پرتو نادری

پرواز آخرین

 

به دو دوست ارجمند،

دوستان سالهای زنجیر و زندان

داکتر اسدالله شعور و اسدالله ولوالجی

پرتو نادری

 

یاد دهانی کوتاه

 

در دههء شصت خورشیدی به جرم ضدیت با تجاوز اتحاد شوروی سابق و ضدیت با نظام دست نشاندهء آن، سه سال را (1365-1367)  را که چنان سه سده یی بود، در زندان بد نام پلچرخی در پشت میله ها سپری کردم. زندان با همه بدی هایش و با همه شکنجه های جسمی و روانی اش،برای من چنان آموزشگاه بزرگی بود. آن جا هر چیز درسی بود. زندانی که در کنارت نشسته بود نیز درسی بود و این که می دیدی تو در بندی و خانواده ات گرسنه.

زندان جایگاه رجوع به خویشتن خویش است، رجوعی که ترا به ناشناخته ترین گوشه های زنده گی درونی تو آشنا می سازد. جایگاه رجوع به خاطره ها، خاطره های تلخ، خاطره های شیرین. آن کی در زندان خاطره ء بیشتری دارد، بیشتر می تواند تنهایی زندان را تحمل کند و با بیان چنین خاطره های بیشتر می تواند در جمع زندانیان به شمع اصحاب بدل شود! یکی از آن دوستانی که در زندان پیوسته انبان خاطره هایش را می گشود و بعد من  و دوستان دیگر سراپا گوش می شدیم، داکتر اسدالله شعور بود.

من او در یک پنجره بودیم  و درساعت های تفریح می رفتم به جایگاهی که درمیان زندانیان به نام« مثلث» یاد می شد. در این مثلث آسمان نیز به اندازه یی یک مثلث دیده می شد. به آسمان که نگاه می کردیم و به ابر های سپید  که آرام در آسمان می خرامیدند، خیره می شدیم ، دلتنگی برای ما دست می داد و گاهی آرزو می کردیم که کاش پاره ابری می بودیم آزاد تا بر بالهای باد ها در پهنای آسمان به آزادی راه می زیم ؛ اماگاهی می اندیشیدیم که این ابر ها نیز در مثلث آسمان زندانی اند.

زندانیان پنجرهء دیگر که دوست ارجمند اسدالله ولوالجی نیز در آن پنجره زندانی بود، یک جا با ما جهت تفریح به این مثلث می آمدند. ما همه گان به مثلث می آمدیم و مثلث پر می شد از هیاهوی زندانیان. کسانی شطرنج می زدند، کسانی پشت و پهلوی خود را روغن زیتون می مالیدند، کسانی والیبال می کردند و اما شمار بیشتر در این مثلت تنها و یا هم همراه با دوستانی گام می زدند و از هر د ری سخن می گفتند.

آنانی که کتاب می خواندند، ساعت های تفریج نه تنها جایگاه تبادل کتاب بود؛ بلکه هرکسی از کتاب تازه خواندهء خویش چیزی می گفت. غیر این بحث های سیاسی نیزدر میان می بود. ولوالجی که می آمد با ما می پیوست وبعد سخن بود از شعر، از نویسنده گی از سیاست از تاریخ و بیان خاطره هایی روز های بیرون از زندان.

در یکی از روز ها داکتر اسدالله شعور  حکایت عقابی را برای ما بیان کرد. وقتی حکایت او به پایان رسید، من فکر کردم که او داستانی  را از یکی از داستان نویسان مدرن  بیان کرده است. او برایم گفت نه آن چه را که گفتم داستانی نیست که نویسنده یی نوشته باشد؛ بلکه اساس این حکایت استوار بر ادبیات فلکلور است! حکایتی است از مردم.  نمی دانم چرا من نمی توانستم که با شعور موافقت کنم.

ولوالجی پیشگام شد تا این حکایت را به شعر در آورد. روز دیگر وقتی در هنگام تفریح با ولوالجی دیدیم، گفت: من آن شعر را سروده ام و بعد در گوشهء رفتیم و او آن شعر را برای من وشعور خواند که شعریست زیبا ودر فرم چهارپاره! که در یگی از گزینه های شعری او به نشر رسیده است.

نمی دانم چرا هیچوقتی نخواستم تا این حکایت را در نظم در آورم، گاهی هم که در این باره اندیشیده ام،نوع شعر سپید در ذهن من رنگ گرفته است. این وسواس همیشه در من وجود داشت که شاید در شعر بلند نتوانم این مضمون بزرگ را به گونه یی که شایستهء آن است پرورش دهم. چندی پیش که شصت ساله گی دوست عزیز اسدالله شعور در سایت کابل نات تجلیل می شد،به یاد این حکایت افتادم دلم می شد که این حکایت را به گونهء نثر بنویسم و به دوستم اسدالله شعور اهدا کنم، اما نتواستم. حال که چیزی نوشته ام ، می دانم که به هیچصورت نتوانسته ام که این مضمون بزرگ را به گونهء درست و تاثیر بر انگیزی در این نوشته بپرورانم. با این حال می خواهم این نوشته را که «پرواز آخرین» نام نهاده ام به دو ستان دانشمندم دکتور اسدالله شعور و اسدالله ولوالجی اهدا می کنم. خوب چه می توان کرد توان نوشتن من در هین حد است. این نشته را به این دوستان ارجمن اهدا می کنم به پاس آن محبت هایی که پیوسته از این دو دوست در آن« منجنیق عذاب» در زندان پلچرخی دریافته ام . دستتان تان گشاده باد دوستان من و نام تان ستوده!

دوم حوت 1389 خورشیدی

شهر کابل

 

 

 

پرواز آخرین

 

 

خورشید درسراشیب پروازخون آلود خویش، به کبوتر تیر خورده یی می ماند که نفس سوخته رو به سوی غروب می شتافت. گویی از زخم هایش خون می چکید، قطره قطره  و پراگنده می شد در کرانه های آبی.

کوهستان درخاموشی فرو می رفت وروشنایی از ژرفای دره ها رو به سوی قله های بلند کوچ می کرد و در دنبال او،سایه و سکوت بودکه دست در دست هم بالا می آمدند. گویی آخرین روشنایی خورشید در تلاش آن بود تا چنان انبوه پرنده گان زرین بال لحظه یی  فراز قله ها نفسی تازه کنند وبعد رو به سوی بیکرانه گی  بال بگشایند.

فراز یکی از قله های کوهستان، عقاب پیروبیماری به سختی نفس می کشید! بالهای نیرو مندش که روزگاری سینهء آسمان را چنان شمشیری می درید ، روی صخره هایی که درزیرروشنایی غروب  به رنگ مس گداخته می تابید، پهن شده بود وپرپر می زد.عقاب گاهی سر بر می افراشت و با دلتنگی رو به سوی آسمان نگاه می کرد. آسمانی که تا دیروز پروازگاه او بود.او به یاد می آورد که تا دیروزچنان تیری از کمان دره ها و قله ها رها می شد و آسمان را به دو نیم تقسیم میکرد.

اماآن بال های نیرو مند حالا روی صخره های سرخی به سختی پرپر می زد! عقااب را ازتماشای آسمان دلتنگیی برایش دست می داد. چشم فر می بست و خویشتن را می دید در آن اوجهای های کبود. بازچشم می گشود وخاموشانه نگاهایش با نگاه های جوجه هایی که هنوز هنر پرواز را نیاموخته بودند،گره می خورد.

جوجه ها نیز پرپر می زدند، شاید می اندیشیدند که مادرمی خواهد هنر پرواز را به آنها یاد بدهد،اما در پرپر زدن مادر دیگر آن شور و غرور پیشین دیده نمی شد. عقاب پیر تا در چشم جوجه گان می دید و گلو را از هوا پرمی کرد تا چیزی بگوید که سرش از اندوهی روی سینه خم می شد و منقارش در لای پر های سینه اش فرو می رفت. باز سری بر می داشت ودر چشم جوجه گان می دید، خاموش مانند خاموشی که از عمق دره ها تا فراز قله ها به پیش می آمد.

جوجه ها همه گان نگران بودند که مادر چگونه این همه اندوهگین و بی نشاط است و افسانه یی از پرواز نمی گوید! آنها چشم به راه آن بودند که تا چند روز دیگر مادر یک یک آنان را با هنر پرواز آشنا سازد و راه آسمان را برای شان نشان دهد.عقاب پیر باز چشم فرو بست و سرش روی سینه اش خم شد گویی این بار می خواست تا منقار در جگر فرو ببرد. جوجه گان صبر از دست دادند و همه گان از دل فریاد کشیدند مادر! مادر! مگر امروز ترا چه شده است؟

عقاب پیرسربرداشت و درچشم جوجه گان نگاه کرد.جوجه گان فریاد بر کشیدند این چه اندوهی است که ترا می سوزد؟ این چه دردیست که این همه ترا نا توان ساخته است؟ مادر،بالهایت را می بینیم که روی صخره ها هموار شده و سرت روی سینه فرود آمده است؟ خاموشی تو ما را می سوزاند! چیزی برای ما بگو تا شاید غم ما کاهش یابد! عقاب پیرسربرداشت و رو به سوی غروب نگاه کرد.جوجه گان همه رو به سوی غروب بر گشتاندند! عقاب پرسید که در افق چه چیزی را می بینید؟

جوجه گان گفتند: خورشید رامی بینیم که گویی از میان دریای خون می گذرد تا در آن سوی قله ها غروب کند.

عقاب پرسید که چاشتگاهان چگونه بود؟

جوجه گان گفتند چاشتگاهان به عقاب زرینی می ماند که تمام آسمان را زیر پر داشت؟

عقاب پرسید: هم اکنون چگونه است؟

گفتند مانند یک عقاب بیمار که کمان کشی تیری برسینه اش زده است و از آن سینه خون می چکد و پرپر می زند و با هرپرپرزدن افق ها بیشتر خونین می شوند. عقاب پیر گفت که تاچند دقیقهء دیگر خورشید چه خواهد شد؟

جوجه گان گفتند می افتد در آن سوی قله ها در کام غروب و خاموش می شود.

عقاب سر بر گشتاند و در چشمان جوجه گان خیره شد. برای لحظه یی سخنی نگفت. سکوت سنگینی بر فراز آشیانه سایه افگند که دیگر هیچ یک از جوجه گان نخواستند چیزی بگویند. آن ها همه گان چشم به سوی مادر دوخته بودند که دیگر چه می گوید. عقاب پیرنفس درازی کشید و آن گاه گفت بدانید که من نیز همانند همان خورشیدم، شاید تا چند دقیقهء دیگر آخرین لحظه های زنده گی من به مانند آخرین لحظه های این خورشید به سر آید من نیز خاموش شوم!

تا جوجه گان چنین شنیدند، پرها روی سینه ها کوبیدند و فریاد بر کشیدند مادر! مادر!  شیون جوجه گان به تلخی در آسمان می پیچید! عقاب همچنان خاموش بود. درچشمهایش سکوتی داشت که گویی در اندیشهء بزرگی فرو رفته است! جوجه گان از آشیان پای به بیرون نهادند و به دورعقاب حلقه زدند با شیون و زاری. سر و روی بر بالهای مادر می سایدند و آرزو می کردند تامادر با آن ها بماند.

فکر می کردند که مادرمی تواند ازتوان هر کاری به در آید. چنین بود که پیوسته ازمادر می پرسیدند:مادر! مادر!مگر چاره یی آن نیست که زنده بمانی وما را تنها نگذاری! عقاب پیر باز سری بر افراشت و جوجه گان نیز چنین کردند؛ اما این بار عقاب به ژرفای دره نگاه می کرد.  جوجه گان نیزهمه نگاه ها به عمق دره دوختند.

عقاب باز پرسید:آن جا درعمق دره چه چیزی را می بینید؟

جوجه گان گفتند: آن جا انبوه کلاغان است که پرواز می کنند و اما ندانستیم که آن پرندهء بزرگ ، چگونه پرنده یی است که به دنبال کلاغان پرواز می کند.

عقاب پیر گفت: آن پرندهء بزرگ که به دنبال کلاغان در آن پستی پرواز می کند یک عقاب است.

جوجه گان همه با نا باوری گفتند این چگونه امکان دارد که عقابی درآن پستی به دنبال کلاغان پرواز کند. این  ننگ عقابان است. ما  تا ازین آشیان دیده ایم عقابان همیشه در اوجها پرواز کرده اند و همیشه بر بلند ترین قله ها آشیان آراسته اند! پس این چگونه عقابیست که به دنیال کلاغان پرواز می کند!

عقاب پیر گفت:شما درست می گویید؛ اما این عقاب افسانهء درازی دارد!

 هیجانی تمام هستی جوجه گان را در برگرفته بود که گویی مرگ مادر را از یاد برده بودند و خواهش می کردند تا مادر افسانهء آن عقاب را بیان کند! عقاب پیر نفسی تازه کرد وگفت:

به این دره نگاه کنید آن جا درپایین ترین قسمت دره چشمه ییست گوارا وشفاف.جوجه گان یک بار دیگر به عمق دره چشم دوختند تا شاید بتوانند که آن چشمه را ببینند! عقاب پیر گفت مگرمی دانید که این چشمه چه خاصیتی دارد؟ جوجه گان گفتند که ما ازآن چشمه چیزی نمی دانیم! عقاب پیر گفت: این چشمه خاصیت عجیبی دارد که اگر عقابی در هنگام مرگ ازآن بنوشد به زنده گی جاودانه دست می یابد! جوجه گان همه فریاد کشیدند، مادر، پس چرا با یک پروازاز این اوج به ژرفای دره نمی روی تا ازآن چشمه بنوشی و همیشه در کنار ما بمانی!

عقاب بی آن که نگاهی به جوجه گان افگند، یک بار دیگر در عمق دره خیره شد، جوجه گان تصورکردند که مادر می خواهد جهت نوشیدن از آن چشمه به عمق دره پرواز کند؛ اما در بالهای عقاب حرکتی پدید نیامد. جوجه گان خاموش شدند. لحظه یی  همه گان سکوت کردند تا این که عقاب پیر گفت: من هنوز افسانهء این عقاب را تمام نکرده ام، وقتی افسانه تمام شد، آن گاه به من بگویید که چه کاری کنم!

عقاب پیر گفت: از مادرم شنیده ام که روزی در یک چنین غروبی این عقاب به مانند من در کنار جوجه هایش بود. مرگ روی بالهایش سنگینی می کرد و آسمان در نظرش تنگ شده بود. او به سختی پر هایش را روی صخره هموار کرده بود. جوجه هایش که چنین دیدند به فریاد و فغان در آمدند و از مادر خوستند تا چاره اندیشی کند تا از مرگ رهایی یابد ،نمیرد و درکنارآنان باقی بماند. او حکایت این چشمه به جوجه گان خود گفت. تا جوجه گانش آگاه شدند که چنین چشمه یی در این دره وجود دارد، همه گان فریاد بر کشیدند که مادر! برو و از آن چشمه بنوش تا دوباره به کنارما برگردی و به زنده گی جاودانه برسی.

این عقاب که امروز به این سر نوشت گرفتارآمده است، سینهء از روی صخره برداشت و بالهایش را تکان داد. نفس تازه یی فرو برد، به آسمان ها نگاه کرد و به جوجه گانش دید، به سوی دره نگاه کرد و دید که آن چشمه در آن ژرفا چنان آیینه یی می درخشد. با دوپای روی صخره سنگی ایستاد وتمام نیرویش را دربالهایش جمع کرد و به پرواز در آمد؛ اما این بار نه به سوی اوج ؛ بلکه به سوی ژرفا و به سوی تاریکی.

او رفت ورفت و خود را به چشمه رساند ونوشید ونوشید! تا از آن چشمهء گوارا سیرآب شد، نگاهی به آسمان ها افگند، و چشمانش برقراز قله ها لغزید و در دلش گذشت که باز هم می تواندکه این قله ها را تسخیر کند وآسمانها را زیر پر گیرد، لذت نا شناخته ای در رگهایش دوید و او را لبریز از هیجان ساخت.

یادش آمد که جوجه گان در انتظارش هستند و باید زودتر خود را به آن قلهء بلندی که آشیان آراسته بود برساند.نیرویش را در بالهایش جمع کرد و رو به سوی اوج بال و پر گشود،اما هنوز بلندی زیادی را نه پیموده بود که با خیل کلاغان سر خورد و تا خواست که راهش را از آنها جدا کند و رو به اوج بال و پر بگشاید، متوجه شد که دیگر نمی تواند که بالاتر از پرواز کلاغان پرواز کند و حتی نمی تواند پیشاپیش کلاغان بال وپرزند. او به زنده گی جاودانه دست یافته بود؛ اما  جدا از جماعت عقابان، در عمق دره در دنبال کلاغان، دیگر برای او نه آسمانی  بود ، نه اوجی ونه هم قلهء بلندی،بل سر نوشتش پیوند خورد به آن پرواز همیشه گی در دنبال کلاغان در آن پستی تاریک!حالا او دیگر نمی تواند ،آن سو تر از دره بیندیشد واز اوج قله ها و از اوج آسمان شکوه کوهستان را تما شاکند. حال دیگر کلاغان است که اوج و مسیر پرواز او را تعین می کنند!عقابی در دنبال کلاغان!

عقاب لحظه یی خاموش ماند، جوجه گان نیز در خاموشی فر رفتند.سکوت و خاموشی همچنان از دل دره ها رو به سوی قله ها به پیش می آمد و روشنایی اندک اندک از فراز قله ها می کوچید.

جوجه گان ساکت وآرام به سوی عقاب پیر نگاه می کردند؛شاید فکر می کردند که سخنان مادرهنوز به پایان نرسیده است؛اما عقاب پیر دیگر سخنی برای گفتن نداشت.نگاهش را به سوی آسمان دوخت وبی آن که به جوجه ها نگاه کند از آنها پرسید: حالا برای من بگویید، آیا از این قله بلند بروم در تاریکی های این دره و از آن چشمه بنوشم وبعد همیشه در آن پستی در نبال کلاغان پرواز کنم و یا این که سری بگذارم روی این سنگ سرخ و در این اوج  که خورشید بر بالهایم بوسه می زند بمیرم!

جوجه گان بالهای به هم کوبیند به هم کوبیدند و منقار ها در سینه ها فرو بردند و فریاد بر زدند: مادر! مادر! ما نمی خواهیم که تو تمام عمر در آن تاریکی، در آن پستی به دنبال کلاغان  پرواز کنی! ما نمی خواهیم که تو ننگ جماعت عقابان باشی!

مانند آن بود که روزنه یی برای عقاب رو به سوی آسمانها گشوده شده است. کنار آشیان سر روی سنگی گذاشت و خاموش شد و آفتاب نیز در آن سوی قله ها غروب کرد. آخرین جلوه های نورخورشید از روی بالهای عقاب رو به سوی آسمان برمی خاست، گویی این روح بزرگ و آزادهء عقاب بود که پرواز می کرد و می رفت تا آسمانهای جاودانه گی را تسخیر کند!

 

اول حوت 1389

شهرک قرغه- کابل

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 8:56  توسط پرتو نادری  | 

  

آیینه

 

 دیریست

تصویر فرو ریختهء روحم را

در آبلهء دستان خویش تما شا می کنم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 12:56  توسط پرتو نادری  | 

شعر هایی از گزینهء تصویر بزرگ، آیینهء کوچک

 

 سفر

 با باد سخن می گویم

وباکوه صبرآزمایی می کنم

وانجمادغمهایم را

با دریا های دوری جاری می شوم

وهرقدر که ازخویش درخویش سفرمی کنم

آسمان از دلتنگی من  

بیشتر فاصله می گیرد

 

کابل

حوت1382 خورشیدی

 

 

 

 

تردید

 

هرشب خروس شب

ازبرجهای ظلمت پیروز

آن جفتهای یاوهء خود را

                       فریاد می زند

آیا برای بار ابد ماکیان صبح

بابیضهء طلایی خورشید

بدرود گفته است                                                                                

 

کابل

میزان1376 خورشیدی

 

 

ترانه ها

 

فریاد دلم به گوش جانت نرسد

این خاک سیه به آسمانت نرسد

صد باغ پرازشگوفه صد کاج بلند

بر قامت نازگلفشانت نرسد

 

به به چه قشنگ و نازنین آمده ای

برخاتم جان من نگین آمده ای

دانم تو فرشته ای و زان شهر بلور

تا محبس تیرهء زمین آمده ای

 

ای دخترک قشنگ مغرور سلام

این چشمهء نو شگفتهء نور سلام

من درتو تجلی خدا می نگرم

ای جلوهء صادقانهء طور سلام

 

دیشب نظری به سوی دریاکردم

اندیشهءغم گره گره واکردم

با شیشه گران ماه در مستی موج

آیینهء روح خویش پیداکردم

 

 

رفتی و سفر مبارک ازگام توشد

سرقافلهء امید من نام توشد

آیینه شود بهار از دیدن تو

خورشید چراغ روشن شام توشد

 

 رفتی وبهارغصه هایم بشگفت

برشاخهء جان گل نواییم بشگفت

هرسوکه قدم نهادم از دوری تو

آتش همه جا زنقش پایم بشگفت

 

رفتی و ستاره گان من کورشدند

آیینهءشب شدند و بی نورشدند

درشیشهء مه شراب خورشیدکجاست

تاسایهء ما زهمدیگر دورشدند

 

غمهای تراشبانه چون یاد کنم

بنشینم و صد ترانه بنیاد کنم

چندان ز دو دیده اشک ریزم به کنار

تا دامن شب ستاره آباد کنم

 

شب بی تو دلم چمن چمن می گرید

آیینه به حال زارمن می گرید

گفتم سخنی به یاد تو سازکنم

دیدم چودو چشم من سخن می گرید

  

با آمدنت چراغ جان می آری

صدخنده گل ازرازنهان می آری

می آیی و دردوچشم زیبات به من

آیینه و نور، ارمغان می آری

 

شب فکر مرا ستاره گان میدزدند

گویی که زمن رازنهان می دزدند

رنگینی لحظه های پندارمرا

ازباغ کرشمه های جان می دزدند

 

بس ناله زنای آسمان است بلند

اندوه بزرگ کهکشان است بلند

بشکسته تمام قامت فصل بهار

شیپوردمادم خزان است بلند

 

نشگفته تمام غنچه ها پیرشدند

آهوبره گان جمله به زنجیرشدند

این فصل چه فصل است که انبوه کلاغ

دلبستهء قله های پامیر شدند

 

 

 

یک دریاچه سرود

 

شب است واختران بیماروغمناک

چواشک عاشقان بر دامن خاک

شب ازتاک سیاهی سایه برسر

نتابدخوشه یی؛ اما دراین تاک

 

شب است و نی نوازد نینوازی

سراپا آتش و سوزو گدازی

نه در میخانه ها نامی زساغر

نه بر گلدسته ها بانگ نمازی

 

شب است و دردلم شورسحرنیست

مرا ازتو،ترا ازمن خبرنیست

میان ماوتو دریایی خونین

از این دریا مگر راه گذر نیست

 

شب است وبارغم بردوش مهتاب

به چشمان ستاره سرمهء خواب

سیاهی آبنوس تشنهء پیر

شب ازسرچشمهء شب می خورد آب

 

شکسته قامت شمشاد درباغ

همه سبزینه ها نا شاد درباغ

چه کس گسترده با دستان پاییز

گلیم ماتم وفریاد درباغ

 

به سروستان زبس شمشادبشکست

مرا اندرگلو فریاد بشکست

دلم قندیل برج زنده گی بود

به چاه غم فروافتاد بشکست

 

بهاران صدچمن اندیشه دارد

به باغ آرزوها ریشه دارد

مگربادی به خود پیچیده می گفت

خزان دردست هایش تیشه دارد

 

خزان فصل کلاغان غریب است

درین دریا،چه توفان غریب است

به سروستان بی تشویش ایمان

همه پرپرزمرغان غریب است

 

زدریا موج گوهربارناید

دهان بگشوده غیر ازمارناید

هزاران کس زبیداری سخن گفت

ولیکن یک دل بیدارناید

 

دل سردی چو آهن داری ای شب

زخونم گل به دامن داری ای شب

توظلمتخانه ای از کینه لبریز

اگرچه ماه روشن داری ای شب

 

تو ای پاکیزه جان پاکیزه پندار

بر افروزان چراغ سبزدیدار

غمت کوه بلند است و شبانه

نوای نای من آید زکهستار

 

شب من جلوهء نوری ندارد

که موسای زمان طوری ندارد

شکسته باد دست باغبانی

که در کنگینه انگوری ندارد

 

بهارآمد پرستویی نیامد

کنارچشمه آهویی نیامد

دل من تشنه وسوزان وغمناک

که آب رفته در جویی نیامد

 

دل من میل دیدار تو دارد

خیال باغ و گلزار تودارد

نمی دانی که منصوردل من

هوای چوبهء دارد تو دارد

 

بهار آمد چوپیدایت کنم یار

زگل خلخال برپایت کنم یار

توگل گل خنده برلب بشگفانی

ومن گل گل تماشایت کنم یار

 

به شب راه گذردادند ورفتند

به زاغان بال وپردادند ورفتند

پی تاراج جنگلزارخورشید

به دست شب تبر دادند و رفتند

 

سحربانام شب نامی ندارد

گلوی ماه پیغامی ندارد

خروس بامدادن رفته در خواب

مگر این دهکده بامی ندارد

 

شکوه آفرینش نازی نازی

خلوص دل به هنگام نمازی

سرود عشقم و اما شبانه

مرا در نای تنهایی نوازی

 

دلی دارم سراسر خانهء درد

سرمن خم شده بر شانهء درد

زخون من کسی ریزد شبانه

شراب خنده درپیمانهء درد

 

 

 

سفردرپیش رودارد شبانه

به دل صد های و هو داردشبانه

 به سازطبل کوچ نوبهاران

سرودی درگلو دارد شبانه

 

شبانه درسرم شورشبانه

دل من جلوهء طوری شبانه

سراپا آفتاب انتظارم

شود تا پخته انگور شبانه

 

شبانه چون رود دنیا بگرید

زمین و آسمان یک جا بگرید

بمیرد خنده بر لب های خورشید

دل من چون دل دریا بگرید

 

تو غم راجنگل انبوهی ای دل

نه جنگل؛بلکه غم را کوهی ای دل

چرا بیهوده می نالی شبانه

که خودسرچشمهء اندوهی ای دل

 

 

 

فلک پروین غم بر دوش شب کرد

پریشان رمه های هوش شب کرد

ولی دیدم سحرگاهان که خورشید

ردای روشنی بر دوش شب کرد

 

منم عطرگل گلخانهء نور

منم من عاشق دیوانهء نور

به گوش کودک جان می سرایم

سرشب تا سحر افسانهء نور

 

چوشب آید کسی درکار خون است

چراغ زنده گی بر دارد خون است

کجا گیرم سراغ زنده گی را

که این جا هر قدم بازار خون است

 

عروس بامدادان خنده سرداد

دلم را سوی مشرق بال و پرداد

تبسم های رنگین شقایق

افقها را زمرگ شب خبر داد

 

بهاراست و مگر زیرو زبرباغ

نداردقطرهء خون در جگرباغ

نجوشد باده در جام شگوفه

ز بس دارد به تن زخم تبرباغ

 

مسافر می رسد باغ وچمن را

که مرهم تا نهد زخم کهن را

مسافر درعبادتگاه خورشید

نیایش می کندعشق کهن را

 

مسافر سوی میهن بسته محمل

که دارد آتش آشفته دردل

نوای موجها خواند به گوشم

که روزی زورقی آید به ساحل

 

مسافر رهنورد راه دور است

مسافر عاشق گلهای نور است

سر راه مسافر گل بریزید

مسافر قلهء عشق وغرور است

 

فلک فصل شگفتن برده از یاد

چراغ ماه مرده بر کف باد

چه سنگین بیستونی دارد این شب

که ناید زنده زانجا هیچ فرهاد

 

تورفتی جنگل غم بارورشد

صدف های سیاهی پرگهرشد

چراغ آفتاب افتاد از برج

مراروز و شبان زیروزبرشد

 

 

 

مصیبت هشیاری

 

 باده می نوشم

بدمستی می کنم

وبر دیوار هشیاری سنگ می زنم

درسرزمینی که آب دیوانه گی در رودخانه هایش جاریست

من چرا مصیبت هشیاری ام را

چنان پوستین کهنه یی

از میخ بلند بد مستی نیاویزم

چرا همرنگ جماعت نباشم

چرا همرنگ جماعت نباشم

رسوا شدن حوصلهء بزرگ می خواهد

 

اوگست دوهزار

شهر پشاور

 

 

 

 

 

نام من

 

چنان ستاره یی

از مدار شکیبایی خویش رها شده ام

سرگردانیم در هیچ منظومه یی نمی گنجد

هرچند دور نام من خطی کشیده اند

اما نام من،

هستهء تلخ  یک بادام کوهیست

که هیچگاهی کام دشمن

                        از آن شیرین نخواهد شد

 

اکست دو هزار

شهر پشاور

 

 

 

 

نقطهء انجام

 

پرنده وار پرگشود و رفت

و شهر آشیانهء متروکیست

که از زمزمهء عاشقانه خالیست

وشهر آیینهء شکسته ییست

که بدبختی در پاره پارهء آن لبخند می زند

شهر قصیدهء بلند مصیبت است

که مطلع دشوار آن را به نام من سروده اند

و در قوافی تنگش

                    آزادی من زندانیست

پرنده وار پرگشود و رفت

وچنبرهء کبود آسمان

چرخید و

        چرخید و

                  چرخید

و با تمام ستاره گانش

چنان حلقه یی بر گردن من غلتید

پرنده وار پر گشود و رفت

و همه چیز پایان یافت

و همه چیز در یک لحظه پایان یافت

و من به نقطهء انجام رسیده ام

و من به نقطهء انجام رسیده ام

 

اگست دو هزار و دو

شهر پشاور

 

 

انقراض نشل ستاره گان عاشق

 

 خورشید من ماتم گرفته است

خورشید من چشم آن ندارد

تا انقراض نسل ستاره گان عاشق را تماشا کند

خورشید من در آن سوی ابر های فاجعه

گردونهء بامداد را

دو اسبه می راند

شاید در جستجوی مشرق تازه ییست

 

خورشید من یک روز هستی بزرگش را

با حنجرهء کهکشانی فریاد می زند

که با غروب بیگانه است

 

اگست دو هزار و دو

شهر پشاور

 

 

 

 

انتظار

 

امیشب درخت رویا هایم

در آن سوی آیینه شگوفه داده است

امیشب درخت رویا هایم

در همهمهء سبز شگفتن

                   جنگل انبوهیست

امیشب صدای نفس های خورشید را

از پشت پنجره می شنوم

امیشب شراب دلتنگی من

                      مزهء دیگری دارد

چه می دانم

        چه می دانم

شاید فردا فصل زمستان به پایان می رسد

شاید فردا گردونهء خورشید

پشت دروازهء خانهء من می ایستد

و کسی به دیدار من می آید

 

اگست دوهزار ودو

شهر پشاور

 

 

 

 

دایرهء سیاه

 

گفتند دورنامت دایره یی کشیدند

دایرهء سیاه

شاید هم دایرهء سرخ

آن سان که مرگ قربانیانش را

                              نشانی می کند

کودک بودم

مانند پسرم علی سینا

که از پدرم شنیدم

« زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد»

 

اگست دو هزار و دو

شهر پشاور

 

 

 

 

 

 

 

سپاس

 

 جام شرابی به من داد

و لقمه نانی

آن جام زهر مار بود

وان لقمه در گلویم گرفت

سالهاست که بیماری تهوع

                                رنج می برم

اگست دو هزار و دو

شهر پشاور

 

 

 

قبلهء عالم

 

دیشب ستاره یی شگوفهء اندوهش را

روی دریاچهء کبود آسمان

                          رها کرده بود

دیشب ستاره یی در افق شرمساری می تابید

که قبلهء عالم آدمکی هست

که آقا می تواند آن را در جیب کوچک خویش حمل کند

قبلهء عالم آدمکی هست

که آقا می تواند آن را چنان داربازک« زریاب»

در بازار های مسخره گی بفروشد

 

قبلهء عالم آدمکی هست

که بی هیچ دغدغه یی می خندد

و بی هیچ دغدغه یی می خنداند

قبلهء عالم!

بخند و بخندان

که زنده گی تمسخر بزرگ آفرینش است

  

اگست دو هزار و دو

شهر پشاور

 

 

بر گشت

 

نگاه کن که پیشوای من

همان که روزگاری همچو ماکیان پیر

به روی بیضهء طلایی ستاره گان نشسته بود

کنون چراغ ماه را

به دست باد داده است

 

زمستان 1373

شهر کابل

 

 

  

افسانه

 

من حقیقت زیبایی تورا

در نجوای عاشقانهء باران

در زمزمهء پرنده یی که در خولت جنگلی می خواند

                                                در هوای جفت خویش

در رقص لاله یی در دشت

وقتی که سمفونی باد نواخته می شود

                                     دریافته ام

وقتی می خندی

حقیقت زیبایی توبرهنه می شود

وقتی می خندی من به بامداد آفرینش ایمان می آورم

قامتت استوای زیباییست

و دستانت

           پلیست

                   که عشق و عاطفه را به هم پیوند می زند

دیشب شراب سبز رویای تورا

در ساغر تنهایی خود نوشیدم

وتمام هستی من بهار گردید

زیبایی تو

       حقیقتیست که در شعر های من

                                به افسانه بدل می شود

 

اگست دو هزار و دو

شهر پشاور

 

سفر هر روزه

اسبم را بر آخور بلند بسته ام

اسبم را در دریاچهء آب می دهم

که از توفان ندامت سر چشمه می گیرد

اسبم را هر شامگاه

وقتی که از سفر اهانتبار هر روزه بر می گردم

با سر پنجه های شیطانی غرایز

                           خرخره می کنم

و عرق جبینش

با مخمل سپید وجدان من خشک می شود

اسبم در بیشهء شیهه می کشد

که درختانش از سنگینی میوه های تو هین

سر بر زمین نهاده اند

اسبم را با پاشنهء فقر مهمیز می زنم

و در این سالهای فرسوده

کفلهای لاغرش

در زیر شلاق نا چاری من

                        آماس کرده است

بیچاره اسبم نمی تواند که شیوهء رفتار خود را عوض کند

سفر هر روزهء من

از سنگلاخی آغاز می شود که جای هر سنگ

                                سوسماری در آن خوابیده است

 

اگست دو هزار و دو

شهر پشاور

اندوه کوچک

 

نازنین!

غمگین تر از آنم که برای تو سرودی بخوانم

و نا امید تر از آن

که به وعدهء دیداری

                   دلشاد شوم

بگذار یک شب نا امیدانه صنوبر صدایم را

در باغچهء خزان زدهء تنهایی

                           قامت افرازم

تا قمریکان خاموشی بر آن لانه بیارایند

من،

افسانهء دراز تشنه گیهایم را

در گوش چشمه ساری زمزمه می کنم

که گرزه ماری در آن چنبر زده است

 

ناز نین!

شاید خاموشی من

یک روز اندوه کوچکی را

                          در تو بیدار کند

 

 

اگست دو هزار و دو

شهر پشاور

 

 

 

 

آن سوی پنجره

 

کنار پنجره یی

رو سوی افقهای دور نشسته ام

و می بینم

که جهیل کوچک خورشید

در ریگزار  تشنهء غروب

                     می خشکد

آن سان که رویا های دختری

در آستانهء سی ساله گی

 

کنار پنجره یی

رو سوی افقهای دور نشسته ام

و گردش خون روشنایی را

در رگهای سبز بامداد احساس می کنم

و می بینم که سردار جماعت ابتذال

بزرگواری دروغینش را

با تیشهء گزافه و نیرنگ

تندیسی بر می افرازد

                    از مرمر رسوایی

 

 

کنار پنجره یی نشسته ام

و دستانم – دو پرچم آزادی-

ستاره گان را به شهادتگاه فرا می خواند

روزگاریست که سیاهی با من مقابله می کند

 

جولای دو هزار و دو

شهر پشاور

 

 

 

 

روزنه های بسته

 

 وقتی از من رنجید

ترانهء مشرق از یاد آفتاب رفت

و ماه چهرهء خراشیده اش را

در پشت ابر ها پنهان کرد

باران مهربای دستانش را

از باغچه من پس گرفت

و دیگر هیچ شگوفهء لبخند

                          به دیدار من نیامد

 و رود خانه های اعتماد

در ریگزار های توطئه خشکیدند

وقتی از من رنجید

« من در آیینه خود را نگاه می کردم»

و شکیبایی آیینه حیرانم کرده بود

که چگونه سنگی را در آغوش گرفته است

وقتی از من رنجید

ستارهء من از کهکشان همهمه های شاد

در ژرفنای چاهی فرو افتاد

که در آن سوی، در نهایت اندوه

با جهنم سوزان رابطه دارد

 

وقتی از من رنجید

مهربانیش را به دشمن من بخشید

 

دیروز مهربانی آن یار

« آن یگانه ترین یار»

پنجرهء گشوده یی بود

که مرا با افتاب پیوند می داد

امروز

گلبوته های عشق من

در خشکسال عاطفه

 در خشکسال عشق

شعر بلند سرخ شگفتن را

از یاد برده است

امروز هر چه هست

خشمش به جان عاشق من باد!

 

اگست دو هزار و دو

شهر پشاور

 

 

 

خلوت سرد تو

 

دستان تو سرد است

آن گونه که خلوت تو

چشمان تو آیینه های بی تصویر سرنوشت من است

توفانی در آن سوی گردنه

                         خمیازه می کشد

و در این بی پناهی مطلق

هیچ چیز

    هیچ چیز

حتی خلوت سرد تو نیز پناهم نمی دهد

 

خلوت سرد تو به انجیر زارانی می ماند

که چراغ شگوفه هایش را

باد های های سرد حادثه خاموش کرده است

 

اپریل دو هزار و دو

شهر پشاور

 

  

در آن تنگ غروب

 

وقتی می گریم

چشمان تو به یادم می آید

که در آن تنگ غروب

که گریبان مرا از ستاره های دنباله دار

                                  لبریز کرده بود

 

وقتی می گریم شیطان در برابر من می گرید

وقتی می گریم

در آن سوی پنجره توفانی خمیازه می کشد

و پرنده گان عشق از پرواز می مانند

 

هیچ نمی دانم در روزگاری که عشق

با ریسمان عدالت تو طئه حلق آویز می شود

من چراغ گریه هایم را

در خرگاه تاریک چه ابری بر افروزم

 

جولای دو هزار و دو

شهر پشاور

 

 

 

درختان فاصله

 

 میان من و تو

فاصله ییست

که با هیچ پیوندی نمی توان آن را پرکرد

میان من و تو، پل های رابطه

در آغوش ابدیت انفجار خوابیده است

میان من و تو حتی یک لبخند

رخنه یی نمی گشاید در این شب تاریک

وعشق

در پشت دیوار سنگی تعارف از نفس افتاده است

 

در این باغی که مرا به پاسبانی نشانده ای

درختان فاصله گل داده اند

در ختان فاصله میان من و تو

روزی هزاربار به برگ و بار می رسند

و تو هربار با های هوی سادهء فراموشی

انبوه

   انبوه

پرنده گان کوچک خاطرات مرا

به سوی درختان فاصله پرواز می دهی

 

در این باغی که مرا به پاسبانی نشانده ای

همه چیز مانند دستان تو سرد است

و هیچ چیز

مانند چشم های توزیبا نیست

 

مارچ دو هزار و دو

شهر پشاور

 

 

 

  

 شبان

 

از دشت های شور و شیدایی می آیم

با یک بغل بنفشهء وحشی

و طلوع دستان ترا

در پشت پنجره نی می نوازم

 

از دشتهای شور و شیدایی می آیم

و تو آن گاه

که آرام و بی دغدغه

سرت را چنان حجم لطیف نور

روی شانهء من رها می کنی

من عشق را

از نفس های تو می نوشم

و از بامداد لبریز می شوم

 

اپریل دو هزار و دو

شهر پشاور

 

 

 

 

 

در میان دو انفجار

 

 

به کوچه می برایم

به کوچهء بن بست

فریا دمی زنم

و مشت بر دیوار می کوبم

کوچه تاریک است

و چراغها در صدف دلتنگی خود پوسیده اند

چراغهای زبان الکنی دارند

چراغها شعر سپید روشنایی را

از یاد برده اند

چراغها مرده اند

و زنده گی

در فاصلهء کوتاهی در میان دو انفجار

دود و خاکستر شده است

می دانم

    می دانم

این پیراهن شرمساری کیست

که این سان چرکین و پاره پاره

روی ریسمان خمیدهء تاریخ تاب می خورد

 

 

 

 

 

در روزگاری که ماه

عمامهء سپیدش را

بر فرق سیاه شب می گذارد

و شب در وزن روشنایی قصیده می سراید

دیگر نمی توان حتی به آفتاب اعتماد کرد

که کاغذین نیست

 

 

جون دو هزارو دو

شهر پشاور

 

 

بیگانه

 

هر بامداد

بر گلدان های کنار پنجره آب می ریزد

بی آن که بداند ، دستانش

چقدر با نوازش گلهای عشق

                            بیگانه است

 

فیبروری دوهزارو دو

شهر پشاور

 

 

 

تشنه گی

 

در آن یلدای نا امیدی

این چه صدایی بود

که مرا به سوی نور فرا خواند

و خود اما؛

پیش از آن که سیبی بر شاخهء بلند بامداد سرخ شود

در میان ابر های اضطراب پنهان شد

 

وقتی که چشمه ساران

در نخستین نفس شاد شگفتن

این گونه خاموش و بیدریغ می خشکد

من آب را در کدام کوهستان تشنه گی

                                     جستجو کنم

و از زبان کدام زاغ بشنوم که عشق

در سر زمین استوایی یک دروغ

زمستان گمشده ییست

که دیگر هیچگاهی بر نمی گردد

 

اپریل دو هزار و دو

شهر پشاور

 

                 

 

 از تاریکی می ترسیم

 

خدای من

خدای من

در زمین تو خسته ام

در زمین تو خسته ام

در زمین تو مجالی برای شگفتن نیست

در زمین تو خورشید را پشت دیوار خانهء من سر بریده اند

در زمین تو تمام پنجره های انتظار

رو به سوی بامداد بسته است

و ما همه گی از تاریکی می ترسیم

و ما همه گی از تاریکی می ترسیم

 

اپریل دو هزار و دو

شهر پشاور
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 8:42  توسط پرتو نادری  | 

با یک مشک باران

 

با یک مشک باران تا دریای بغداد

 

انجمن قلم افغانهای مقیم ستکهلم روز شنبه چهاردهم جوزا سال رون خورشیدی(1390) از کارنامه های ادبی و علمی  شخصیت بزرگ فرهنگ و د انش کشور، استاد واصف باختری تجلیل به عمل آورد.  بیشتر از نیم سده است که این یل گردن فراز عرصهء فرهنگ و ادب، چنان رستمی با شمشیر قلم خویش به آوردگاه رفته و با هر چه سیه کاری ، استبداد و بی خردی و قلدری بوده جنگیده و هم اکنون چنان تندیسی از شرافت و ایمان بریکی از بلند ترین چکاد های شعر و ادب معاصر فارسی دری ایستاده است  که مبارکش باد! بیشتر از نیم سده قلم زدن در فقر، تنگدستی ، تهدید، زندان و آواره گی حوصله یی می خواهد بزرگ و بشکوه.

 در آن سالهای دشوار، سالهای شوم، سالهای زنجیر و سالهای تجاوز و سالهای حاکمیت رنگ سرخ، سالهای آتش و خون  مرا نیز حلقه بر دست زدند و فرستادند در پشت میله های زندان پلچرخی ، به تعبیر حضرت یوسف (ع )  به آن گورستان زنده ها.  آن جا شعر و کتاب خوانی  نعمتی بود که دلتنگی های مرا  از من می گرفت. گاه گاهی پر می شدم از نوشتن و سرودن و بعد آن چیزها را روی زرورقهای سگرت می نوشتم ، خاموش و بیشتر شبانه ها! یکی از آن سروده ها ، از همان نخستین سطر با استاد واصف باختری آغاز گردید و تا فر جام  گویی شعر گفتگوییست با او، با استاد واصف باختری. این شعر در نخستین گزینهء شعری من « قفلی بر درگاه خاکستر» انتشار یافته است که نمی توانستم در پایان آن  بنویسم  زندان پلچرخی، قوس 1364 خورشیدی.

از سرایش این شعربیست و شش  سال می گذرد ، باز هم سالهای آتش و خون ، سالهای انفجار و شلاق ، سالهای تنگدستی و آواره گی ، سالهای سیاه و ویرانی ، سالهای کوچ ، سالهای بی بهار.در امتداد این همه بد بختی تا هنوز باری  به استاد واصف نگفته ام که این شعر به او اهدا شده است و مخاطب من در این شعر اوست. گاهی تصور می کردم که اهدای این شعر به استاد همان زیره به کرمان بردن است. گاهی فکر می کردم که اهدای این شعر به او  همان  بردن  مشک آب باران است به وسیلهء آن مرد صحرا نشین به دربار خلیفه در بغداد، بی آن که بداند که چه رود خانه های خروشانی در آن جا جاریست. با این همه نمی دانم چرا احساس  پشیمانی می کنم که چرا این هدیهء نا چیز را نفرستادم تا در آن نشست بزرگداشت  زیره یی باشد به کرمان و مشک آب بارانی باشد در دربار این سلطان معانی و این دریای خروشانی که تا این رواق زبر جد بر افراشته است، صدای او کران تا کران  جاری و طنین انداز خواهد بود.با دریغ که دیگر چنان حس و حواسم پراگنده است که گاهی فکر می کنم که  خودم را گم کرده ام و فکر می کنم که همه چیز پایان یافته است و من به نقطهء انجام رسیده ام.

  

گلهای سرخ باور فردا

 

ای شعر تو دریچهء بگشوده سوی نور

در هستیت تمامی خورشید ها نهان

با من سخن بگو

با واژه های روشن قرمز

از خندهء شگوفهء باغ سپیده ها

از آتشی که در دل هر صخره زنده است

در انجماد تیرهء یلدای کور شب

 

با من سخن بگو

کایا هنوزهم

آن عنکوبت خستهء افسوسیان شهر

در گارگاه ذهن غبارین تیره گی

دور از نگاه لشکر پیروز آفتاب

تاری تنیده است؟

یا که درون لانهء تاریک شان شگفت

گلهای سرخ باور فردای زنده گی

 

با من سخن بگو

آیا دو دست روز

بر اوجگاه خامش یک سر نوشت شوم

فرسوده نعش تیرهء شب های خسته را

از آن صلیب مرگ

آونگ کرده است

یا که زبیخ بتهء نیرنگ لحظه ها

در آسمان پر دمه و بی ستاره یی

روییده نخل حنظل پربار

 

با من سخن بگو

از انفجار تیره گی در مرز یک طلوع

از قامت بلند سپیدار صبحگاه

کز های های روز

روزی به روشنی تمام سپیده ها

ذرات جان من

چون مرغکان خفته ز پهنای دشتها

راهی به سوی بیشهء آیینه ها برند

تا واپسین دمان

در باغ سبز باور دیرینه ام به نور

گل باشد و شگوفه و امید و زنده گی

 

 زندان پلچرخی

 قوس 1364 خورشیدی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 8:17  توسط پرتو نادری  | 

روز مادر

روز مادر و گهواره های خونین!

 امروز بیست و چهارم جوزاست، روز مادر در افغانستان . این که چگونه این روز به نام روز مادر در کشور من نامگزاری شده است، بحث دیگریست. من این روز را برای همه مادران داغدیدهء سرزمینم مبارک باد می گویم! می دانم این مادران عزیز از بدخشان تا تخار تا قندهار و هلمند و پکتیا و بلخ و هری و بامیان همه سوگوار اند، سوگوار نو نهالان خود اند که می بینند چگونه باد های توفانی  جنگ و تروریزم قامت سبز آن ها را  فرومی شکند و با خاک یک سان می سازد.انتحاری  خون آشامی در بامدادی و یا هم در یک شام اندوهناک هموطنان ما را به خاک و خون می کشد ، بعد مادری سایهء شوهر را از دست می دهد و یا هم می بیند که چگونه قامت بلند  فرزند ش به خاک  افتاده است.

خون جوانا ن جاری می شود و این خون مادر ماست، خون مادر ما در بدخشان ، در تخار در قندهار در هلمند در پکتیار  در ننگرهار در بلخ و در هرات. خون افغانستان است که جاری می شود. خون من است که جاری می شود ، خون تست که جاری می شود ، خون ماست که جاری می شود. این خون  ها همه رنگ سر خ دارند، خون بدخشانی ، خون قندهاری ، خون لغمانی ، خون ننگرهاری و خوستی و خون هراتی ، بلخی و بامیانی همه رنگ سرخ دارند، هر چند این خون در اندامهای جاریست که زبان های گوناگونی دارند، نام های گوناگونی دارند ، مذاهب گوناگونی دارند، اما خون آنها یک رنگ است، خون آنها خون افغانستان است. خون افغانستان سرخ است و خاک های تشنه این همه خون ها را یک سان در خود فرو می کشد. سراسر افغانستان از این خون داغ از این خون سرخ رنگین است. وقتی در تخار خونی می ریزد، ننگر هار نیز خونش جاریست وقتی خونی در قندهاری  می ریزد، خون بد خشانی نیز جارییست و خون بامیانی نیز جاری می شود . وقتی در پروان خونی می ریزد؛  غزنی نیز به جویبار خونین بدل می شود. صدای انفجار از مسجدی  به گوش می آید و بعد  پیکر های نمازگزارنی را می بینی که روی شانه ها برده می شوند. صدای انفجار از خیابانی به گوش می آید بعد پیکر راهگذری را می بینی که بر شانه ها برده می شود و این صداهم چنان به گوش می آید و بعد خون، خون خون است که جاری می شود ، تا به خود نیامده ای که جای باران از آسمان آتش فرو می بارد و بعد کودکی در گهواره و مادری در حالی که پستانی در دهان کود کش کرده است ، اندامشان پاره پاره می شوند وبعد می بینی که جای شیر، خون در دهن خاموش کودک جاری شده است ، این صدا ها ، صدا های شوم انتحار و صدا های  بم افگن های دموکراسی اهدایی، همه روزه ترانهء لالایی دهها مادر جوان را خاموش می سازد! یکی ما را به نام اسلام می کشد و دیگری به نام دموکراسی و کرسی نشینان دستی این جا می فشارند و چشمکی آن سوی می زنند! این روز را چگونه به مادرانم مبارک باد بگویم! مادرانی که همه سیه پوش اند و سوگوار عزیزان خویش!

افغانستان من! مادر من ! این روز را برایت چگونه مبارک باد بگویم ، می دانم سالهای دراز و خونینی است که تو سوگواری و جای اشک خون تو جاریست! برایت روز های آفتابی می خواهم! نفرین به این همه جنگ و جنگ افروز، نفرین به آنها های که جز خشونت، دیگر فرهنگی ندارند! این روز برای من همیشه روز خاطره انگیزی است.  جوان بودم که نخستین جایزهء ادبی خود را به مناسبت همین روز دریافتم، در کابل. مادر و زن در سرود ها و ترانه های من همیشه جایگاه با شکوهی  دارند. این جا یکی دو سروده ء خود را از آن سالهای دور  هر چند نه چنان دسته گلی؛ بلکه چنان دسته خاری پیش گامهای مادران عزیز سر زمین سوگوارم افغانستان می گذارم! مادرانی که همیشه اسطوره بزرگ شکیبایی بوده اند و سنگ  صبوری! و خداوند صابران را دوست دارد!

پرتو نادری

 

تصويربزرگ

               آيينهء کوچک

ما درم از قبيله ء سبز نجابت بود

و با زبان مردم بهشت سخن می گفت

چادری از بريشم ايمان به سر داشت

قلبش به  عرش خدا می ماند

     که  به اندازه ء حقيقت خدا بزرگ بود

و من صدای خدا را

 از ضربان قلب او می شنيدم

و بی آن که کسی بداند

خدا در خانه ء ما بود

و بی آن که کسی بداند

آفتاب ازمشرق صدای مادر من طلوع می کرد

 

مادرم از قبيله ء سبز نجابت بود

مادرم وقتی به سوی من می  آمد

در نقش کوچک هرگامش

روزنه ء کوچکی پديدار می شد

که من از آن

باغ های سبز بهشت را تما شا می کردم

و سيب خوشبختی  خود را از شاخه های بلند آن می چيدم

 

ما درم از قبيله ء سبز نحابت بود

چادری از بريشم ايمان به سر داشت

پيشانيش  به مطلع عاشقانه ترين غزل خدا می ماند

 که من هر روز

         آن را

            با زبان عاطفه زمزمه می کردم

و آن گاه با تمام ايمان در می يافتم

                            شعر خدا يعنی چی؟

 

ما درم از قبيله ء سبز نجابت بود

و با زبان مردم بهشت سخن می گقت

و صبر کبوترسپيدی بود

که هر صبح

    پر های عزيزش را

در شفافترين چشمه های بهشت شست و شو می داد

و چنان پييکی از ديار مبارک  قران می آمد

و پيغام خدا را برای مادر من می خواند

 

ما درم  از قبيله ء سبز نحابت بود

شجره ء نسبش تاريخی دارد که تنها  در حافظهء  آفتاب می گنجد

و من از آفتاب می دانم

وقتی  مادرم  چشم به جهان گشود

پدرش در جذامخانه  های فقر

سقوط سپيدار قامت خود را

              چراغ سوگ می افروخت

و من از آفتاب می دانم

کا مادرم تمام عمر

در جستجوی واژه ء لبحند

با انگشتی از تقدس و ايمان

کتاب زنده گی اش را ورق می زد 

 

و بادريغ

         تا آخرين  دقایق زنده گی هم نتوانست

                                        مفهوم شاد لبخند را

                                                     به حافظه بسپارد

ما درم با گريه آشنا بود

ما درم از مصدر گريستن  هزار واژه ء اشتقاقی ديگر  می  ساخت

ما درم با هزار زبان

مفهوم تلخ گريستن را

به حافظهء تاريک چشم های خويش سپرده بود

و چشم های مادرم

                    - آيينه های تجلی خدا –

                                    حافظهء خوبی داشتند

ما درم با بها ر بيگانه بود

و زنده گی او مورچه راهی بود

که از سنگلاخ  عظيمی بدبختی عبور می کرد

و درچار فصل سال

ابر های تيره ء اهانت و دشنام

در آن فرو می باريد

و ما درم هر روز

     آن جا دامن دامن، گل بد بختی می چيد

ما درم سنگ صبوری بود

وقتی پدرم

کشتی کوچک انديشه اش را  بادبان می افراشت

و بر شط  سرخ خشم می راند

مادرم به ساحل صبر پناه می برد

و اشک هايش را  با گوشه های چادرش پاک می کرد

                                         و با خدا پيوند می يافت

 پدرم مرد عجيبی بود

پدرم وقتی دستار غرورش را به سر می بست

فکر می کرد که آفتاب

کبوتر سپيديست 

که از شانه های بلند او پرواز می کند

و فکر می کرد که می تواند روشنی را

                         برای مادرم چيره بندی کند

و فکر می کرد که ماه

مهره ء رنگينيست

که می تواند آن را

                   بر يال بلند اسب سمندش بياويزد

 

پدرم مرد عجيبی بود

پدرم وقتی  مرا به حضور می خواند

من فاجعه را در چند قدمی خويش می ديدم

و کلمه ها

            - کنجشکان  هراس آلودی بودند –

که از باغچه های خزا ن زده ء ذهنم کوچ می کردند

و ترس جامه ء چرکينی بود

که چهره ء اصلی ام را از من می گرفت

پدرم وقتی مرا به حضور می خواند

حون تکلم در رگ های سرخ زبانم از حرکت می ايستاد

و آن گاه قلب مادرم

                        - بلور روشنی بود –

که در عمق دره ء تاريکی رها می گشت

و مادرم ويرانی خود را

در آيينه های شکسته ء اضطراب تما شا می کرد

و منتظر حادثه يي می ماند

پدرم مرد عجيبی بود

پدرم وقتی دستار غرورش را به سر می بست

در چار ديوار کوچک خانه ء ما

 امپراتوری کوچک ا و آعاز می گشت

و آن گاه آزادی را که من بودم

و زنده گی را که مادرم بود                                                                                

                       شلاق  می زد

و به زنجير می بست                                                                                            

روان مادر من شاد

که با اين حال خدا را شکر می کرد

و در حق پدرم  می گفت :

                                خدا سايه ء ا و را از سر ما کم نکند .

 

میزان 1368

شهر کابل   

 

 

نجوایی با مادر

 

الا ای مادر ای عشق و امیدم

خیالت در نگاه من نشسته

درین تنهایی شبرنگ دلگیر

گل غمها به جان من شگفته

 

دلم همخانهء اندوه و درد است

که من بی تو غم پیوسته دارم

ز اندوه نهان سینه ام پرس

که مادر، من دل بشکسته دارم

 

کنون بی تو چنان روزم سیه شد

که این جا من ندارم صبح و شامی

شبانگاهان درون آسمانها

شهاب از سینه ام دارد پیامی

 

فروغ دیده ام گردیده خاموش

نمی یابم دریغا خاک راهت

فدای تو که بیداراست و غمناک

شب از رنج خیال من نگاهت

 

مگو مادر که من آشفته خویم

گل پژمرده ام، خاکسترم من

زعشق تو توان سر کشی کو

مگر از زنده گانی بگذرم من

 

جوزا - 1355

شهر فیض اباد

 

 

 

 

رنگین کمان زنده گی

بی تو ای مادر در این ویرانه شهر

آسمان دیده گانم سرد شد

لاله زاران قشنگ خاطرم

بی خزان زنده گانی زرد شد

 

باورم ناید که بی تو زنده ام

گرچه می نوشم شراب جام خویش

مادرای رنگین کمان زنده گی

اختری گم کرده ام در شام خویش

  

بی تو من افسرده ام افسرده ام

بی تو در این امتداد راه درد

بی تو در این آسمان بیفروغ

بی تو در این کلبهء تاریک و سرد

 

بی تو این جا هیچگاهی، لحظه یی

کس نمی جوید ملال خاطرم

غصه هایم اوج می گیرد چنان

زنده گی گم می شود در باورم

 

من همای آسمانهای شبم

آشیانم روی اوج تیره گیست

بی تو در این سرزمین دور دست

هر نفس این زنده گی، شرمنده گیست

 

جدی 1357

شهر شبرغان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 8:14  توسط پرتو نادری  | 

شعر های کوتاه

 

تا خدا

می گریزم در خویش

و تنهایی ام را

با خدا قسمت می کنم

 جدی 1389

شهر کابل

  

هستی من

 شب را با نام تو آغاز می کنم

و بامدادان با رویا های تو بر می خیزم

تمام هستی من

 یک حادثه تنهاییست

جدی 1389

شهر کابل

 

 تشنه گی 

شبانه ها

تاریکی چشمهایت را می نوشم

وبامدادان

افتاب در کف دستان من

                       تخم می گذارد

 جدی 1389

شهر کابل

 

دیدار

با کوزهء تشنه گی

از چشمه سار بر می گشت

وعشق

در پشت تپهء دلتنگی

غروب می کرد

 جدی 1389

شهر کابل

بیگانه گی

 اگر مرا در آیینه یی دیدی

از من برای من سلامی برسان

روزگاریست

که از خویشتن گریخته ام

 جدی 1389

شهر کابل

شگوفه های من

 

در ساحل کدام رود خانه

این گونه رها شده از خویش می رقصی

که آسمانها می آشوبد

و باد ها رویا های توفانی خود را

با در ختان باغ در میان می گذارند

و  شگوفه های من می ریزند

 قوس 1389

شهر کابل

 

سلام سبز

کسی را در آن سوی زمانهای دور

هنوز دوست دارم

کسی که یک روز

پرچم سبز سلام خویش بر افراشت

و کبوتران صبر من

دیگر هیچگاهی بر نگشتند

 قوس 1389

شهر کابل

                   

می گریم  ،

و تصویر تو

قطره  ، قطره ،   قطره

روی دستانم می ریزد

من یک آسمان انار خونینم

 

جدی 1389

شهر کابل

 

امشب گلوی باغ لبالب ز گریه است

این چشم های داغ لبالب ز گریه است

از این فضای تلخ چه ابری گذشته است

یک آسمان چراغ لبالب زگریه است

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 15:22  توسط پرتو نادری  | 

پنجرهء باز قصه ها

 

پنجرهء باز قصه ها

 

آن روز برهنه گي اندامت
حس فاتحانهء به من نبخشيد

و دندانهايم  ،

بيهوده جاي داغ داندانهاي کهنه يي فرو رفتند   

و التهاب سرد پستانهاي تو

 فواره هاي داغ پشيماني بود

که من درآن کاسهء شکسته ء دستانم را

از نيازي مي  شستم

                 که سالهاي درازي مرا سوخته بود

 هيچ نمي دانم آن روز سوار خنگ دجال

ازکدام کوچه ء شيطان برگشتي

که در نخستين هم آغوشي ما

                         عشق سه بار  جان داد

و امروز

در کدام نجيب خانهء شهر

پنجره ء باز قصه هاي مرا

چراغ سرخ مي افروزي

 مي دانم

     آن گاه که باد در دامان تو لانه مي کند

لب هاي تو پر مي  شوند از قصه هايي که

تنها اندام  تو آن ها را با هم پيوند مي زند

 

مي دانم آن کي  در کنار نام تو

به هواي سرزمين هاي تازه

پاي در کوچه ء  رفت و برگشت نهاده است

هيچ گاهي نخواهد فهميد

که در ميان برچيدن گلي  در باغ

تا خريدن آن  در کوچه ء گلفروشي

            چند  رنگ سرخ   فاصله است

 اين سان که مي دانم

خاموشانه در وازه هاي باد را ببند !

ورنه شايد کسي جغرافياي اندامت   را

قصه يي خواهد ساخت

         درچار راه نفرينامه هاي سنگسار

و رها خواهد کرد

در ذهن کوچه هاي تکرار

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 15:8  توسط پرتو نادری  | 

 

به کوه بلند تکسار

 

تکسار منم بهار تکسار منم

ازخنده ء گل همیشه پر بار منم

برسینهء لاجورد شفاف خدا

آن آختر پرفروغ بیدار منم

 

ای کوه بلند پر غرورم تکسار

ای اوج کبود بی عبورم تکسار

من صخره ء داغدار دامان توام

از دیدهء تو اگرچه دورم تکسار

 

تکسارمن و غرور من یارانند

آزاده گی فکر مرا می دانند

شب قصهء این غرور و این کوه بلند

مرغان ستاره گان به هم می خوانند

 

شبها که ستاره گان ترا می رقصند

با ساز ترانهء خدا می رقصند

گلها به کنار تو در آن  دشت و چمن

چون دخترکان جدا جدا می رقصند

 

شهزادهء قله های پامیر تویی

همراز ترانه های شبگیر تویی

شبها که به دوش توفتد حلهء ماه

فوارهء نقره گونهء شیر تویی

  

خورشید ترا سحر سحر می بوسد

بی آن که ترا کند خبر می بوسد

وانگه چوشویی ز خواب دوشین بیدار

سرتاقدمت شکر شکر می بوسد

 

شب بی تو چوازکنار من می گذرد

پاییز من و بهار من می گذرد

دزدانه زکوچه های پندار تو شب

این سایهء شرمسار من می گذرد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 14:46  توسط پرتو نادری  | 

چند شعر کوتاه

 

انتظار

 وقتی در انتظار تو می مانم

گل های صبر من

يک يک به دست با د

                   در دشت های  فاصله تاراج می شوند

 وقتی در انتظار تو می مانم

من با حضور خويش بيگانه می شوم

از خويش می روم

با جيوه ء خيال

                   آيينه می شوم

 

با تباشیر آفتاب

 

مانند  يک الهه

 با جبينی گشاده تر از خورشيد

درمشرق اسطوره  های عشق و زيبايي

                               قامت افراشته است

 صدايش را می شناسم

صدايش  از انتهای کوچه ء خورشيد می آيد

صدايش

       همهمه ء بال فرشته است

                               در شب معراج

 صدايش ستاره گان عشق را

                                گوشواره می آويزد

از شعر بيداری

 صدايش را می شناسم

صدايش

همهمه ء ار غنونيست

که فرشته يي

              در خلوت سبز ملکوت

                          می نوازد

                                       آرام

                                              آرام

 صدايش را می شناسم

صدايش  باغچه ييست

که گلبرگ های نام من آن جا نمی رويند

گلبرگ های نام من  

سر گذشت خويش را

               بر شانه های باد

                               علم افراحته اند

صدايش  با صدای من بيگانه است

صدايش زبان صدای مرا نمی فهمد

صدايش افسانه است

حقيقت زيبايي را

                  مجاب ساخته است

هر روز

            هر روز

                   هر  روز

                             تباشيری از آفتاب می گيرم

و بر ديوارشکسته ء صبر خويش  می نويسم

نام خدا را

         نام او را

                        نام عشق  را

 

فاصله

 

چه مغرور

           چه سر بلند

از وعده گاه نور و آيينه می آيي

و صدای گامهايت

در اقصای کهکشانی می پيچد

که هزار  سال نوری از من فاصله دارد

 ابراهميست در تو

خشمگين بر گشته از جنگل آتش 

 و با تيشه يي از  زمرد ايمان

بتخانه ء تاريک  غرور مرا

روزنی می گشايد

                      به سوی يک نياز روشن

 تر ا هيچ چيز

نه ستاره يي در شب

نه ماهی در آسمان

و نه خورشيدی  در صبح

       مجاب می سازد

تو از ماه و ستاره و خورشيد  آن سوتر

در لايتناهی  عشق

زيبايي را

چنان شراب گوارا يي

                        جرعه  جرعه  می نوشی

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 14:41  توسط پرتو نادری  | 

 

يک لقمه روشنايي

 

پيش از آن که  دستم به جويباری برسد

جوانی من

درگلدان تنگ سال های شوم خشکيد

و باد ها ی خشم آلود

از دشت  های خسته ء پاييز

به ديدار شکوفه های من آمدند

 

پيش از آن که دستم  به جويباری برسد

سپيدار های تشنه

در باغ های بی سرانجامی خشکيدند

و دار ها  قامت بلند تری يافتند

اين جا  در انبساط  فاجعه

آسمان برای  رقص ستاره گان تنگ شده است

و آفتاب پشت ديوار  گرسنه گی

چشم انتظار یک لقمه  روشناييست

و دلتنگی من بزرگتر ا زآن است

که به ديدار چراغی  دلشاد شوم

اين جا در  انبساط  فاجعه

کشتی شکسته ء مرا

جز ابر های پاره پاره ء سرگردان

                      بادبانی نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 14:35  توسط پرتو نادری  | 

توطئهء بزرگ

 

من آماج یک توطئۀ بزرگ شده ام

 

سلام به هه دوستان و همه یارانی که مرا به گونهء مستقیم و یا هم  به وسیلهء نوشته ها و شعرهایم می شناسند!

بیشتر از سی سال است که با و جود تمام اندوه ، فقر، تهدید، زندان و تبعید همیشه با قلم و کتاب بوده ام و تا آن حدی که خداوند برایم توان داده است چیز های نوشته ام، کمتر از یک سال می شود صفحه یی در فیس بوک که شاید بتوان آن را به زبان فارسی دری چهره نگار یا چهره نما گفت، گشوده ام.هدفم تماس بیشتر با دوستانم بود و هدفم  به دست آوردن امکانات بیشتر جهت نشر نوشته هایم بود بود.

با دریغ از یک هفته بدینسو صفحهء من در فیس بوک به وسیلهء شماری از اعضای گروه آن چنانی راوا هک شده است ، آن ها به صفحهء من دستبرد زده اند، چنان که تا هم اکنون توانسته اند توطئهء بزرگی را بر ضد من راه اندازی کنند، چنان که نوشته های چرکینی را از نام من به کسانی فرستاده اند و بدینوسیله زمینهء آن را فراهم ساخته اند تا شماری از عناصر بی خبر از ماجرا وعقده یی  به دشنام گویی و ستیز بر ضد من بپر دازند!

هر چند از چنین سخنانی نا گوار که از سر بی خردی گفته می شود هراسی ندارم و تا آن روزی که دستانم توان آن را داشته باشد، همچنان قلم خواهم کشید ، قلم خواهم کشید آن گونه که وجدانم و روانم حکم می کند، من تا کنون قلم بر مراد هیچ کسی نکشیده ام و چنین نخواهم کرد و از نوشتن باز نخواهم ماند. این شمشیر من است و من شمشیر خود را بر زمین نخواهم گذاشت ولو دراین جبهه تنهای تنها هم که بمانم.

دوستان گرانقدر من! اگر از نشانی فیس بوک من پیام نا گواری به شما رسیده است و چیز نا گواری را خوانده اید از شما معذرت می خواهم و هم چنان می خواهم بگویم که اگر این روز ها هر پیامی که ازنشانی فیس بوک من به شما می رسد باور داشته باشید که آن پیام ازمن نیست ؛ بلکه یک توطئه است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 10:16  توسط پرتو نادری  | 

شعر های کتاب ... و گریهء صد قرن در گلو دارم - بخش سوم-

باغ قصه  

 

«تو قامت بلند تمنایی»

در گوش شب ترانة فردایی

 از صد بهار غصه بر انگیزی

گاهی که باغ قصه بیارایی

 گل های شعر حافظ شیرازی

دایم به باغ حافظه می­پایی

در فهم آرزو تو نمی­گُنجی

در ذهن جستجو تو نمی­آیی

 گاهی چو رودبار خروشانی

گاهی چو کوهسار شکیبایی

 من از تبار آدم و حوّایم

تو از تبار نور و اهورایی

 1373

شهر کابل


فاتحان وادي افسانه

 

آتشي بوديم، خاکستر شديم

رودبار خشک بي­گوهر شديم

 پونه ­زار ماه بوديم اي­دريغ

پايمال مار چندين سر شديم

 زنده­گي را در افق گم کرده­ايم

آسمان کور بي­خاور شديم

 سنگ در گلخانة مشرق زديم

هر کجا آينه دار شر شديم

 کاروان را سنگ بر پا بسسته­ايم

هيچ و پوچ خو يش را رهبر شديم

 فاتحان وادي افسانه­ايم

تا به ظلمت رفته اسکندر شديم

 کودکان باغ را با تيغ باد

سر زديم آن­گونه تا سرور شديم

 تيره­گي را قامتي افراشتيم

روشني را دانه­يي بي­بر شديم

 تاج کرّمنا به شيطان داده­ايم

پيش شيطان واي بي­افسر شديم

 زير باران شقاوت­تر شديم

تا به بام روسياهي بر شديم

 اي پريشان نسل بدبخت غريب

واي مادر مرد بي­مادر شديم

 زمستان 1374 خورشيدی

شهرکابل


بتخانهء پندار

 

آفتاب از سوی دیگر بر شده

می­گسار نور بی­ساغر شده

 زورق خورشید بی­کافور نور

آسمان دریای بی­گوهر شده

 شهر ما بتخانة پندارهاست

بتگری را هر یکی آزر شده

کشتی اندیشه­ها در گل نشست

گویی این جا بادبان لنگر شده

 تا که شب وارونه می­پوشد قبا

وسعت اندیشه بی­خاور شده

 آسمان از ابرها پوشیده روی

دامن بانوی باران تر شده

 کاج سبز زنده­گی در باغ مرگ

ذره ذره سوزن و خنجر شده

 ابرهای گریه­ها لبریزِ خون

لاله­های خنده­ها پرپر شده

 باغبان دروازه­های باغ بست

بر قیام سبزه بی­باور شده

 رفته در خرگاه آتش شهر من

يا سیاووش در شراری در شده

 لحظه­ها آبستن سوگ است و مرگ

باد و آتش تا که همبستر شده

 رونق مه را شکسته آفتاب

در میانه دیوی شب داور شده

 آسمان خاکستر خرگاه شب

چشمه چشمه اختران اخگر شده

 کوهساران کوه آتش کوه دود

چشمه­ساران چشمه­های شر شده

 بس­که سم زد خنگ آتش هر کجا

زنده­گی انبانی خاکستر شده

 آرزو این دشت زرد خاکتود

کاراوان هیچ را معبر شده

 چون قفس این آسمان، سیمرغ مهر

در قفس وا مانده مشت پر شده

 آفتابی می­درخشد در دلم

واژه­های شعر من آذر شده

  روی کاغذ اشک رنگین قلم

جنت دست مرا کوثر شده

 ما صدا کردیم و کس پاسخ نداد

یا که یک­سر گوشِ هستی کر شده

 کابل

تابستان 1373


 

این­جا کلاغ لانه چه آراید !

 باغ سپیده باز شگوفان است

برج بلند مهر نمایان است

 آنک بر آن رواق افق آنک

فانوس آفتاب فروزان است

 شب رفته است و نقش قدم­هایش

در خونزمین سوگ نمایان است

 از دشت­های سبز فلق لشکر طلوع

خنجر کشیده راهی میدان است

 تا دست آفتاب بر آمد ز آستین

دیو شبان ز کرده پشیمان است

 کابل بلند جنگل آزادیست

هر برگ آن چو خنجر بُرّان است

 بر شاخه هاش میوة خورشید است

در ریشه­هاش خون خراسان است

  در ذهن آفتابی هر سنگش

یک آسمان ستاره درخشان است

 این­جا کلاغ لانه چه آراید

این زادگاه رستم دستان است

 

ای نگاهایت تمام زنده گی

 ای دو چشمانم ترا حيران شده

هستی آباد من ويران شده

 جان من با جان تو آميخته

قطره­يي گويي به توفان ريخته

 از تو من يک لحظه بيرون نيستم

گرچه در چشم تو مجنون نيستم

 حالتی دارم که بی­گفتن بود

کی توان گفتنش در من بود

 کس نمی­داند زبان جان من

تا بداند از غم پنهان من

 شور دريا­های توفانی منم

بحر بی­پايان که می­دانی منم

 هر زمان با خشم می­پيچم دريغ

بی­تو می­دانم که من هيچم دريغ

 عمرها شد من به­حيرت مانده­ام

تا که رازی از نگاهت خوانده­ام

 ای نگاهايت تمام زنده­گی

ای شراب سبز جام زنده­گی

 رهروی لب تشنة دريای تو

تشنه مانده تشنة دريای تو

 از تو کی سيراب گردد جان من

ای دريغ از سينة سوزان من

 عرش جانم مقدم ناز تو باد

سرزمين پاك اعجاز تو باد

 ذره را بر آفتابی می­بری

تشنه جان را سوی آبی می­بری

 من کجا نالم که من ويران شدم

من از اين ويرانی آبادان شدم

 با چنين ويرانه­گی ويران خوشم

بی­خبر از خويش سرگردان خوشم

 در روان من خيالت چون چراغ

ذره­های جان من گل­های باغ

 از تو من هنگامة هنگامه­ام

بر لب افسانه ها افسانه­ام

عشق را نازم که رود آتش است

ناخدای من در اين دريا خوش است

 می­برد او سوی بی­سويي مرا

من کجا و سوی بی­سويي کجا

 حمل 1368

شهرکابل


 

خدا با دیده گانت همزبان است

 

 دو چشمت چشمه سار روشناييست

بهارستان اسرار خداييست

 وجودت گوهر دريای نور است

تنت گلخانة شهر بلور است

 جبينت جلوة صبح بهاران

ز لبخندت جهان آيينه بندان

 مرا سوزی درون سينه پر زد

که نيزار روانم را شرر زد

 سرا پا ناله­ام سوزم فغانم

گل آتش شگفته در روانم

 روانم قلزم جوشان عشق است

نفس زنجيره­های جان عشق است

 ترا در هر نگاهی های و هوييست

مرا با های و هويت گفتگوييست

 جهان بي­کران دارد دو چشمت

نشان از نور جان دارد دو چشمت

 چنان با چشم­هايت خو گرفتم

که من از هستی "من" رو گرفتم

 بهار ناز جانت بی­خزان است

خدا با ديده­گانت هم­زبان است

  الا ای هم­زبان جان جان­ها

 گل بشگفتة باغ روان­ها

 مرا تو تا کجاها ره گشودی

که يک­باره مرا از من ربودی

 دلم دريای بی­تاب تو باشد

همه بيداريم خواب تو باشد

 تو آن دريای بی­پايان نوری

که در اعماق شب توفان نوری

 دل و جان را به توفان می­سپارم

در آن دريای جان، جان می­سپارم

 که جانم رشته از جان تو دارد

دل هر قطره توفان تو دارد

 منم من قطره­يي از خود رميده

درون سينه با توفان تپيده

 عقرب 1367

شهر کابل

 

ای دو چشمت معنی شب های من

 ای دل من، جایگاه ماتمت

هست و بودم غرق دریای غمت

 لالة رنگین صحرای خیال

دورباد از خاطرت گرد ملال

 اختر تابندة رویای من

ای دو چشمت معنی شب­های من

 گوهر یکتای دریای امید

عشق تو در تار و پود من دوید

 تیره تر از بخت من گیسوی تو

آفتاب هستی من روی تو

 پاکتر از موج دریاها تویی

آن شگوفه پیکر زیبا تویی

 چشم شور انگیز و مستت پر غرور

قلب تو سرچشمة دریای نور

 همچو سایه در پیت دارم شتاب

گرچه نبود سایه­یی بر آفتاب

 عشق تو افگنده شوری در جهان

قصه­ام پر می­زند تا بیکران

 آسمان روشن رویای من

موج پر آشوب دریاهای من

 در خیالت خواب از چشمم گریخت

ساغر آسایش دیرینه ریخت

 بی­تو می­میرد دل دیوانه­ام

عالمی را پر کند افسانه­ام

 من ز مرز رسم­ها بگذشته­ام

آن حصار کهنه را بشکسته­ام

 هست گرچه سوی تو پرواز من

رنگ غم بگرفته است آغاز من

 جوزا 1354 خورشیدی

دانشگاه کابل


شقایق سوخته

 

تو رفتی انتظار روز با من

سحر با تو غم پیروز با من

شراب زنده­گی در ساغر تو

لبان تشنة پر سوز با من

 

 تو ای پاکیزه جان پاکیزه پندار

بر افروزان چراغ سبز دیدار

غمت کوه بلند است و شبانه

صدای نای من آید ز کُهسار

 

دلم دیوانه­گی آغاز کرده

 

به سوی بی­خودی پرواز کرده

جهان سر تا به پا آیینه خانه­ست

گریبان گویی جانان باز کرده

 

شب را نه چراغ و نی ستاره

نی سوی سپیده­ها اشاره

نی ساحل و نی امید ساحل

اندوه زمانه بی­کناره


 این­جا چمن از بهار خالیست

آینه ز روی یار خالیست

ماتمکده­های دره و کوه

از خندة آبشار خالیست

 

بر خیز و شراب ناب در ده

من شر شده­ام توآب در ده

بشگفته سؤال باده در جام

بر پرسش او جواب در ده

 

ستاره آبروی آسمان است

چراغ کوچه­های کهکشان است

توان شب را به نفرینی صدا زد

ولی روی ستاره در میان است

 

طلوع روشنی نام ستاره

غرور آسمان رام ستاره

شراب راز جنگلزار خورشید

فرو افتاده در جام ستاره


 رسیدی چون ز ره صد باغ بشگفت

تمام کوه و دشت و راغ بشگفت

به گلدان بلور دست­هایت

گلی از بوسه­های داغ بشگفت

 

شب است و زلف مه بر دوش کهسار

بهار نسترن آغوش کهسار

نمی­دانم چه می­گوید شبانه

زبان باد شب در گوش کهسار

 

شب است و خون چکد از چشم مهتاب

شگفته لاله­یی بر سینة آب

مرا سوزی چنان در دل زند موج

«که آتش هم نمی­باشد بدین تاب»

 

درون سینه آتشخانه شد دل

شراب عشق را پیمانه شد دل

چراغ برج شهر آشناییست

که تا از خود چنین بیگانه شد دل


شبانه، نا خدای زورق دل

به توفان می برد دل را زساحل

مرا از خود تهی می سازد ای دوست

سرود موجها منزل به منزل

 

بهار آمد خزانی دارد این دل

خزان بی نشانی دارد این دل

مرا در هر نفس می سوزد ای وای

عجب آتشفشانی دارد این دل

 

از این جا تا ثریا می پرد دل

خدا را تا کجا ها می پرد دل

کدامین سدره را می جوید این دل

که این سان بی سرو پا می پرد دل

 

شبان غصه را مهتابی ای دل

که خوش می سوزی و می تابی ای دل

مگر زاندم که دیدی جلوه ء او

درون سینه ء من آبی ای دل


بنازم آتش سوزانت ای دل

که با آتش بود پیمانت ای دل

هزاران باغ غم را بشگفاند

بهار آتشی در جانت ای دل

 

ندارد غیر آتش ، خانهء دل

فغان از خانه ء ویرانهء دل

کجاسنگ صبوری من بیابم

که دارم  در گلو افسانه ء دل


سیمرغ

 

هر بی­خدا به کشتی ما ناخدا مخواه

در راه نور همدم ناآشنا مخواه

سیمرغ قله­های غرور زمانه باش

کام دلت ز پستی همت روا مخواه

ای رو گرفته از حرم پاک آفتاب

زنگار را به شیشة دل آشنا مخواه

تا آخرین دمی که شگوفد گل شفق

شمشیر حق ز قبضة مردم جدا مخواه

ای عاشق شکوه گل و تاج سبز کاج

زین شوره زار سرد سترون گیا مخواه

بر من مگو حکایت غمناک تیره­گی

ققنوس را به سردی شب مبتلا مخواه

 شهر کابل

تابستان 1363



ô این مصراع  از دوست عزیزم ضیا دستور است. مصراعی را که من  سروده بودم خوشم نمی­آمد، او شاید نخستین کسی بود که این شعر را پس از سرایش برایش خواندم. او این مصراع را برای من ساخت و من هم پذیرفتم.

[1] درخت تو گر بار دانش بگيرد / به زير آوري چرخ نيلوفري را (حكيم ناصر خسرو بلخي)

[2] زآب دريا گفتي همه به­گوش آمد / كه شهريارادريا تويي و من فرغر (فرخي­سيستاني)

ó نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراگنده ام (ابولقاسم فردوسی)

 

óó پی افگندم ازنظم کاخ بلند/ که از باد و باران نیابد گزند (ابوالقاسم فردوسی)

ó تو قامت بلند تمنایی ای درخت (سیاوش کسرایی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 14:20  توسط پرتو نادری  | 

شعر های کتاب ... و گریهء صد قرن در گلو دارم - بخش دوم-

 

شب خیال تست در چشمان من

 

 ای طلوع رازناک آفتاب

خندة گلگونة جام شراب

 ای غرور کاج­های بی­خزان

آشنا با اختران آسمان

 ساقی بزم تمنای دلم

بی­خبر از تشنه­گی­های دلم

نغمة امواج مست رودبار

صبح­گاهان تاج سرخ کوهسار

 پهنة اندیشه­هایم جای تو

خلوت پاک دلم ماوای تو

 در رگ گل­ها نشاط زنده­گی

اختران را مایة تابنده­گی

 شب مرا اندیشة سوزان تو

غرق سازد در دل توفان تو

 در نهادم فتنه­ها انگیختی

بادة غم در دل من ریختی

 بعد از این باید بسوزم من خموش

از چه کردم در دل توفان خروش

 چشم در چشمان من تا دوختی

باورت ناید که جانم سوختی

 شب خیال تست در چشمان من

ای غم تو در دل و در جان من

 تا شگفتی در دلم چون آفتاب

مرده در من شام سرد اضطراب

 لحظه­های من زیادت دل­پذیر

من از آن در لحظه­های خود اسیر

 آفتاب سر زمین جان من

آتش بشگفتة پنهان من

 آتشی پیوسته می­سوزد مرا

تا رموز عشق آموزد مرا

 حوت 1358 خورشیدی

شهر شبرغان

با نام تو 

 

ای نام تو تمامت اندام آفتاب

با نام تو که زنده بود نام آفتاب

 دنیای من چو طور تجلی همی کند

جایی ندیده هیچ کسی شام آفتاب

 بال و پری گشودم و رفتم به بیکران

چون مرغکان نور من از بام آفتاب

 گل می­کند ترانة سبز جوانه­ها

روی لبم همیشه ز پیغام آفتاب

 بگذار تا به رقص درایم تمام عمر

در دشت­های روشن و پدرام آفتاب

 مستم من از حقیقت دریای زنده­گی

زان می که سر کشیده­ام از جام آفتاب

 «پرتو» ترا شکوه هزاران ستاره است

تا همت بلند تو شد رام آفتاب

 عقرب 1366 خورشیدی

ریشخور ـ کابل


من آن دریا دلی دریا نوردم

 گل سرخ بیابان­های مشرق

شراب روشن مینای مشرق

 رموز ژرف دریاهای جانی

تو لبخند گل زیبای جانی

 طلوع آفتاب ناز از تو

نشاط آبی پرواز از تو

 بهارستان رنگین روانم

نسیم عطر بیز باغ جانم

 بهاران با تو خویشاوند دیرین

نیایش را فروغ سبز آمین

 جهان در چشم تو موج تبسم

مرا بی تو بهار خنده­ها گم

 منم آن لالة سر تا به پا داغ

که از داغ دلم شد داغ­ها داغ

 چراغستان جانم روشن از تو

بیابان دل من گلشن از تو

خوشا آن موج گوهربار لبخند

مرا با زنده­گانی داده پیوند

 توگنجی گوشة ویرانه­ات من

تویی آتش که آتشخانه­ات من

 مکن ای ساربان محمل نور

به شنزار سیاهی دیده­ام کور

 که آ ن شور جنون پاک مجنون

به رگ­های تنم جوشیده چون خون

 گل سرشاخه­های باغ خورشید

چراغ رهروان راه امید

 غرور پاک یزدان در نگاهت

شکوه آسمان­ها خاک راهت

 من آن دریادلی دریانوردم

که جز دریا نمی­داند ز دردم

 به دریا می­زنم دل را که دریا

خبر دارد تپش­های دلم را

 که دل سرچشمة جوشان عشق است

روانم جلوه­های جان عشق است

 تو در من، من شدی، من نیستم من

چه عمری گرچه در من زیستم من

 ترا من آشنا بیگانه با خود

رها با تو مگر زولانه با خود

 از آن با نالة نی همزبانم

که زین زولانه می­نالد روانم

 شهر کابل

اسد 1367 خورشیدی


اميدجاری باران

 

شب است و همهمة ماهتاب کوچيده

طراوت از چمن سبز آب کوچيده

 اميد جاري باران، اميد روشن آب

به خانه خانة هيچ حباب کوچيده

 تمام هستي ما بوي سايه بگرفته

زبام ميکده ها، آفتاب کوچيده

 زمانه دفتر تاريک خويش گسترده

ترانه­هاي سحر زين کتاب کوچيده

به هر کرانه يکي ديو قامت افرازد

ز سرزمين فلک تا شهاب کوچيده

 من از خطوط جبين زمانه مي­ خوانم

تفنگ آمده است و کتاب کوچيده

 شهرکابل بهار 1375


با خیال سیاه زلفانت

 

شب چو بی تو کنار شب بودم

زخمه بودم به تار شب بودم

 این کبود آسمان خبر دارد

شهریار دیار شب بودم

 با خیال سیاه زلفانت

روح نااستوار شب بودم

 همچو حلاج اختران ای­دوست

تا سحرگه به دار شب بودم

 در دو چشمم ستاره می­خندید

پر ز گل از بهار شب بودم

 در تنم نبض آبنوسان بود

شب چو بی­تو کنار شب بودم

 جوزا ـ 1374 شهرکابل


گلدان

 

رفتی و در هوای تو دیوانه­ام هنوز

روی لبان حادثه افسانه­ام هنوز

لبریز از طراوت عطر شگوفه­هاست

گلدان خاطرات تو در خانه­ام هنوز


شعلهء طور

 

شب که رویای تو در دیدة ما می­آید

همه ذرات وجودم به نوا می­آید

 غم تو در دل من می­رسد از راه دراز

چون عقابی که شب بال­گشا می­آید

 جلوة عشق تو در سینة من صبح امید

گوییا شعلة طوری ز خدا می­آید

 می­شگوفد چو خیال تو به چشمم آرام

اختری هست که شب­ها به فضا می­آید

 کاروانی به گمانم به رة نور تپید

دمبدم ازدل این دشت صدا می آید

 با خبر باش که پرتو چو درد پردة شب

همچو خورشید سحر سوی شما می­آید

 ثور 1356

گیزاب ـ ارزگان


خلوت سبز درختان

 

 آمدی با تو بهارانم رسید

شور و مستی در دل و جانم رسید

 رفته بودی بی تو گل­ها مُرده بود

زنده­گی سر تا به پا افسرده بود

 خار غم در جان جانم می­شکست

گویی آتش در روانم می­شکست

گریه می­کردم نهان با خویشتن

تا نداند دیگران از راز من

 قلب من سنگ صبوری بوده است

عشق را چون کوه طوری بوده است

 من به خود پیچیدم و اما به کس

شکوه­یی هرگز نکردم یک نفس

 هرزمان چون یاد رویت کرده ام

صد بهاران آرزویت کرده ام

 ای نفس­های زمین در گام تو

زنده­گی خود بادة در جام تو

 خلوت سبز درختانی هنوز

جلوة رنگین مرجانی هنوز

 در تو من روح بهاران دیده­ام

صد جهان باغ گل­افشان دیده­ام

چون شراب کهنه مستم کرده­ای

یا که از مستی تو هستم کرده­ای

 ای تو چون تندیسة زیبای عشق

سر نهادم بهر تو در پای عشق

 روح سرد بیشه زاران غمم

هر زمان زخمی شگوفد در تنم

 رفته بودی شب کنارانم گرفت

لشکر غم کشور جانم گرفت

 بی تو بودن درد بی­درمان بود

با تو بودن خنده­های جان بود

 تو نباشی می­فتد دریا ز شور

چون تن افتاده­یی در قعر گور

 تو نباشی زنده­گانی پژمرد

غنچه را شور جوانی پژمرد

 تو نباشی آسمان را نور نیست

باده­یی در شیشة انگور نیست

 تو نباشی هر چه باشد خسته است

یک جهان دل هر کجا بشکسته است

 تو نباشی باغ­ها را رنگ نیست

شیشه­یی نبود که آن­جا سنگ نیست

 رفته بودی زنده­گی از من گریخت

از پی تو تا کجا اشکم بریخت

 ای که تنها با خیالت زنده­ام

رفتی و بردی تو شور خنده­ام

 آمدی ای رفته تا آن دورها

همرکاب لاله­ها و نورها

آمدی تا گل بروید در چمن

ای فدای مقدمت این جان من

 آمدی سرما و یخبندان گریخت

آن شب یلدای بی­پایان گریخت

 آمدی شوری به جان من دوید

کس چو تو افسونگری هرگز ندید

 آمدی غم­ها ز جانم دور کن

سینة غمناک من پر نور کن

 آتش شوقی به جان من فروز

چون خسی سر تا به پای من بسوز

 تو بسوزانم چنان در راه باد

تا نماند در دلم داغ مراد

 رفته بودی های و هویی داشتم

با دل خود گفتگویی داشتم

 ای تو زیبا گوهر دریای عشق

آفتاب روشن پهنای عشق

 آمدی جانم چراغان از تو شد

هر چراغی باز خندان از تو شد

 ازتومی­خندد چراغستان من

ای فدایت این دل حیران من

 با خیالت روح من پر می­زند

خلوت عشق ترا در می­زند

 حمل 1368

شهر کابل


 

دریای سبز

 

چشم­هایت چشمة الهام من

چشم تو آغاز من انجام من

 چشم تو دریاچة  بی­انتها

ای سراپا هستی سبز خدا

چشم تو گلخانة گل­های سبز

روح توفان­دیدة دریای سبز

ای که با چشمت بهار آورده­ای

صد چمن گل در کنار آورده­ای

 از تو من شور دیگر دارم به دل

جای خون گویی شرر دارم به دل

 پیش چشمم هرکجا چشمان تست

جان من گویی که در فرمان تست

 وقتی می­خندی بهاری می­شوی

دشت جان را لاله­زاری می­شوی

 چون تو می­آیی مرا از راه دور

می­شگوفد در دلم گل­های نور

 خنده­های شاد تو شادم کند

از غم دیرینه آزادم کند

 من ز خود تا بی­خودی ره می­زنم

من جنون چشم تو می­پرورم

چشم من با دیدنت روشن شود

زنده­گی گلخانه یی بر من شود

 ای که آگاهی ز راز سینه­ام

من ترا سر تا به پا آیینه­ام

من ز تو یک لحظه غافل نیستم

بیدلم هرچند «بیدل» نیستم

 از تو شعرم رود بارانی شده

جنگل سبز بهارانی شده

 تا که از چشمت سخن سر می­کنم

عالمی را پر ز گوهر می­کنم

 اسد 1368

دانشگاه کابل


از دو چشمت من خدا را یافتم

  

ای دو چشمت باغ سبز زنده­گی

آیت سبزینه­گی تابنده­گی

 از دو چشمت من خدا را یافتم

هستی بی­انتها را یافتم

 گر بگویم رازی از چشمان تو

عالمی را می­کنم ویران تو

 عشق را با نام تو آموختم

عشق را آموختم خود سوختم

 بوی آتش از نفس­هایم پدید

تا به جانم بوی عشق تو رسید

 عطر صد گلخانه در اندام تو

بادة میخانه­ها در جام تو

 با دل آگنده از عشق و نیاز

می­برم من پیش چشمانت نماز

 بادة سبز ترا نوشیده­ام

من از آن در عشق تو کوشیده­ام

 در روانم تا که عشقت جان گرفت

ساحل اندیشه را توفان گرفت

 تو چراغ خلوت جان منی

نوبهار سبز ایمان منی

 ای تو واقف از همه اسرار عشق

صد گره افگنده­ای در کار عشق

 می­گشایم من گره از کار تو

تا که منصوری شوم بر دار تو

 تابستان 1368خورشیدی

شهرکابل


 شقایق سوخته

 

کنار ساحل افتاده در خواب

شکسته زورقی بر سینة آب

چودیدم سوی زورق سوی دریا

دلم زورق شد و غم­های من آب

 

دل بی­تابی من تابی ندارد

سرابم چشمة آبی ندارد

فسانه سر کنم با ماه و اختر

شبانه چشم من خوابی ندارد

 

به جانم آتشی افروخت چشمت

تمام هستی من سوخت چشمت

نظر بازی نمی­فهمیدم هرگز

نظر بازی مرا آموخت چشمت

 

نجابت خانه­یی باشد دو چشمت

شب فرزانه­یی باشد دو چشمت

گهی با من به جنگ و گه به یاری

عجب دیوانه­یی باشد دو چشمت

 

 عبادتخانة جانم تو هستی

چراغ بُرج ایمانم تو هستی

 ترا بی پرده می­گویم من ای دوست

همه پیدا و پنهانم تو هستی

 

دو چشمت روح باغستان عشق است

تنت دریا و دل مرجان عشق است

ترا حرفی کزان لب­ها شگوفد

به گوش جان من فرمان عشق است

 

دو چشمت شعر پر ابهام عشق است

تنت آیینة اندام عشق است

شراب زلف تو در ساغر باد

پریشان ذهن بی­فرجام عشق است

 

دو چشمت آسمان شام ابهام

نگاهت باده­یی در جام ابهام

دل تو بهمن و اما به چشمت

شگفته باغی از بادامی ابهام

 

تورفتی خنده بر لب­های من مرد

شرار باده در مینای من مرد

گل از گلخانة خورشید بگذشت

امید سبز فردا های من مرد

 

تیری که زشست من رها شد

 شب رفته و انتظار باقیست

پاییز مرا بهار باقیست

 از قامت کاج صبح­گاهان

بر دیو زمانه دار باقیست

 پندار شبان تیره خشکید

اندیشة بی­کنار باقیست

در خط جبین ماه دیدم

بر گنج سپیده مار باقیست

 من خاک به فرق باد ریزم

تا همت کوهسار باقیست

 ای خصم کمینة خراسان

مروان ترا حمار باقیست

 در نای زمانه می­دمم نور

تا نامی از این دیار باقیست

 کی قامت سبزه راست گردد

تا سایة نخل نار باقیست

 یک شهر فغان شگفته ،کابل

خونین دل و داغدار باقیست

 با همت استوار پامیر

با مویة رودبار باقیست

سیمرغ سحر شکسته بال است

اندوه شبان تار باقیست

 برگوی قراولان شب را

آیینة بی­غبار باقیست

 آرامش رمه­گان حرام است

تا گرگ سیاه هار باقیست

 نجوای غمین هجرت و کوچ

در گریة جویبار باقیست

 صد ساغر خون دیگر بنوشد

آن را که به سر خمار باقیست

 بس گوی به خاک هیچ غلتد

تا گنبد پر نگار باقیست

 در باغ ترانه­های رنگین

پیوند من و هزار باقیست

تیری که ز شست من رها شد

برسینة روزگار باقیست

 جوزا 1374 شهر کابل


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 14:19  توسط پرتو نادری  | 

شعر های کتاب ... و گریهء صد قرن در گلو دارم

 

تلاوت­خورشید

 

از پيش من سپيده دمان كوچ مي­كند

شب مي­رسد سپيدة جان كوچ مي­كند

 هر جا كه بود همهمة شاد زنده­گي

از شاخه­هاي سبز جوان كوچ مي­كند

 چشمان سبز باغ لبالب ز گريه است

آب روان ز جوي روان كوچ مي­كند

تا مرگسار حادثه زين خاكدان سوگ

يك آسمان ستاره شبان كوچ مي­كند

 شب هر كجا به گوش سحر طبل مي­زند

از كام آفتاب زبان كوچ مي­كند

 گلواژه­هاي شعر بلند ديار من

تك تك ز خاطرات زمان كوچ مي­كند

 سيلاب وار حادثه­يي مي­رسد ز راه

كوه گران چو پيل دمان كوچ مي­كند

 من نورم و تلاوت خورشيد مي­كنم

زين شيشه عطر باده چسان كوچ مي­كند

 شهر کابل

حمل 1375 خورشیدی

 

زقوم دشت نفرين

 

 فرو ريزد ز ابر تيره باران

چه اندوهي مگر دارد بهاران

 سيه دستار غم بر بسته از ابر

تمام قله­هاي كوهساران

 نتابد قبة زرين خورشيد

فراز خيمة نمناك باران

 هزاران اختر خاموش، آونگ

ز دار كهكشان چون سر به داران

 ندوشد آسمان شب شير مهتاب

درون كاسه­هاي چشمه­ساران

 ز مشرق تا به مغرب ابر ولگرد

گرفته آسمان را در كناران

 ز ابر و باد گويي باز افتاد

به دست هرزه­گان زلف نگاران

 و يا در چاه شب افتاد و بشكست

چراغ آفتاب از برج تاران

به گريه باغ­ها يك سر نشسته

چو انبوه عظيم سوگواران

 زند بر خنگ آتش باد شلاق

به نام صاعقه در بيشه زاران

 به روي روشنايي راه بسته

هجوم تيره­گي چون پهره­داران

 تمام جاده­ها اندوده از گرد

نشاني نيست، اما از سواران

 نمي­رقصد دريغا دختر آب

به ساز ارغنون آبشاران

 براي رويش برگي نجنبد

رگ سبزي در اندام چناران

 سرود خامشي سر داده در باغ

گلوي سرمه اندود هزاران

 حمايل دست نخلستان به گردن

بود بيگانه باغ و جويباران

 سوار باد ها تازد به غارت

به زانو سر نهاده دلفگاران

 خطوط گام­ها و راه پُر خونô

ز بس روييده هر جا ديو خاران

 نه موجي راه جويد سوي دريا

نه كاري چاووشان را با قطاران

 فرو ريزد نگين اشك ترديد

ز چشم روشن چشم انتظاران

 حرير حرف­هاي ياوه بافند

به كار زنده­گاني نا به كاران

 زبان­ها چون ز قوم دشت نفرين

چو باشد سينه ­ها صندوق ماران

 درون سينه ­ها شد سنگواره

سرود ياريي دل­هاي ياران

 فرو بشكسته از سنگ زمانه

همه آيينة آيينه داران

 كه پيچد شيون غمناك زنجير

به گوش ره ز گام رهگذاران

 چراغ سبز جنگل نيست روشن

قفس انديشه شد پرواز ساران

زبان درد را از من بپرسيد

زبان باده را از باده خواران

 شبم از شب سياهي باج گيرد

نخواند روز من با روزگاران

 اسفند ماه 1369 خورشیدی

شهركابل


به­نامت­دست­افشاندبهاران

 

برآمد ماهتاب از سوي خاور

حرير روشن خورشيد در بر

 درخت روشني روييد از آب

سراسر آسمان را سايه گستر

 تو گويي دختر زيباي مشرق

درون آب كوثر شد شناور

  و يا رودابه شد بر بام گردون

ستاره پيش رو مانند چاكر

 دو دست كهكشان از سكه لبريز

دكان آسمان پُر سيم و پُر زر

 زند چشمك ز هر سويي ستاره

گسسته يا كه آن جا هار دلبر

 بسيط آسمان چون باغ نرگس

دماغ نوريان باشد معطر

 ستاره در فضا گويي كه بر آب

شده از نسترن صد باغ پرپر

 ز چتر آبگون گاهي شهابي

همي آيد فرو مانند اژدر

 پريده رنگ شب از هيبت ماه

چو محكومي پشيمان پيش داور

 مگر مه حجت از خورشيد آورد

كه بام آسمان را ساخت منبر

              *

نه من بر قول هر كس مي­نهم گوش

كه «حجت» از خراسان مي­زند سر

 درختي با چنان باري ز دانش [1]

فگنده سايه­ها بر چرخ چنبر

 درختي ريشه­اش آن سوي پندار

درختي پر ز گل، گل­هاي از هر

 خرد را مشعل تابنده بر برج

زمان را از زر انديشه افسر

 بود عرش سخن را شير يزدان

منم من در قفايش همچو قنبر

 سوار قرن­ها تا دار حكمت

چه خوش آزاده مي­راند تكاور

 قيام قامتش عصيان تاريخ

چراغ حجتش خورشيد ابهر

 چه گويم از تو اي «داناي يمگان»

تويي دريا و من باشم چو فرغر[2]

 چه دارد جز كمال عذر تقصير

زبان الكن و ياد سخنور

 منم آيينه را زنگار ابهام

تويي انديشه را درياي گوهر

 به نامت دست افشاند بهاران

سپيدار بلند باغ باور

 مپرس از من كه حال ملك چون است

كه باشد «حال ملك و قوم ابتر»

 كنون بنشسته در يلداي تاريخ

خراساني چنان فرزانه پرور

 چه گويم گردي از اقصاي شب خاست

كه شد آيينة دل­ها مكدر

 كه بوم كور در ويرانة روز

نويسد نام شب بر لوح مرمر

 تباهي چوب بدست جنگ در دست

تبيره مي­زند بر بام كشور

 پريشان خواب سبز سبزه­زاران

شكسته قامت ناز صنوبر

 شود شب از چراغ كوچ ياران

همه غمخانة غربت منور

 خروشان باد ويرانگر زند مشت

به روي سينه و بازوي هر در

 جنون را تا سياهي تيغ برداشت

گريبان خرد گرديد بي سر

 ز خواب باغ­ها هم كوچ كردند

درختان گشنشاخ تناور

 چمن را از طراوت كرد خالي

شكسته باد يارب دست صرصر

 نه در گلخانه­ها لبخندي از گل

نه در ميخانه­ها نامي ز ساغر

 نه سيمرغي افق را بال و پر زد

نه بر بامي فرود آمد كبوتر

 نه كاج همدلي مي­رويد اين جا

به باغ آهن و پولاد و آذر

 عطشناكان خون را باز گوييد

روان شد موج خون در جوي و در جر

 حكايت بس كه از خون رفت اين جا

گرفته بوي خون ديوان و دفتر

 دو دست التجا مادر بر آورد

سر راه زمان با حال مضطر

 ز غصه جامة صد پاره بر تن

به سر الوان زخم كهنه چادر

 تنش خاكستري برباد رفته

درون سينه دل مانند اخگر

 نهاده پشت بر ديوار ماتم

زخون زنده­گاني ديده­گان تر

 نه ترسي در ميان از خشم يزدان

نه آزرمي ز حال زار مادر

 توان با ميهن ما كرد مانند

چو باشد آسمان را رعد و تندر

 شگفتي بين كه در درياي آشوب

ندارد كشتي انديشه لنگر

 به گرداب خطر بكشوده حلقوم

نهنگ موج­هاي كوه پیكر

 برين بي بادبان چوبينه كشتي

فروزان كن چراغ سبز بندر

 مگر باشد كه در قاموس فردا

نه نام از جنگ ماند ني ز سنگر

 مبادا كس زند از كين خورشيد

به چشم روشن آيينه نشتر

 مبادا همنشين آسمان هيچ

شبان تيرة بي ماه و اختر

 وطن در آتشي مي­سوزد؛ اما

چه ققنوسي ز خاكستر زند سر

 به فرجام شب از گلدسته آمد

به گوشم نعرة «الله اكبر»

 خروس آفتاب از بام مشرق

سرود صبحدم بر خواند از بر

 كرانه تا كرانه راه بگشود

سپاه روشني با تيغ و خنجر

 تهي از سنگ ظلمت دست آفاق

زمين و آسمان آيينه منظر

 چو طبال زمان طبل سحر زد

به جان تيره­گي آورد محشر

 چمنزار فلق را لاله روييد

دل شب پاره شد با تيغ كيفر

 شهر كابل ـ آبان 1369 خورشيدي


به كاظم كاظمي

 ...وگرية صدقرن­ درگلودارم

شب است و مجمرة ماهتاب روشن نيست

حضور آيينه تا صبحگاه با من نيست

 ز لحظه لحظة شب اضطراب مي­رويد

ز باغ سبز ستاره شهاب می­روید

 تمام هستي من از نبود لبريز است

فضاي خانه­ام از حجم دود لبريز است

 كنار پنجره مرگ است انتظاري نيست

كه در قبيلة نوروز شهسواري نيست

 نَيِ سرود ز نيزار من نمي­رويد

بهار قصة دل را سخن نمي­رويد

 مسيح روح بهاران ز دار آونگ است

ز پرتگاه سكوت آبشار آونگ است

 شب است و گرية صد قرن در گلو دارم

شراب كهنه اندوه در سبو دارم

 دلم ز غصة آيينه­ها پريشان است

زبان باد پر از ضربه­هاي  هذیان است

 ستاره در دل شب بي فروغ مي­آيد

سحر سوارة خنگ دروغ مي­آيد

 چراغ عاطفه­ها را به دست مي­گيرم

اگر چراغ اميدم شكست مي­ميرم

 حضور سبز بهاران به خاك مي­ريزد

نگين روشن باران به خاك مي­ريزد

 ز لحظه لحظة شب موج آه مي­گذرد

سوار حادثه­ها رو سياه مي­گذرد

 ز جويبار سحر تا غبار مي­خيزد

نه بوي همنفسي از بهار مي­خيزد

 بهار در نظرم بي­چراغ مي­آيد

نسيم صبحدمان بي­دماغ مي­آيد

 تمام نسترن اين چراغ بي­برگ است

كه فصل رويش خار است و باغ بي­برگ است

 هنوز حادثه در كوهسار بيدار است

فراز گنج سحر چشم مار بيدار است

 دل شكستة ما را به درد اندودند

شگوفه­هاي سحر را به گرد اندودند

 كليم باغ در اندوه سوسنان مويد

نه هر پرنده كه هر خار آشيان مويد

 غم بزرگ مرا آسمان نمي­داند

زبان روح مرا كهكشان نمي­داند

 ز راز تشنة دريا به دشت مي­گويم

كه كار تشنه­گي از حد گذشت مي­گويم

 ايا درخت برومند شاخسارت كو

شگوفه بار نياورده­اي بهارت كو

 من از بهار چه گويم كه در تمامت باغ

قيام سبزه و گل نيست با امامت باغ

 بهار 1373 خورشيدي

شهر كابل


ني نواز نور

 شب بي­تو از ستاره صدايي نمي­رسد

شیپور ماهتاب به جايي نمي­رسد

 در گوش سنگزار سياهي درين سكوت

از نينواز نور نوايي نمي­رسد

 زين رود بار حادثه چون بگذرم كه هيچ

بر فرق پيل موج عصايي نمي­رسد

 چندين بهار آمد و اما درين چمن

يك سبزه هم به نشو نمايي نمي­رسد

 در خونزمين سوگ به جز بوته­هاي دود

سرو بلند سبز قبايي نمي­رسد

 پرگشته گوش دشت ز فرياد اهرمن

 نوري ز چلچراغ درايي نمي­رسد

 شهر كابل

 بهار 1373

 

ترانه­هایی­برای­تکسار

 

 تکسار منم بهار تکسار منم

ازخندة گل همیشه پُر بار منم

بر سینة لاجورد شفاف خدا

آن آختر پُر فروغ بیدار منم

 

ای کوه بلند پر غرورم تکسار

ای اوج کبود بی­عبورم تکسار

من صخرة داغدار دامان توام

از دیدة تو اگرچه دورم تکسار

 

تکسار من و غرور من یارانند

آزاده­گی فکر مرا می­دانند

شب قصة این غرور و این کوه بلند

مرغان ستاره­گان به­هم می­خوانند

 

شب­ها که ستاره­گان ترا می­رقصند

با ساز ترانة خدا می­رقصند

گل­ها به کنار تو در آن دشت و چمن

چون دخترکان جدا جدا می­رقصند

 

شهزادة قله­های پامیر تویی

همراز ترانه­های شبگیر تویی

شب­ها که به دوش توفتد حلة ماه

فوارة نقره­گونة شیر تویی

 

خورشید ترا سحر سحر می­بوسد

بی آن که ترا کند خبر می­بوسد

وانگه چو شوی ز خواب دوشین بیدار

سر تا قدمت شکر شکر می­بوسد

 

شب بی­تو چو از کنار من می­گذرد

پاییز من و بهار من می­گذرد

دزدانه ز کوچه­های پندار تو شب

این سایة شرمسار من می­گذرد

 

پاییز 1386

شهرکابل


عاشقانه...

 

من باده پرست جام عشقم

آزاد همی به دام عشقم

 عشق حاصل زنده­گانی من

لبخند گل جوانی من

 تا ساغر عشق سرکشیدم

فریاد نهان دل شنیدم

 آن دل که تهی ز سوز عشق است

غافل ز همه رموز عشق است

 من نامه به نام عشق خوانم

من هستی دل ز عشق دانم

 از عشق بود فرشته خویی

گر این گل آتشین ببویی

 من رهرو سرزمین عشقم

شادم من اگر غمین عشقم

 من هستی ز عشق می­پذیرم

گر عشق نباشدم بمیرم

 عشق است اساس زنده­گانی

بی­عشق مبایدم جوانی

 من تشنة چشمه­سار عشقم

چون تازه گلی بهار عشقم

 از دیدة عشق دیده­ام بین

خورشید نهان سینه­ام بین

 تا عشق درون سینه دارم

من گوهر معرفت ببارم

 امید دلم زعشق رنگین

عشق است مرا طریق و آیین

 من پرتوی آفتاب عشقم

سرمست شراب ناب عشقم

 اندر ره عشق جان سپارم

تا زنده­گی پر زند کنارم

دلو 1355

گیزاب ارزگان

 

آبنوسان برگ و بار آورده اند

 

شب شد و غم در دلم توفان گرفت

خندة آیینه­ها پایان گرفت

 عنکبوت سایه­ها ظلمت تنید

بادها چون مارها هرسو خزید

برگ و بار بادها را باد بُرد

رونق قندیل­ها از باد مُرد

 باد شب شلاق ولگردی به دست

قامت سبز درختان را شکست

 های هوی ابر ها بالا گرفت

اختران را هالة سودا گرفت

 زورق خورشید در ساحل شکست

روشنایی هر کجایی بار بست

 کاج کاج روشنی از پا فتاد

مرده جانی گویی در دریا فتاد

 آسمان چون سینة شب تنگ شد

آسمان و تیره­گی همرنگ شد

 ظلمت اندر کوچه­ها خمیازه کرد

زخم­های روشنی را تازه کرد

 خیمه زد آیینه بر گور چراغ

سینه­اش از بی­چراغی داغ داغ

 در دل نیزار های دور دست

قوی مه را گویی پر بشکسته است

 دختران روشنایی سوگوار

قامت یلدای شب چون چوب دار

 روزنان اختران تاریک و سرد

آسمان تا بیکران  لبریز گرد

 با ستاره آسمان را راز نیست

کوچه راه کهكشان­ها باز نیست

نعرة دیو است اندر نای شب

بامدادان مانده زیر پای شب

 لکه­های ننگ بر اندام ماه

ننگ دارد آفتاب از نام ماه

 پیل شب با پیل­بانان در وفاق

می­کند با روزگاران جفت و تاق

 برکة آیینه بی­نیلوفر است

سال­ها شد این صدف بی­گوهر

 گوهر آیینه­ها تاراج شد

آرزو در سینه­ها تاراج شد

 چاه­سار زنده­گی پر مار و مور

نی امیدی از رهایی نی ز نور

 زنده­گان با مرده­گان همخانه­اند

زنده­گان با زنده­گی بیگانه­اند

 پاسدار زنده­گی دیوان مرگ

هر یکی را روی لب فرمان مرگ

 آبنوسان برگ و بار آورده­اند

بوی شب را در کنار آورده­اند

 لاله­یی در دشت­ها بی­داغ نیست

ای دریغ از بلبلان چون باغ نیست

 بلبلان را آشیان در باغ خون

در گلوشان سرمه­یی از داغ خون

 باغ­ها مان جمله خاکستر هنوز

مجمر سوزانِ پُر اخگر هنوز

 فکر روشن در ضمیر کوه نیست

غیر آتش­سوزی انبوه نیست

 کوه این­جا می­فتد از پا به دشت

رود آتش تا که از صحرا گذشت

 میزان 1373

شهرکابل

 

چمنزاران سرخ آفتاب

 ای وطن، ای عشق پاک برترین

این مرا بر خاتم هستی نگین

 سوز من با ساز تو آمیخته

عشق تو آتش به جانم ریخته

 ای مرا تو آفتاب زنده­گی

مایة فرخنده­گی تابنده­گی

 کوه­سارانت بلند و پر غرور

قله­هایش قلة امواج نور

 آسمانت جلوه­گاه اختران

ای شکوهت چون شکوه کهکشان

 قلب من آتشگة سوزان تو

ای تمام هستیم قربان تو

 عشق تو آیین من ایمان من

از تو شد روشن تمام جان من

 ای وطن، ای برترینِ برتران

آسمان­ها در کف خاکت نهان

 نام تو بر تارک ایمان من

اختران آسمان جان من

 ای چمنزاران سرخ آفتاب

پاکتر از جلوة باغ شراب

 خاک گردم خاک گردم خاک تو

در تب این عشق آتش­ناک تو

 خاک گردم تا توآبادان کنم

خویشتن را مرغ این توفان کنم

 

شام من روشن بود از روز تو

سینة من جلوه­گاه سوز تو

 

ای وطن ای دیده­گان روشنم

دشمنت را هر کجا من دشمنم

 

من ترا با زیب و با فر می­کنم

برتر از خورشید و اختر می­کنم

 

زمستان 1365

کابل


 

 

 

 

نسیم غریب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بهار می­رسد؛ اما نه با ترانة گل

که مار حادثه پویید در خزانة گل

 

نه یک پرنده بر افروخت مجمر آواز

نه رنگ بال و پری زد ز آشیانة گل

 

نه برگ پرچم سبزی به شاخه­ها افراشت

نه شعر شبنمی آورد از دهانة گل

 

من از زبان نسیم غریب بشنیدم

خزان ترانة روز است در زمانة گل

 

به بلبلان چمن با دریغ باید گفت

که خار زرد خزان رسته از جوانة گل

 

فسرده جانی دل را کجا برم پرتو

که رنگ عشق نبینم به خانه خانة گل

 

حمل 1374

شهرکابل


 

 

به نیای بزرگ شعر فارسی­دری

حماسه­ سرای  بزرگ جهان

    ابوالقاسم فردوسی

 

                 

 

تو شاهی و شهنامه اورنگ تو

 

نیای بزرگ سخندان من

تو مهر سخن را خراسان من

 

به یادت چو یاد خراسان کنم

چراغ سخن را فروزان کنم

 

خراسان چه گویم روانم تویی

نه آتش که زردشت جانم تویی

چو نام ترا بر زبان آورم

گل تیره­گی را خزان آورم

 

حضور تو مرگ سیاهی شود

شب تیره در بی پناهی شود

 

 خراسان سخن را دیار گزین

درخشد به تاج زمان چون نگین

 

درخت خراسان پر از بار و برگ

که بر وی نتازد همی باد مرگ

 

خراسان به جان سخن زنده است

زمینش سپهر درخشنده است

 

سپهر خراسان پر از آفتاب

حقیقت چو خواهی ز من سر متاب

 

خراسان چو گردن گردان به پای

ز خاکش همه اختران سرمه سای

 

خراسان به گیتی چراغ آورد

بهار سخن را به باغ آورد

 

سخن تا ز شعر خراسان زنم

نمک را به چشم حسودان زنم

 

حکیم سخن سنج دانای طوس

خروشنده موجی به دریای طوس

 

کران تا کران جهان رام تو

به بام زمان می­رسد بام تو

 

چو شعرت به رخش زمان رستم است

سر روزگاران به پایت خم است

 

چه پایه تو داری که باشد رکاب

سمند خیال ترا آفتاب

 تو شاهی و شهنامه اورنگ تو

زمین و زمان جمله در چنگ تو

 تو از چرخ گردون از آن برتری

سخن را به باغ خرد پروری

 که نامت طلوع خراسان بود

طلوع از خراسان نه آسان بود

 نمیری از این پس که توزنده­ای

که تخم سخن را پراکنده­ایó

نمانده ز پای و نمانده ز هوش

رسالت چو کوه گرانی به دوش

 ز دریا و کوه و بیابان رنج

دل و جان سپرده به توفان رنج

 به اورنگ هستی رسیدی فراز

همه دل فروغ و همه تن گداز

 ایا تاجدار دیار سخن

کمر تاببستی به کار سخن

 ببردی سخن را به اوج برین

که شعر ترا شد زمانه زمین

 سخن را همه رنگ و بو رنگ تو

جهان تا جهان زنده فرهنگ تو

 کیان را شکوه کیانی تویی

کران تا کران بی­کرانی تویی

 تو سیمرغ قاف سخن آمدی

بهار خرد را چمن آمدی

 جهان آفرین تا جهان آفرید

سخنگوی دانا چو تو کس ندید

 چو دانم به فرهنگ و رای و خرد

که نامت ز هفت آسمان بگذرد

 ز شهنامه کاخ سخن شد بلند

که از باد و باران نیابد گزند

 چه کاخی که هرگز ندارد نظیر

از آن بام گردون بود سایه گیر

چه کاخی که هرگز نگردد خراب

ز باران و از تابش آفتاب

 چه کاخی که سنگش ز یاقوت جان

هوایش هوایی ز لاهوت جان

 چه کاخی کز اندیشه دارد چراغ

شگفته کنارش ز آیینه باغ

 چه کاخی خرد شد بر آن پاسبان

سر سجده آن جا نهاده زمان

 چه کاخی فرازش لوای سخن

دو بال سپید همای سخن

 ستاره به باغش گل نسترن

نگر اوج کاخ سخن در سخن

 چه کاخی که جام جم روزگار

به هر ذره دارد هزاران هزار

 چه کاخی چه گویم ترا من نشان

به وصفش نیارد زبانم توان

 هرآن کس به کاخی تو راهی برد

ز فرهنگ و رای و خرد بر خورد

 نه رستم بماند و نه اسفندیار

مگر کاخ زرین ترا پایه دار

 سخنگوی دانای طوسی نژاد

چو دریا زبان و چو دریا نهاد

 به بزم سخن تا زبان بر گشاد

سخن بر زبان و لبش بوسه داد

 سخن را به آیین خاور بگفت

به گوش سیاهی ز آذر بگفت

 سخن تا ز جامش لبان تر کند

دری را همه لفظ گوهر کند

 ز ایمان چراغی به کف پر فروغ

دلی پر ز کینه به کیش دروغ

 سخن را به سوی خدا برده است

چه پایه تو بنگر صدا برده است

 خدایا خراسان سیاهی گرفت

ز گند سیاهی تباهی گرفت

 زمانه چه رسمی نموده پدید

گران قفل ماتم ندارد کلید

 مبادا دیگر ای خداوند پاک

سر و یال مردان بیاید به خاک

 مبادا که خون سیاووش راد

بریزد گروی ستم بر مراد

 مبادا زمانه بنوشد شراب

به رسم و به آیین افراسیاب

 مبادا سیاهی چو دیو پلید

کلید سحر را کند ناپدید

 برادر به چاه سیاه شغاد

چو رستم بیفتد مبادا مباد

 مبادا که آتش شگوفد ز آب

شود مرغ و ماهی به تابه کباب

 که میهن به خاک و به خون داده­اند

خرد را به چنگ جنون داده­اند

  دل پاک مادر به خون در تپید

که در بر پلاس تباهی کشید

 دیار دلیران به خون اندر است

ز جنگ اندرونش پر از محشر است

 ستاره فرازش بتابد کنون

چو زرینه زورق به دریای خون

 که نفرین به جنگ و به آیین جنگ

نه بیدق بماند نه فرزین جنگ

 آذرماه خورشیدی1369

شهرکابل

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 14:17  توسط پرتو نادری  | 

تا دهکدهء بی بامداد

 

 

شماری از شعر های گزینهء« دهکدهء بی بامداد»

تا دهکدهء بی بامداد

  در سالهای اخیرالههء شعر کمتر به دیدار من می آید؛ حتی شبانه ها هم که بسیار دلتنگم. من نیز او را دنبال نمی کنم. می ترسم که روی برگرداند وبگوید: مگر آزرمی نداری که پیرانه سرهم، مرا رها نمی کنی!

با این حال گاه گاهی شرفهء نازک بالهایش رامی شنوم که چنان نسیمی از دهلیز ذهن من می گذرد؛ اما تا بر می خیزم که پنجره یی به رویش بگشایم، با دریغ که نه شرفهء بالیست ونه جرقهء الهامی ! دوباره همان سکوت سنگین دلتنگیست که برهمهء هستی من سایه می افگند. او وقتی این گونه می آید و بر می گردد، دردناکترین لحظه ها را برای من برجای می گذارد. با این حال گاهی پنجره را می گشایم ومی بینم که اودر پشت پنجره لبخند می زند و می آید ومی نشیند درکنارم و آرام آرام ، با روح من درمی آمیزد چنان درآمیختن بامدادی با دریایی دردامنهء کوهستانی! تا با من است،ازهستی لبریزمی شوم وشورنا شناخته یی همهء هستی مرا به پروازدرمی آورد، سنگینی خود را از دست می دهم و ذهنم باز می شود چنان افقی روشن و گلرنگی، افقی پاکیزه ازهرغباری ومن خودم را می نویسم وهستیم جاری می شود درجویبارزلال واژه ها وسطرها ی تازه.

گاهی هم که اومی آید تا پشت پنجره، می بینم که خانهء ذهنم پراست ازاضطراب ، خانه همه اش پراگنده است وغبارآگین ،چنین است که گاهی پنجره گشوده نمی شود وگاهی هم نمی توانم ازشرم او را به چنین خانه یی بی سروسامانی فراخوانم. او می رود و من فرو می روم دردریای تاریک دلتنگی، دلتنگی که نمی دانم ازکجا می آید و ازچه چشمه یی سرچشمه می گیرد! گاهی هم تاسطری می نویسم دیگر او رفته است ومن نا تمام می مانم  و بر می خیزم وخیره برنقش گامهای اومی نگرم ودرمی یابم که با چه ناز وتمکینی رفته است ومن ازحسرت نا شناخته یی لبریزمی شوم.

با این همه اوهمدم همیشه گی من است. درتلخترین لحظه های زنده گی به دیدارمن آمده وخاموشی مرا به رودباری از ترانه ها و سرود ها بدل ساخته است. حالا همین دیدارهای اوست که ادامهء هستی مرا دراین کوره راه داغ و خوف انگیزرنگ می زند. اگراین دیدارها نمی بود نمی دانم که این کوله بارسنگین را چگونه می توانستم بر دوش بکشم.شعر پناه گاه من است، شعر مرا با خداوند و با بیکرانه گی هستی پیوند می زند. وقتی دلتنگی هایم فشرده می شوند، وقتی درد هایم متبلورمی گردند وقتی  ازاین همه چیز و ازهمه کس دلگیر می شوم. وقتی پر می شوم از گفتن و پرمی شوم از فریاد شعر به سراغ من می آید. گاهی بارهای سنگینی بردوش نازک او می گذارم و بعد دوستانی ملامتم می کنند که نباید یک چنین بارسنگینی را بردوش شعر نهاد و گاهی هم چیز های کم اهمیتی را بر دوش او می گذارم باز هم ملامت می شوم. درهرحال او درکنارمن است و اندوه مرا با خود قسمت می کند، شاید بهتر باشد بگویم که مرا از اندوه تهی می سازد و چنان سایهء شفافی در کنارمن راه می زند. تا او راه  می زند ، من نیز نفس می کشم. تا او راه می زند من می رسم به سرزمین های ناشناختهء دور که گویی آن جا همه چیز از نو تولد یافته اند. گاهی با دوبال او پرواز می کنم وکران تا کران هستی را زیر پر می گیرم و در می یابم که زنده گی با همه دلتنگی هایش و با همه دردهایش چقدر بیکرانه، زیبا و دوست داشتنی است. او که می آید همه چیز وهمه کس در ذهنم نام و نشان دیگری می یابند، او که می آید جهان دیگری در ذهن من ایجاد می شود. او که می آید، من به سرزمینی می رسم که « دهکدهء بی بامداد» نام دارد.دهکدهء که مردمانش هنوز خط جبین تاریکی را لبخند بامداد انگاشته اند و آسمان شبانهء شان جزماه نخشب ، ماهتاب دیگری را در آغوش نگرفته است.

من از سرزمین بی بامداد می آیم و به زبان دیگر پس از پنج هزارسال به سرزمینی رسیده ام که خورشید بی آسمانش تاریکی نشخوار می کند! او زمانی که چشم هایش را به من می دهد من ازل را تا ابد در چشم های او می خوانم و می رسم به آن سوی دیوار تاریک زمان. در سفر درازی که به گفتهء استادلطیف ناظیمی با گامهای لرزانی آغاز کرده بودم، تازه رسیده ام به «دهکدهء بی بامداد»، هرچند درتاریکی راه زده ام؛ اما از همان آغاز می دانستم که ضربان نبض خورشید چه قانونی دارد و ماه ، شبانه ها در کدام چشمهء عشق آبتنی می کند!

من احساس کرده ام که درهرگام درنبض خورشید جاری شده ام ودرخلوت آبی رویا های شبانه ام باماه رقصیده ام ونفس کشیده ام. بوی خورشید وعطرتن ماه در نفس های من جاریست و چنین است که  در « دهکدهء بی بامداد» نمی توانم بیشتر اتراق کنم. گویی زمان ازآن سوی دیواربلند سده های دور، هم آوا با آن ستایشگر بزرگ طبیعت استاد منوچهری دامغانی مرا صدا می زند :

الایا خیمه گی خیمه فروهل

که پیش آهنگ بیرون شد زمنزل

تبیره زن بزد طبل نخستین

شتربانان همی بندند محمل

بیابان در نورد و کوه بگذار

منازلها بکوب وراه بگسل

 می دانم  باید منزلهای بسیاری را بکوبم وراه بگسلم تا در یک بامداد روشن برسم به آن سر منزلی که  سالهاست بدان سوی محمل کشیده ام.شاید سالهاییست که به شعر رسیده ام؛ امادیگر باید درشعر سفر کرد . آن جا که سفر تا شعر است آن را پایان است و آن جا که سفر در شعر است آن را پایانی نیست، شعر سرزمین بیکرانه ییست و تا  به این سرزمین می رسی دیگر سفر پشت سفر است و به هر گوشه که می روی با دنیای تازه یی رو به رو می شوی . منزل در منزل درسفری ؛ سفری که آن را پایانی نیست.در گزینهءشعری« دهکدهء بی بامداد»   چهل وشش سروده از سروده های یکی دو سال پسین گرد آوری شده است، به اضافهء یکی چند سروده از سالهای حاکمیت مجاهدین که در شهر کابل بوی باروت تنفس می کردم و با آتش راکت زمستان خود را گرم می ساختم و پکول قناعت بر سرداشتم!

« دهکدهء بی بامداد» سروده های بی وزن من اند. حالا چه می توان کرد؟  شنیدم که این جا فرهنگ و فرهنگیان را وزنی نیست ! من هم خرمن از همان سویی باد کردم که باد می آید.دیدم که باد های بی  وزنی فرهنگ از سوی مغرب می آیند و به تعبیرمنوچهری بزرگوار باد بی وزنی از جانب مغرب وزان است، من هم در پروای  آن نشدم که بیچاره سنگین وزنان فرهنگ به تعجب سر انگشت گزان اند، آمدم و به دهکده که رسیدم کوله بار بی وزنی خود را گشودم، اما اگر خدا بخواهد و این دهکده را نفس بامدادی  در رگهایش بدود و تا مردم بیایند و کالای بی وزن مرا ببینند، من  آن گاه رفته ام به جای دیگری . بگذار که آن زمان سنگین وزنان دراز بیان، هزار سنگ سیه به دنبال این مسافر بی وزن پرتاب کنند. شاید اگر روزی آن ها راببینم  یا روی برگردانم بگویم، این همه بر من سنگ پرتاب مکنید و اندکی از وزن غضب خویش بکاهید که در این روزگار وزن و سقوط برادران  دوگانهء هم اند. من از سقوط می ترسم پس بی وزنی را دوست دارم، شما که وزن را دوست دارید، سقوط آزاد برای تان گوارا باد!

شاید اگر اندکی آرام شدند بپرسم، یاران سنگین وزن فرهنگی  من! در روزگاری که بازارمکاره ، فرهنگ و فرهنگیان را با سنگ بی وزنی میزان می کند ، به گفتهء مردم با سنگ بی وزنی تول می کند و آن گاه آنها را بی تول می فروشد، دیگر چگونه می توان شعر باوزن سرود. زمان زمان حاکمیت بی وزنیست و به گفتهء استاد خلیل الله خلیلی:« همدوش زمان رفتن رمزیست زهشیاری». غیر از این بی وزنی  سودمندیهای  دیگری نیز دارد.تنها می خواهم بگویم  تا چهار سال دیگروقتی که چمچهء دوغ ترش سیاست دور کرد و به دست امیرالمومنین ملا محمد عمرآخوند! رسید و شاهین پادشاهی افغانستان از شانهء سیاه بارک اوباما پرواز کرد و دور زد و دور زد و نسشت روی شانهء گندمی پاکستان ، آن گاه با این وزنی که دارید چگونه از جای خواهید جنبید؟مگر شما را هراس از آن نیست که تا بخواهید  موزون  بجنبید سنگینی سررا از دست داده اید ! خوب خداوند هیچ چیزی را بی حکمت نیافریده است. اگر سنگ به جای خود سنگین است،پرکاهی را نیزدر بی وزنی  حکمتی است. ببین تا باد های داغ ازسوی جنوب وزیدن گیرد و آتش نفسهایش در کوچه های کابل بپیچد، بی وزنان چنان پرکاهی درآن سوی آبهای شوردر دام کاکل زرینانی خواهند بود؛ اما سنگینی سنگین وزنان سر آنها را سبک خواهد کرد. یک لحظه دلم را شاد دیدم که کالای من در« دهکدهء بی بامداد» از جنس بی وزنیست ؛اما هنوز تبسمی روی لبم ننشسته بود که به یادم آمد شماری ازین کالا ها بافته شده در کارگاه عروض مشرقزمین است. دلتنگ شدم که با این کالای سنگین چگونه توانم از دم باد های سوزانی که در راه است رخت به سویی کشم. پایم را هنوز در بند وزن  دیدم وآن چه را که سروده بودم در برابرم ایستاد و من یک بار دیگر آن را تکرار کردم:

 من و آیینه و خورشید مردیم

سیاهی تا به ما خندید مردیم

کسی با دست های شوم نیرنگ

بساط روشنی بر چید مردیم

 بدینگونه صدای من در دهکده پیچید وباشنده گان دهکده هر کدام خواب آلود از پنجره  ها سر به در آوردند و تا مرا دیدند همه گان چنان همسریانی صدا بر کشیدند: برادر شب در میان خدا مهربان! 

 پرتونادری

شهرک قرغه- کابل

قوس 1389 خورشیدی

 این هم شعر هایی از این دفتر

  شاید هنوز دیوانه یی باشد !

 

آسمان مرده است

و خورشید را به زمین تبعید کرده اند

تاریکی

در چراگاه ستاره گان

خیمه برافراشته است

و گوسفندان حادثه

دنبه انداخته اند مثل آسیا سنگ

ما می توانیم به کشورهای همسایه گوشت صادر کنیم

 

چه روز گاری

نه زمین به زمین می ماند

 نه آسمان به آسمان

پیشوایان دراز دست، سوراخ دعا را گم کرده اند

ونسیمی سبزی از باغهای بهشت نمی آید

وتمام بارانها

روی بالهای همای که بر سر ما سایه انداخته است

گیر مانده اند                        

و ما هنوزنمی دانیم

که خون های خشکیده روی خیابان ها را کجا بریم

خون های خشکیده روی خیابان ها را...

ما هر روز یک فصل انتحار خرمن می کنیم

 سرم درد می کند

هیچ چیز به هیچ چیز پیوند ندارد

نه خورشید با آسمان

نه موج با توفان

وقتی کسی درساحلی با تور خشکسالی

دریا شکار می کند

 کابل در ذهن کودکان دهکده

شیطان چراغیست

روی تاق خانهء بیوه زنی

که به اندازهء یک پایتخت گرسنگی

بی روشناییست

 من چه می دانم!

شاید هنوز دیوانه یی باشد

که  کابل را دوست بدارد

و چاشتگاهان فراخ

 هرویینی دود کند در پارک شهر نو

 جدی 1387

شهر کابل

 

 آدمکهای روزگار

من تشنه ام

تشنه گی من  ادامهء  تابستانیست

که در جنوب افغانستان می پوسد

تشنه گی من

بیدیست که در زمین دوزخ  ریشه دوانده است

 وبرگ برگ آن

سایهء رسواییست

در لحظهء که انسان حقیقت خود را

در صندوق« دروغ » فرو می ریزد

 وقتی که زمستان سرزمین من

بلند ترین کوهستان عشق و آزادی را

                           رو سیاه می سازد

من با تمام تشنه گی قد می کشم چنان صخره یی در کوه

شاید چنان کوهی در خویش

نمی دانم آن آدمک برفی که من چشمانش را با ذغال دیکدان مادر کلان سیاه ساخته بودم

در گرمای کدام هرزه تازی ما آب شده است

 

آدمک های برفی  همه از شرم بی آبی آسمان ، آب شده اند

و آدمک های  روزگار؛ اما

سیر آبی خود را چراغی افروخته اند، سرخ

درخیابانی که دروغ پاسبان همیشه گی آن است

آدمک های روزگار

عمر درازی دارند

از قدیم گفته اند

بادنجان بد را بلا نمی زند

 جدی 1388 خورشیدی

قرغه – کابل

 

 بر گشت

از حادثه که بر می گشتیم

کنار رود خانه یی نشستیم

وگریستیم

        و گریستیم

                       تنهایی خود را

و زخم هایی را که ازدندان سگان ولگرد

                                      بر اندام داشتیم

شاید آب های  خون آلود

قصه های ما را

در سرزمینی  جاری سازند

که جوانمردانش سیه پوش نیستند

 از حادثه که بر می گشتیم

هیچ چیز به رنگ هیچ چیز نبود

و لبخند ها

      طعم شور گریه داشت

و بامدادن در چنگال  تاریکی

                         جان می داد

و کوهساران بلند

     - اشتران دشت های  دنائت -

 خار خجالت در گلو داشتند

و آزادی

فریاد های بی پاسخش را

در گورستان تنگ سکوت

                        به خاک می سپرد

و ذهن باغ  از قارقار نحس کلاغان

فتیله یی می ساخت

تا انفجار زرد درختان

و زمین ، شریان تر کیده  اش را

با فلج همیشه گی رویش پیوند می زد

 از حادثه که بر می گشتیم

در تمام راه

           در تمام راه

کسی به کسی سلامی نمی داد

 کسی به کسی  بوسه یی نمی داد

کسی با کسی  سخنی نمی گفت

کسی  به کسی  نمی گفت : یک پیاله چای !

از حادثه که بر می گشتیم  

حقیقت، شرمساری بزرگش را

در صندوقخانهء دروغ پنهان می کرد

و دختران با کره در کوچه های  تاریک اتهام

                                         سنگباران می شدند

 و انبوه فاحشه گان

تقدس دروغین شان را

ماهتابی  بر می افراشتند

از حادثه که بر می گشتیم

خورشید مرده بود

و ماهتاب در تابوت بیوه گی خویش

مرگ می زایید

از حادثه که  بر می گشتیم

آسمان طبل دریده یی بود ، بی آواز

عقرب 1389

شهر کابلژ

 

پری کوچک من

 

چشمهایت «سنگردی» پنجشیراست

در زبان زیبایی کوهستان

چشمهایت را به حافظه می سپارم

 من زیبایی کوهستانم

و جاری می شوم در خلوت آبی آسمان

و می خوانم

           و می خوانم

                      و می خوانم

و تو می رقصی

          می رقصی

                   می رقصی

با برهنه گی تمام ستاره گان

بر بام دهکدهء مهتاب                                                                      

 پری کوچک من!

نامت  رود خانهء غریبیست

که چنان مکاشفه یی

مرا با تو

در نخستین تبسم بامداد

که خداوند عشق را آفرید

                      پیوند می زند

 پری کوچک من!

این هستی تست که جاری شده است

چنان دریاچه یی در زیبایی کوهستان

این منم که در کوچه های  توفانی موج

«سنگردی» چشم های ترا می خوانم

و دریا دیوانه گیش را  پلی می زند

تا روزی

شاید صدای گامهای تو

در ترانه های من بپیچند

 

وقتی همسرایان جدا از هم می خوانند

عشق در افق تنهایی غروب می کند

خورشید ها می میرند

و دریا ها می خشکند

وقتی همسرایان جدا از هم می خوانند

من نمی دانم که د ر کدام رودخانهء تشنه

پری کوچک گمشده ام را جستجو کنمَ

 شهر کابل

عقرب 1389

 

دهکدهء بی بامداد

 

 چنان باد های دیوانه

رها شده از خویش

می خندم

می خندم                                                                                                                     

و هو می زنم

هو هو هو...                                                                                             

وصدای خنده هایم در طنین اندوه من گم می شوند

 

رها شده از خویش

با گلوی تمام باد های دیوانه

می خندم
         می خندم

                  می خندم

بر روز استقلال سرزمین خویش می خندم

چنان بدخشانی که بر ریش پدر کالان می خندد

و جام شکستهء خویش را

قایقی رها می کند روی  دریای  کوکچه

و دستاری می بندد فتح سرزمینی را در بابل

 

من  از کلاغی شنیده ام

که شمشیر نیاکان

در غلاف بیهوده گی تاریخ زنگ خورده است

و در سکوت  جادهء ابریشم

صدای طبلی از بام بلند دنیا به گوش نمی آید

من از کلاغی شنیده ام

که انفجار تندیس های بودا

پنج هزارساله گی  مرا استفراق کرده است

پنج هزار ساله گی من

 در کوچه های بی تاریخ پاکستان سر گردان است

پنج هزار ساله گی من

در خانهء نصیرالله بابر  چوچه داده است

پنج هزار ساله گی من به هیچ نمی ارزد

وقتی که خواب های گرسنه گی من  تعبیری ندارند                                                            

پنج هزار ساله گی من

افسانه ییست که پیر مردی در دهکدهء بی بامداد

برای کودکان بیداری تکرار می کند

من پنج هزار سال راه زده 

  و نان از کمر گرسنه گی خورده ام

و  از رود خانه های تشنه گی، آب نوشیده ام

من پنج هزار سال راه زده ام                 

ودیروزگامهای بربادی من

                 در دهکده یی فرود آمد

که آفتابش را

           در چاه تاریکی،

                               رگ بریده اند 

من پنج هزار سال راه زده ام...

عقرب 1389

شهر کابل

  

شعر من و تنهایی تو

 

شعر های من چقدر خوشبخت اند

شعر های من روی لبانت جاری می شوند

مانند یک تبسم

در نخستین دیدار عاشقانه

 

 شاید وقتی  در یک شب مهتابی

شعر های من

خواب آهوانهء ترا می دزدند

کتابم را روی سینه می فشاری

آن سان که من تنهایی ات را

 

توشبانه ها با شعر های من بیداری

وکتابم لای دستانت ورق می خورد

و تو هر بار

می شگفی

می شگفی

می شگفی

و تا عرق آلود بر می خیزی

کبوترانت در آیینه، پرواز می کنند

و نگارستان  اندامت

آیینه را با بهار های رفته پیوند می زند

و اتاق پر می شود از پرپر یک خواهش داغ

 

من  با تنهایی تو بیدارم

وشبانه تصور برهنه گیت را

در زمزم پندار های شاعرانهء خویش رها می کنم

و با تو می رقصم عشق را و هم آغوشی را

چنان دو ماهی عاشق

 در برکه های روشن بامداد

 

قوس 1389

شهرک قرغه- کابل

 

یک شنبه های من !

 

شاید حق دارم

که ازآسمان و زمین

ازستاره وآفتاب

و ازماهتابی که «آرمسترانگ»

دامنش را لکه دار ساخته است

از طلوع ، از غروب

و از خرناس دموکراسی در این شب تاریک

واز بامدادی که با نام تو پیوند  می خورد

                                             بیزارم                                                                                         

بابا !

از خودم بیزارم !

از جغرافیای گفتگو با طالبان

که مرز مناقشه یی اش

به درازای دیورند

انتحار می رویاند

 از خودم بیزارم

که بر کلهء کوچک جامعهء مدنی

درمراسم دستاربندان مدرسهء روزگار

دستاری می بندم ، سیاه ، صدمنی

از کرباس بیطرفی سویس  یا جرمنی

وبرحقوق ماهانهء خویش می خندم

که جیب هایم را پر کرده است از نقل اهانت مدنی

   من مسلمانم   

و از هفت تنظیم جهادی

و ازجنبش طالبان

سند مسلمانی ام را

باهشت رنگ بهشت

مهری کوبیده ام به بزرگی القاعده 

 در انفجار برجهای دو قلوی جهانی

من مسلمانم

هرچندعیسویان خوشبختر از من اند

که یک شنبه ها شان با صدای ناقوس

خطی می کشد در میان زمین و آسمان

 

یک شنبه های من؛ اما

تکرارافسانهء« سیزف» است

وقتی تیلفونی به صدا در می آید

     - ستف میتنگ!-

یک شنبه های من

 ریسمان سیاه ملاحظات دفتری

خورشیدی

با روشنایی تاریک انفجار                                                                                              

در مرز یخبستهء تسلیم

 یک شنبه های من

 انگلیسی پاکستان

فرمان  تبعید پشتو

اعدام فارسی دری

در چشم اندازسبز نلدوان امریکایی

 یک شنبه های من

یک شنبه های هیاهو

یک شنبه های رویش گلهای هیچ

در گلدان استالیفی جامعهء مدنی

یک شنبه های من

آه! اگر خدا این روز را کم می داشت...

 

جدی 1387

قرغه - کابل

 

زمستان شرمساری

 

این بار اگر به دیدار تان آمدم

کاسه آشی می آورم

با چمچه های بزرگ گرسنه گی

                       که شایستهء دهن شماست

بخورید!

       بخورید!

               بخورید!

فرتس!

     فرتس!

         فرتس!

و زنده گی را فلاخنی زنید

در پشت دیوار غریزه های کور

که بوی ادرار هزار ساله می دهد

 

وقتی که دریا های تان آبستن بی آبیست

 و در کوهستان تان پلنگی نمی غرد

و  همهمهء قورباغه یی در مرداب

 دلنشین تر از صدای بلبلان شماست

نفرین بر من

که آبی در هاون شما بکویم

 

من نام تان را هزار بار

برمرمرطلایی خورشید نوشتم

و درهر بارتاریکی طلوع کرد

نام تان جزامخانه ییست

که ذره ذره هستی من در آن می پوسد

وقتی نام تان با سنگینی هیچ

در ته ماندهء شورچای بیوه زنی ترسب می کند

من به سوی آفتاب سنگ می زنم

 و درخشان ترین ستارهء آسمان  را

چنان زنگوله یی می آویزم برگردن الاغ نجیبی

در طویله خانهء سرکار

 

این بار اگر به دیدار تان آمدم

در زمستان  شرمساری شما گرم خواهم شد

این بار اگر به دیدار تان آمدم

با هیچ سخن خواهم گفت

                            

عقرب 1389

شهر کابل

 

من وآیینهء و خورشید

 

کسی می رفت و دریا را نمی دید

در این آیینه فردا را نمی دید

زتنهایی سرودی داشت برلب

ولی دل های تنها را نمی دید

 

چو شب آیینه بر دوشم تو کردی

جنون را حلقه در گوشم تو کردی

دو مه در آسمان پرواز دادی

تهی از فکر و ازهوشم تو کردی

 

ترا بوسیدم آن شب، آب گشتی

چو دریایی همه بی تاب گشتی

شدم من آسمان شورو مستی

تو در آغوش من مهتاب گشتی

 

پریزاد من از دریا نیامد

زگیتار سحرآوا نیامد

نشینم بر سر راهی بگریم

که امروز مرا فردا نیامد

نهال قد کشیده بود دلبر

مرا نور دو دیده بود دلیر

چو موجی بی خبر از خویش می رفت

شرابم را چشیده بود دلبر

 

شبی با من غزل می خواند چشمت

ابد را تا ازل می خواند چشمت

نمی دانم چه پیش آمد که آن شب

زبانم را عسل می خواند چشمت

 

گذشتم از تو من دیگر گذشتم

از این دریای بی گوهرگذشتم

چو کامم آب شور زنده گی سوخت

گذشتم من از این ساغر گذشتم

 

دل دریاییم دریا شکسته

ترنم خانهء صحرا شکسته

مرا برسرهوار ظلمتی ریخت

چراغ من در آن بالا شکسته

 

من و آیینه و خورشید مردیم

سیاهی تا به ما خندید مردیم

کسی با دست های شوم نیرنگ

بساط روشنی بر چید مردیم

عقرب 1389

شهر کابل

 

سر نوشت

 

ستاره یی درآن سوی غروب

بامداد می شود

و مرگ

 روسیاهی بزرگش را

                          طبل می کوبد

 جدی 1388

قرغه- کابل

 

لا له

 

آفتابی را در بغل گرفته ام

بی  آن که آسمانی باشم

دیر گاهیست که چشمهایم را

فانوسی ساخته ام

تا شب از کوچهء پندارهای عاشقانهء تو عبورنکند

 

نامت را با نام خدا پیوند می زنم

و چشمانت را با ستاره گان سرنوشت خویش

شمیم لاله های تو از کوهستانی جاری می شود

که خدا به نام عشق آفریده است

 

تو از عشق آغاز می شوی

و من از آفتابی که دربغل دارم

ما آسمان و خورشید همیم

بگذار باد های  دیوانه

در فاصلهء آیینه و هیچ

دیوانه گی خود را هو بکشند

 جدی 1388 خورشیدی

قرغه- شهرکابل

 

استعارهء گناه

 

من به ابتدای هستی خویش بر می گردم

به ابتدای آزادی!

به ابتدای عشق! 

به ابتدای هستی خویش که چشم در چشم خدا

سیب آفرینش را

از باغهای خالی بهشت

                  دزدیدم

و رودخانه های زبانم

در ذهن هر چه هستی بود

توفانی برمی انگیخت                                               

وباد،

  فراز کنگرهء عرش

 اهتزاز پرچم آزادی من بود

کوه در برابر من

درمرز غرور سنگی خویش می شکست

و تمام تاریکی

در فواره های هستی من می خشکید

 و رود خانه های خشم آلود

بر ساق های نیرومندم

بوسه می زدند

با لبان مرتعش تسلیم

 

من از هیچ چیزی نمی ترسیدم

و خط آتشین تبعید

مرا با بیکرانه گی پیوند می زد

 

من به ابتدای هستی خویش بر می گردم

به ابتدای  لحظه های میلاد عشق و آزادی

که با استعارهء گناه

 درپشت دروازه های بستهء بهشت

سیه پوش شده اند                                                                

 جدی 1388

شهر کابل

 

کلاه سرخ

 

خورشید تان را از آسمان ما بر گرید

که این روشنایی تاریک

 چشم ستاره گان ما را کور کرده است

 

خنگ شب در اصطبل حادثه سم می کوبد

و سوار کاران بی لگام

در جشن خر دوانی  روزگار

دجال  ابتذال را

کلاه سرخ بر سر کرده اند

وفاتحان کوچهء بن بست

انجماد باور خود را

شناوران آب های یخزده اند

خورشید تان را از آسمان ما بر گرید

 

جدی 1388 خورشیدی

شهر کابل

 

شبنامه

 

در امتداد فصل شب

سالهاست که روزنامه یی نخوانده ام

من بی سوادم

چشمهای من

نمی شناسند         را   الفبای ابتذال

 

حوت 1373

شهر کابل

 

 

بابه  نوروز

 درمن

 شگوفه یی را شور شگفتن

وسبزه یی را امید رستن نیست

وقتی که« بابه نوروز»

جای هفت سین

هفت انفجار روی دستم می گذارد

 

بهار 1373

شهر کابل

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 11:50  توسط پرتو نادری  | 

 

خورشيد سر بريدهء خراسان

 

   در اين شب تاريک

با هيچ ستاره يي

 مرا خيال گفتگو نمانده است

دراين شب تاريک

هراس من  ازآن است

که ستاره گان

چنان سکه های زنگ خورده يي در مرداب

                                ديگر به هيچ نمی  ارزند

 در اين شب تاريک

هراس من از آن است

                           که خورشيد را

در جزيره ء خراسان سر بريده اند

و ستاره گان چنان تف خشم آگينی

بی  اعتنايي آماسيده ء  آسمان را

                   نفرين می کنند

و ستاره گان گويي

روزنانی اند به سوی دوزخی

              که من هميشه از آن ترسيده ام

 در اين شب تاريک

هراسی از آنم نيست

که کسی چنان زنگي بد مستی

در چار راه مرگ  مياستد

                   و مرا به آورد گاه فرا می خواند

هراس از آن کسی دارم

که دستان استخوانيش

چنان خنجر خون آلودی

                  در آستين  پنهان است

هراس ازآن کسی دارم

که صدای  خنده هايش

هيا هوی نخستين پيروزی شيطان است بر آدم

در اين شب تاريک

آيا هنوز  راهی به سوی بامداد مانده است

                             وقتی که آفتاب در ميانه نيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 11:46  توسط پرتو نادری  | 

 

سر نوشت

 ستاره یی درآن سوی غروب

بامداد می شود

و مرگ

 روسیاهی بزرگش را

                          طبل می کوبد

 جدی 1388

قرغه- کابل

 

 لا له

 آفتابی را در بغل گرفته ام

بی  آن که آسمانی باشم

دیر گاهیست که چشمهایم را

فانوسی ساخته ام

تا شب از کوچهء پندارهای عاشقانهء تو عبورنکند

 

نامت را با نام خدا پیوند می زنم

و چشمانت را با ستاره گان سرنوشت خویش

شمیم لاله های تو از کوهستانی جاری می شود

که خدا به نام عشق آفریده است

 

تو از عشق آغاز می شوی

و من از آفتابی که دربغل دارم

ما آسمان و خورشید همیم

بگذار باد های  دیوانه

در فاصلهء آیینه و هیچ

دیوانه گی خود را هو بکشند

 جدی 1388 خورشیدی

قرغه- شهرکابل

  

استعارهء گناه

 من به ابتدای هستی خویش بر می گردم

به ابتدای آزادی!

به ابتدای عشق! 

به ابتدای هستی خویش که چشم در چشم خدا

سیب آفرینش را

از باغهای خالی بهشت

                  دزدیدم

و رودخانه های زبانم

در ذهن هر چه هستی بود

توفانی برمی انگیخت                                               

وباد،

  فراز کنگرهء عرش

 اهتزاز پرچم آزادی من بود

کوه در برابر من

درمرز غرور سنگی خویش می شکست

و تمام تاریکی

در فواره های هستی من می خشکید

 و رود خانه های خشم آلود

بر ساق های نیرومندم

بوسه می زدند

با لبان مرتعش تسلیم

 

من از هیچ چیزی نمی ترسیدم

و خط آتشین تبعید

مرا با بیکرانه گی پیوند می زد

 

من به ابتدای هستی خویش بر می گردم

به ابتدای  لحظه های میلاد عشق و آزادی

که با استعارهء گناه

 درپشت دروازه های بستهء بهشت

سیه پوش شده اند                                                                

 جدی 1388

شهر کابل

 

کلاه سرخ

 خورشید تان را از آسمان ما بر گرید

که این روشنایی تاریک

 چشم ستاره گان ما را کور کرده است

 

خنگ شب در اصطبل حادثه سم می کوبد

و سوار کاران بی لگام

در جشن خر دوانی  روزگار

دجال  ابتذال را

کلاه سرخ بر سر کرده اند

وفاتحان کوچهء بن بست

انجماد باور خود را

شناوران آب های یخزده اند

خورشید تان را از آسمان ما بر گرید

 جدی 1388 خورشیدی

شهر کابل

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 11:35  توسط پرتو نادری  | 

 

 به دوست بزرگوارم استاد سید اظفرکه پنج تن ازاعضای خانواده اش را دربرفکوچ سالنگ در دلو 1388 خورشیدی ازدست داد وبه همه آن خانواده های که عزیزان خود رادراین حادثهء المناک ازدست داده و برگلیم سوگ نشسته اند!

 

برفکوچ

 

گریستم

برای ناتوانی خود گریستم

و برای گلدانی

 که تمام عمر در خواب تشنه گی خویش پوسیده است

 زنده گی چقدر نامرد است

زنده گی چقدر نامرد است

باید بروم

وخاکستر جوانی ام را

درپای درختی فرو ریزم

که تاچند گاه دیگر

به هستی خویش بر می گردد

 چه کسی می داند

شاید تا یک گام دیگر

پیلان یاغی کوهستان

از گردنه های برفکوچ فرو می آیند

وکاجهای جوان

- کفن پوشان همیشه گی حادثه -

 تمام هستی شان فریادی می شوند، خوان آلود

و رها می گردند درآزادی مطلق

 چه کسی  می داند

شاید تا یک گام دیگر

یک دره گورستان

برفکوچ مرثیهء خونینی می شود

رو به سوی آسمانی خوابیده در آن سوی ابرهای خشم آلود

 چه کسی می داند که برفکوچ

در ذهن آسمان چه مفهومی دارد!

  

دلو 1388

قرغه- کابل

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 11:25  توسط پرتو نادری  | 

 

به نیای بزرگ شعر فارسی­دری

حماسه­ سرای  بزرگ جهان

    ابوالقاسم فردوسی

                 

 

تو شاهی و شهنامه اورنگ تو

 

نیای بزرگ سخندان من

تو مهر سخن را خراسان من

 به یادت چو یاد خراسان کنم

چراغ سخن را فروزان کنم

 خراسان چه گویم روانم تویی

نه آتش که زردشت جانم تویی

چو نام ترا بر زبان آورم

گل تیره­گی را خزان آورم

 حضور تو مرگ سیاهی شود

شب تیره در بی پناهی شود

  خراسان سخن را دیار گزین

درخشد به تاج زمان چون نگین

 درخت خراسان پر از بار و برگ

که بر وی نتازد همی باد مرگ

 خراسان به جان سخن زنده است

زمینش سپهر درخشنده است

 سپهر خراسان پر از آفتاب

حقیقت چو خواهی ز من سر متاب

 خراسان چو گردن گردان به پای

ز خاکش همه اختران سرمه سای

 خراسان به گیتی چراغ آورد

بهار سخن را به باغ آورد

سخن تا ز شعر خراسان زنم

نمک را به چشم حسودان زنم

 حکیم سخن سنج دانای طوس

خروشنده موجی به دریای طوس

 کران تا کران جهان رام تو

به بام زمان می­رسد بام تو

 چو شعرت به رخش زمان رستم است

سر روزگاران به پایت خم است

 چه پایه تو داری که باشد رکاب

سمند خیال ترا آفتاب

 تو شاهی و شهنامه اورنگ تو

زمین و زمان جمله در چنگ تو

 تو از چرخ گردون از آن برتری

سخن را به باغ خرد پروری

 که نامت طلوع خراسان بود

طلوع از خراسان نه آسان بود

 نمیری از این پس که توزنده­ای

که تخم سخن را پراکنده­ایó

نمانده ز پای و نمانده ز هوش

رسالت چو کوه گرانی به دوش

 ز دریا و کوه و بیابان رنج

دل و جان سپرده به توفان رنج

 به اورنگ هستی رسیدی فراز

همه دل فروغ و همه تن گداز

 ایا تاجدار دیار سخن

کمر تاببستی به کار سخن

 ببردی سخن را به اوج برین

که شعر ترا شد زمانه زمین

 سخن را همه رنگ و بو رنگ تو

جهان تا جهان زنده فرهنگ تو

 کیان را شکوه کیانی تویی

کران تا کران بی­کرانی تویی

 تو سیمرغ قاف سخن آمدی

بهار خرد را چمن آمدی

جهان آفرین تا جهان آفرید

سخنگوی دانا چو تو کس ندید

 چو دانم به فرهنگ و رای و خرد

که نامت ز هفت آسمان بگذرد

 ز شهنامه کاخ سخن شد بلند

که از باد و باران نیابد گزندóó

 چه کاخی که هرگز ندارد نظیر

از آن بام گردون بود سایه گیر

چه کاخی که هرگز نگردد خراب

ز باران و از تابش آفتاب

 چه کاخی که سنگش ز یاقوت جان

هوایش هوایی ز لاهوت جان

 چه کاخی کز اندیشه دارد چراغ

شگفته کنارش ز آیینه باغ

 چه کاخی خرد شد بر آن پاسبان

سر سجده آن جا نهاده زمان

 چه کاخی فرازش لوای سخن

دو بال سپید همای سخن

 ستاره به باغش گل نسترن

نگر اوج کاخ سخن در سخن

 چه کاخی که جام جم روزگار

به هر ذره دارد هزاران هزار

 چه کاخی چه گویم ترا من نشان

به وصفش نیارد زبانم توان

 هرآن کس به کاخی تو راهی برد

ز فرهنگ و رای و خرد بر خورد

 نه رستم بماند و نه اسفندیار

مگر کاخ زرین ترا پایه دار

 سخنگوی دانای طوسی نژاد

چو دریا زبان و چو دریا نهاد

 به بزم سخن تا زبان بر گشاد

سخن بر زبان و لبش بوسه داد

 سخن را به آیین خاور بگفت

به گوش سیاهی ز آذر بگفت

 سخن تا ز جامش لبان تر کند

دری را همه لفظ گوهر کند

 ز ایمان چراغی به کف پر فروغ

دلی پر ز کینه به کیش دروغ

 سخن را به سوی خدا برده است

چه پایه تو بنگر صدا برده است

 خدایا خراسان سیاهی گرفت

ز گند سیاهی تباهی گرفت

 زمانه چه رسمی نموده پدید

گران قفل ماتم ندارد کلید

 مبادا دیگر ای خداوند پاک

سر و یال مردان بیاید به خاک

مبادا که خون سیاووش راد

بریزد گروی ستم بر مراد

 مبادا زمانه بنوشد شراب

به رسم و به آیین افراسیاب

 مبادا سیاهی چو دیو پلید

کلید سحر را کند ناپدید

 برادر به چاه سیاه شغاد

چو رستم بیفتد مبادا مباد

 مبادا که آتش شگوفد ز آب

شود مرغ و ماهی به تابه کباب

 که میهن به خاک و به خون داده­اند

خرد را به چنگ جنون داده­اند

  دل پاک مادر به خون در تپید

که در بر پلاس تباهی کشید

 دیار دلیران به خون اندر است

ز جنگ اندرونش پر از محشر است

 ستاره فرازش بتابد کنون

چو زرینه زورق به دریای خون

 که نفرین به جنگ و به آیین جنگ

نه بیدق بماند نه فرزین جنگ

 پرتو نادری

آذرماه 1369

شهرکابل


ó نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراگنده ام (ابولقاسم فردوسی)

 

óó پی افگندم ازنظم کاخ بلند/ که از باد و باران نیابد گزند (ابوالقاسم فردوسی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:28  توسط پرتو نادری  | 

شعر ها یکلاسیک بخش سوم

         

دورم زتو دریغ...

در ژرفنای خاطر من گل نموده است

یاد تو چون شقایق رنگین آسمان

دریای بیکرانهء غم می برد هجوم

بی تو به سرزمین دلم مست وجاودان

 

در چشم من نگاه هراسان شگفته است

کابوس لحظه های سیه پرسه می زند

تر سم به آسمان دل پر زشوق تو

ابر سیاه دوری من  پرده افگند

 

بی تو دو دست مرگ مرا می کشد به بر

مانند یک غروب غم آلود دردناک

گرچه شبانه در دل میخانه های شهر

ریزم درون ساغر خود، خون سرخ تاک

 

دورم زتو دریغ، مگر پیش چشم من

رقصد ستاره های درخشان چشم تو

تنها شدم اگر چه درین پنهدشت دور

باشد خیال گرم تو با من به گفتگو

 قوس 1355

شهر کندهار

 

کوچهء خیال

 تو می روی و من زپیت گریه می کنم

ای که تو بر بهار دل من شگوفه ای

در سینه ام همیشه دلم سوگوار تست

محمل که باز سویی غریبانه بسته ای

 

می خواستم زچشم سیاهی صدا زنم

بر روشنی صبح  که آید به سوی تو

می خواستم که سدی شوم در هجوم باد

تا گرد دلشکسته نخیزد زکوی تو

 

فریاد من چو شیون مرموز زنده گی

پیچیده در سکوت دو چشم سیاه تو

تو میروی و باز درین کوچهء خیال

همچون گدای پیر نشینم به راه  تو

 

در چشم من نگاه تو آتش فشانده است

مانند آفتاب به چشمان صبحگاه

از گریه های داغ دلم بیخبر مرو

من نیستم برای تو یک عشق نیمه راه

 شهرترینکوت

قوس 1355

 

صدای آخرین

چقدر ها دور گریدم زتو

ای نگاهت قصه گوی مستیم

روشنی چشم من خاک درت

ای فدای هستی تو هستیم

 

بسته بودم با تو پیمان ابد

روزگارم این چنین آواره کرد

ساغر ما بود لبریز از شراب

دستی آمد ساغر ما چپه کرد

 

کی گریزم رنگ رسوایی گرفت

تیری بودم از کمانی جسته ای

جز رمیدن چاره ام دیگر چه بود

تو ببخشایم اگر آزرده ای

 

ما و تو پیمان هستی بسته ایم

تا صدای آخرین قلب خویش

هر کجا باشم تو در یاد منی

خفته رویای تو در چشمم همیش

 

تو بمان ای غنچهء رنگین من

در بهار انتظارم بی خزان

تو بمان تا روزی آیم چون نسیم

خنده بخشم بر لبانت جاودان

 

در دل شب های اندوه گران

اشک از چشمان زیبایت مریز

مادرت را دل پریشان تو مساز

تا توانی  تو ز اندوهم گریز

 

بر سر پیمان تو ایستاده ام

تو به من مهر جفاکاری مزن

گر به ظاهر  دور گردیدم زتو

این بود از فتنهء چرخ کهن

 گیزاب ارزگان

قوس 1355

 

با زبان بی زبانی

 دلم خواهد که در شب های مهتاب

روم پارو زنان بر سینهء آب

بگویم با زبان بی زبانی

تمام راز دل با موج دریاب

 

دلم خواهد ره ساحل نیابم

در آن دریا که من باشم روانه

هم آوا با خروش مست دریا

به گوش موج ها خوانم ترانه

 

دلم خواهد که در بی تابی موج

نشان خندهء مهتاب جویم

دلم خواهد که از دشت پر از گل

نسیمی پر گشا آید به سویم

 

دلم خواهد که بی تاب و خروشان

چو موجی دامن دریا بگیرم

 شبانگاهان در این پهنای آبی

به گوش اختران پیچد صفیرم

 سنبله 1358

شهر شبرغان

 

 سیمرغ

 چو آن زندانی غمگین که شبها

نه بیند چشم شوخ اختران را

نگوید وز سلول تنگ و تاریک

غم سر بستهء دل آسمان را

در آن کنجی که خورشیدش نتابد

نداند او بهاران و خزان را

 

خروشان در دلش غمها زند موج

شتابان در تنش خونی دود تیز

تو می گویی که چشمانش در آن شب

زچشم اختران بنموده پرهیز

فسرده لاله زاران قشنگش

به قلبش رخنه کرده رنج پاییز

 

دو چشمانش به در بسته مگر در

نمی گردد به روی او گشوده

گل زیبای رویا های رنگین

به باغ خاطرات او فسرده

مگر آن جا در آن تاریکی سرد

چو قوغ زنده گی در خود غنوده

 

نگاه نافذش هر سو که بیند

به غیر از تیره گی دور و برش نیست

در آن ژرفای هول انگیز بی نور

به جز زنجیر آهن در برش نیست

به خود از درد می پیچد به سختی

مگر جز فکر مردم در سرش نیست

 

اگر جنبد زجای خویشتن، سر

خورد بر سقف زندانش به سختی

در آن ظلمت در آن معمورهء رنج

عقابی هست وامانده زمستی

نه بر رویش گشوده می شود در

مگر دیوار ها گیرد شکستی

 

من این جا همچو آن افتاده در بند

درون دخمه های شب اسیرم

فضای زنده گی تاریک و دلگیر

مگر نوری درخشد در ضمیرم

نمی لرزم به رنگ شعله در باد

زتوفان حوادث من نمیرم

 

هوای پر گشایی در سرم هست

عقابم، فطرتی این گونه دارم

نمی میرد چراغ روشن من

به دل من آتش دیرینه دارم

بزن پیکان زهر آلود ای خصم

ندارم گر سپر، من سینه دارم

 

به ظلمتخانه یی دارم جهانی

جهان پر شکوه بیکرانی

به سردی هستیم کی می گراید

که جوشد در دلم آتشفشانی

من آن سیمرغ آزادی پسندم

که در پستی نسازم آشیانی

 

 

سنبلهء 1358

شهر شبرغان

 

 

 

 

 

 

 

7

توفان بی ساحل

 

ما و این کشتی بشکسته دریغ

ما و این مستی توفان بزرگ

ما و این هیبت امواج بلند

ما و این ساحل گم گشتهء دور

در شگفتم که به ساحل برسیم

 

می زند موج پیاپی به شتاب

پیکر خویش چو پیل بدمست

برتن کشتی ویران خراب

و دراین عرشهء مرگ

بی خبر درهمه سو می نگرند

سرنشینان پریشان وغمین

ساحلی را که نیاید در چشم

افقی را که نگنجد درذهن

 

سرنشینان عجیبیم که عشق

سالهاییست دراز

بهرما خاطرهء گمشده ییست

بهرماهست امیدی که گهی

در دل بستهء ما راه نیافت

گر یکی دشنه یی آورد به کف

غافل از راه کج گشتی بان

غافل از تیزی دندان نهنگ

سینهء همسفر خویش شگافت

 

می کشد موج سراسیمه به خویش

کشتی را که ندارد سکان

چاه گرداب، گشاده آغوش

منتظر چشم نهنگ است در آن

با دهانی که چو گودال عمیق

هست آمادهء بلعیدن ما

 

خیزد از نعرهء دیوانهء موج

نالهء زنگ غم آلود خطر

کشتیبان قصهء ساحل گوید

مگر این قصه فریبیست که ما

 سینهء همدیگرخویش دریم

 

با چنین کشتی بشکسته دریغ

با چنین ساحل گمگشتهء دور

تو بیندیش به این کشتیبان

تو بیندیش به دندان نهنگ

تو به این غارت جاری زمان

دلو 1359

شهر شبرغان

 

یگانه دلبر منی

 تو می روی و چشم من

پر از ستاره می شود

تو می روی و سینه ام

پراز شراره می شود

تو می روی و قلب من

چو قایقی شکسته ای

اسیرموجهای بیکناره می شود

 

مرو مرو قشنگ من

اسیر رنج و غصه ام مکن

درین بهار زنده گی

که آسمان شگفته است

تو شاخهء شکسته ام مکن

سفر مکن زپیش من

عزیز من، امید من

فدای تو، فدای تو

تمام هست و بود من

 

درین فضای بیکران

شکوه اخترم تویی

خیال تو به چشم من

همیشه در برابرم تویی

دلم فتاده در قفای تو

دل غمین و عاشقم

مرو مرو تو جاودانه باش در برم

که تو یگانه دلبر منی

دلم چو جاودانه از تو شد

تو جاودانه دلبر منی

تو جاودانه  دلبر منی

 عقرب 1358

شهر شبرغان

 

 خوشهء پروین

 گاهی ای دختر تو میدانی که من

بوسه می خواهم که گیرم از لبت

تا بریزم در دو چشمت نور شوق

اختری گردم فروزان در شبت

 

در نگاهها نت نمی دانم که چیست

کاینچنین راه فرارم بسته است

گرچه می بینم که در سوگ امید

گاه گاهی چشمهایت خسته است

 

یک شبی چون خوشهء پروین به ناز

بزمگاه شوق من پر نور کن

تو بیا جامی بده، جامی بنوش

چشمهای دشمنان را  کور کن

 

حیف باشد با چنین دلمرده گی

بگذرد این روز ها مان بی امید

حیف باشد شور و شوق زنده گی

گردد اندر سینه ها مان نا پدید

 

چشم تو با من همی گوید سخن

با نگاه گنگ و پر ابهام خویش

من به یک آغاز اندیشم، مگر

تو همی اندیشی بر فرجام خویش

 اسد 1358

شهر شبرغان

 

عید و تنهایی

 عید من پر غصه و پر درد بود

باده در جام دل من سرد بود

بس هجوم آورد بر من درد من

خاطرم چون شیشه یی پر گرد بود

 

عید آمد در دلم آتش نشست

ساغر لبریز امیدم شکست

نیمه شبها پیش چشم اختران

کس ندادم پیک گلگونی به دست

 

عید من ای تلخی جانسوز من

غصهء بیباک درد آموز من

بود شبها روی مژگانم پدید

مشعل پر نور شب افروز من

 

عید آمد یکه و تنها بدم

لالهء سوزانی در صحرا بدم

یکه بودم با دل آگاه خویش

شمع بی پروانه یی گویا بدم

 

عید آمد خانه ام  بی نور بود

موج غم در سینه ام پر شور بود

بی نگاه گرم آن چشمان مست

دیده گان روشن من کور بود

 سنبله 1358

شهر شبرغان

 

غبار ملال آور غروب

 چون آخرین شگوفهء رنگین آفتاب

از دشت سبز زنده گیت می کنم گریز

دیگر تو دانه های درشت سرشک خویش

بیهوده در سکوت شبان سیه مریز

 

من می روم که ضربهء پتک گران درد

قلب ترا چو شیشهء رنگینی بشکند

من می روم که نام ترا دست زنده گی

در گور سرد و تیرهء شبها بیفگند

 

در آسمان خاطره های تو بعد از این

پر می زند غبار ملال آور غروب

یک روز خواهی دید که انبوه غصه ها

در چشمه سار خاطر تو می کند رسوب

 قوس 1359

شهر شبرغان

 

با خندهء تو

 ای غنچهء باغ نو جوانی

ای اختر بی نشانهء دور

ای پیش نگاه تو شکسته

لبخند ستاره های مغرور

 

جز یاد تو و شکوه هستی

در سینهء من ستاره یی نیست

شبها چو شود ستاره روشن

بینم به منش اشاره یی نیست

 

از دیدهء من چو اشک ریزد

روی تو درون آب بینم

جاری چو شود غم تو در دل

دنیا همه در حباب بینم

 

آمد چو بهار و لاله رویید

من خندهء گل ندیدم ای وای

زین دشت بلا که زنده گانیست

جز خار غمی نچیدم ای وای

 

تنها و غمین، شبانه در آب

رقص مه و اختران ببینم

در غربت غصه ناک جانم

من لاله زدشت غم بچینم

 

با خندهء تو که گل بخندد

جز خاطره یی نمانده در من

اما همه جا بهار یادت

صد خرمن گل فشانده در من

 

تنها شده ام که در دل شب

راهی به سپیده ها گشایم

باشد که زبرج روشن مهر

در گوش تو پر کشد صدایم

 ثور 1356

گیزاب ارزگان

 

نوای سبز هستی

 چرا از غصهء تنهایی نالم

ازین بی همدمی بی همزبانی

کسی آن جا ز برج روشن ماه

زند چشمک به  سوی من نهانی

 

زبانم را نمی داند کسی هیچ

که من حماسه خوان شهر نورم

مرا این آسمانها می شناسند

عقاب پرغرور اوج دورم

 

از آن بالا از آن دنیای روشن

صدا دارم عقابان دیگر را

که افرازند چتر بالها شان

ستیغ کوهساران سحر را

 

اگر تنهایی آتشخانه ام کرد

مگر آزاده گی شد آشنایم

نمی دانی که می پیچد به هردم

نوای سبز هستی در نوایم

حمل 1356

گیزاب ارزگان

 

رهء خورشید

چون دور و برم مردم فرزانه نباشد

می سوزم و هیچم غم پروانه نباشد

توفان بلا خیز بود حادثهء راه

گر قافله را همت مردانه نباشد

از من رهء نورانی خورشید بجویید

زین راز خبر زاهد دیوانه نباشد

(پرتو) تو از این کلبهء ویرانه چه نالی

چون گنجی نباشد که به ویرانه نباشد

 جدی 1355

گیزاب ارزگان

 

افسانهء چشم تو

 دیشب ز ستاره گان روشن

افسانهء چشم تو شنیدم

سرشار سرود آشنایی

از باغ سحر ترانه چیدم

 

شبها که ستاره گل بر آرد

در سینهء آسمان آبی

یاد نگهت به دل نشیند

در ساغر من فتد شرابی

 

افسانهء تو شنیده ام من

افسانه ء چشم دل سیاهت

از من تو دگر نهان چه داری

اسرار نهفتهء نگاهت

 سنبله 1355

شهر فیض آباد

 

دریای تشنه

 باز از چشمان من خوابم پرید

در هجوم سرکش رویای تو

باز ره زد در فضای خاطرم

اختران روشن زیبای تو

 

می نشینم پشت دیوار خیال

می پرد اندیشه ام سوی جنون

می برم تا نامی از تو زیر لب

می شود بت های جانم سر نگون

 

یاد گرم لحظهء دیدار تو

ساغرم را کرده لبریز شراب

باز می خواهم که در این نیمه شب

سر کشد در دیده گانم آفتاب

 

شب که بر دریای ذهن تشنه ام

زورق یاد تو پیدا می شود

درد تو گل می کند در جان من

هست و بودم موج دریا می شود

میزان 1354

شهر تالقان

 

آرزوی نا تمام

 دلم در سینه می کوبد چو موجی

به بزم آرزوی نا تمامم

امید سبز فردا های روشن

شراب زنده گی ریزد به جامم

 

دلم زین تیره روزی ها گرفته

سخن را سوی فردا می کشانم

دل من قطرهء نوراست و امشب

من این قطره به دریا می کشانم

 

به جانم گرچه دردی ره گشوده

ولی دل مست جام زنده گانیست

همی دانم من از امواج دریا

که رزمیدن حیات جاودانیست

 

نمی خواهد دل آشفتهء من

که چون شمعی درون سینه میرد

نمی خواهد که دیوی مرگ این جا

به آرامی مرا در بر بگیرد

  

دلم مرگ دیگر می خواهد ای دوست

دلم مرگی که در وی زنده گانیست

سبک مغزان دوران را بگویید

که مرگ من حیات جاودانیست

میزان 1354

شفاخانهء علی آباد- شهر کابل

 

چراغ بزم بیداد

 منم دست و گریبان با سیاهی

که من همریشهء گلهای نورم

فرو ناید سرم از مشت دوران

ز مه بر تر بود کوه غرورم

 

به دشمن فکر سازش در سرم نیست

که خورشید سحر با شب نسازد

به دشت هستیم اندیشهء پوچ

گهی مانند توفانی نتازد

 

کنون گر روز من سرد است و تاریک

ولی باشد مرا فردای پر شور

نگاهی کن؛ چراغ بزم بیداد

که کم کم می شود خاموش و بی نور

 میزان 1354

شفاخانهء علی آباد- شهر کابل

 

کلید لحظهء دیدار

روح من افسرد در رنج سکوت

اشک من خاموش از چشمم چکید

تا که درد بی کسی در قلب من

چون شب سرد و سیه دامن کشید

 

کس سراغ من نمی گیرد دریغ

تا بر افروزم چراغ خنده یی

کو کلید لحظهء دیدار تو

تا گشایم قفل باغ خنده یی

 

سالها شد کاینچنین در شهر عشق

بر رخم دروازه ها را بسته اند

آن طرف در دامن صحرای هیچ

خانه ام در سمت غمها داده اند

 

هر که این جا در طریق دوستی

گام زد ای وای با نیرنگ زد

هر که آمد با دو دست خشمگین

بر بلورستان جانم سنگ زد

قوس 1354

دانشگاه کابل

 

سنگ بر شیشهء باران

 راز دریا را چه می داند که چیست

این گروه یاوهء ظاهر پرست

کور باشد چشم غواص زمان

جز خزف گوهر نمی آرد به دست

 

زنده گی لبخند جام نیمه شب

در کنار دختری در  نور ماه

 زنده گی هنگامهء یک رقص شاد

زنده گی افسون یک چشم سیاه

 

زنده گی یعنی هوس یعنی ریا

دیدن خورشید در جام شراب

با حقیقت پشت کردن بیدریغ

نیزه کوبیدن به چشم آفتاب

 

تن فروشی ها به رنگ تازه یی

پا گریزی ها زفرهنگ قدیم

داغ داغ  سوزعشق سکه ها

خنده ها بر گریهء تلخ یتیم

 

خنده در تالار های پر فروغ

زیر نور ساکت رنگین چراغ

با تن عریان و رقص نیمه شب

با شراب بوسه های گرم و داغ

 

شب نشینی ها زمزد دیگران

سر کشیدن های جام پی به پی

دور گشتن از رموز آدمی

یاوه گویی ها زمستی های می

 

در دو چشم روزگار افتاده است

پردهء پندار شوم تیره رنگ

خشکسال عاطفه با دست کین

می زند بر شیشهء باران به سنگ

 قوس 1354

دانشگاه کابل

 

ترانه های دلتنگی

 چو نیلوفر قشنگ و نازنینی

طلوع آفتاب آتشینی

چه آسان در دل من ره گشودی

مگر چون شعر حافظ دلنشینی

 

نگاهت قصه می گوید برایم

و من با بیصدایی همصدایم

دلم هر لحظه می خواهد که یک شب

به لبهایت لب خشکیده سایم

 

عزیزم گرچه از من دور هستی

بهشت خاطرم را حور هستی

منم من سایهء یک شام دلگیر

تو صبح روشنی پرنور هستی

 

منم ابر پریشان فضا گرد

که می گریم شبانه با دل سرد

زنو چشمم بود سر چشمهء خون

تن افسردهء من خانهء درد

 

دلم قران چشمان تو خواند

نهاده سر به فرمان تو خواند

سرود پاک جانی های مریم

ز انجیل نگاهان تو خواند

*

 دل سردی چو آهن داری ای شب

زخونم گل به دامن داری ای شب

توظلمتخانهء از کینه لبریز

اگرچه ماه روشن داری ای شب

*

تو رفتی از تبسم مانده مهتاب

به دامن اشک غم افشانده مهتاب

به دنبال تو هر شب تا سحرگاه

ستاره تا ستاره خوانده مهتاب

 

به باغستان کسی نام تبر برد

نشاط اندر بلور غنچه افسرد

شکست آیینهء پندار ناژو

چکاوک کوچ کرد و لاله پژمرد

 

غروب عید

آفتاب زرد و بیمار غروب

می شود از چشم روزن ناپدید

مرغ شب دنبال او گسترده بال

با دل تاریک و خالی از امید

 

آسمان خاموش می گردد زشوق

در غبار تیره گیهای غروب

مرغکان بر شاخه ها سر داده اند

غمگینانه باز نجوای غروب

 

می رسد از دور در گوشم گهی

های هوی کودکان از کوچه ها

خیره می بینم زپشت پنجره

تا کران دور دست بیصدا

 

می شگوفد چون گل رنگین به شب

در نگاهم نقش اشک مادرم

می چکد از ناودان آسمان

هستی این شام غربت بر سرم

 قوس عید قربان 1355

گیزاب ارزگان

 

سماور خانه

سماورخانه یی در دامن کوه

مرا در نیمهء ره گشته منزل

به سوی شهر دور و ناشناسی

اگرچه کاروانها بسته محمل

 

فضا روشن زنور ماهتاب است

چو شهر خاطرات آشنایی

نگاه اختران شب نشین باز

چو چشم دلبران در دلربایی

 

گهی ابری سپید بیقراری

فتد همچون حریری روی مهتاب

چو آن جا لحظه یی آرام گیرد

نخندد آسمان در شیشهء آب

 

نگاه اختران هنگامه خیز است

فغان زین دختران آسمانی

که چشمک می زند پیوسته سویم

ولی از چشم یک دیگر نهانی

 

برون زیبا ولیکن زمهریر است

درون گرم است؛ اما تیره و تار

فغان و همهمه سر داده مردم

گروهی حلقه بر دور سماوار

 

فضایش تیره تر از درد تبعید

زسقفش دوده می ریزد به پایین

چراغی می زند سوسو به کنجی

سیاه و تیره و پرگرد و چرکین

 

نبد یک لحظه در چشمان من خواب

که با سرمای شب بودم هم آغوش

زمستان در سماورخانه گل کرد

چو آتش در سماور گشت خاموش

قوس 1355

گیزاب ارزگان

 

 سرود آسمانی

 عزیزم، آرزوی آتشینم

دل من قطره قطره آب گشته

درون آسمان سینهء من

چراغ اختران یک یک شکسته

 

در این ویرانه، هر شب تا سحرگه

خیال تو  چراغ شبفروزم

پر پروانهءآشفته داند

درون شعلهء غمها زسوزم

 

پیام غصه آلود دلم را

بخوان در دیدهءخورشید بیمار

که هنگام غروب شامگاهی

بمیرد با دل سوزان و تبدار

 

 گل تاریک شبها چون شگوفد

در آن اسرار چشمان تو بینم

سحر چون پاره می سازد گریبان

صفای جلوهء جان تو بینم

 

تو ای زیبا پرستوی بهاران

بخوان بر من سرود زنده گانی

بخوان بر من سرود آرزو ها

بخوان بر من سرود آسمانی

 

تو اسرار دل دیوانه دانی

تو در شهر خیالم آشنایی

توآهنگ نشاط بزم عشقی

که از تو من نمی یابم رهایی

 جوزای 1355

شهر فیض آباد

 

سماور خانه

  سماورخانه یی در دامن کوه

مرا در نیمهء ره گشته منزل

به سوی شهر دور و ناشناسی

اگرچه کاروانها بسته محمل

 

فضا روشن زنور ماهتاب است

چو شهر خاطرات آشنایی

نگاه اختران شب نشین باز

چو چشم دلبران در دلربایی

 

گهی ابری سپید بیقراری

فتد همچون حریری روی مهتاب

چو آن جا لحظه یی آرام گیرد

نخندد آسمان در شیشهء آب

 

نگاه اختران هنگامه خیز است

فغان زین دختران آسمانی

که چشمک می زند پیوسته سویم

ولی از چشم یک دیگر نهانی

 

برون زیبا ولیکن زمهریر است

درون گرم است؛ اما تیره و تار

فغان و همهمه سر داده مردم

گروهی حلقه بر دور سماوار

 

فضایش تیره تر از درد تبعید

زسقفش دوده می ریزد به پایین

چراغی می زند سوسو به کنجی

سیاه و تیره و پرگرد و چرکین

 

فتاده بوریای کهنه هر سو

به رویش هر کسی جایی گزیده

گروهی همچو من برپاستاده

غمین و خسته دل، لبها گزیده

 

نبد یک لحظه در چشمان من خواب

که با سرمای شب بودم هم آغوش

زمستان در سماورخانه گل کرد

چو آتش در سماور گشت خاموش

 قوس 1355

گیزاب ارزگان

 

سرنوشت 

روز های شاد از چشمم گریخت

مرغ شب بر شاخهء عمرم نشست

ای دریغا باز می بینم کنون

خنده های طعنهء مردان مست

 

بسته شد دروازهء امید ها

سخت با دستان شوم سر نوشت

در دل من هیچگاهی زنده گی

دانه یی از آرزو مندی نکشت

 

در پی او اشک من دنباله یافت

در شبان خامش  بی نور من

پردهء اسرار قلب من درید

پنجه های سر نوشت کور من

قوس 1354

شهر کابل

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:39  توسط پرتو نادری  | 

مطالب قدیمی‌تر