آیینه
دیریست
تصویر فرو ریختهء روحم را
در آبلهء دستان خویش تما شا می کنم
آیینه
دیریست
تصویر فرو ریختهء روحم را
در آبلهء دستان خویش تما شا می کنم
سفر
با باد سخن می گویم
وباکوه صبرآزمایی می کنم
وانجمادغمهایم را
با دریا های دوری جاری می شوم
وهرقدر که ازخویش درخویش سفرمی کنم
آسمان از دلتنگی من
بیشتر فاصله می گیرد
کابل
حوت1382 خورشیدی
تردید
هرشب خروس شب
ازبرجهای ظلمت پیروز
آن جفتهای یاوهء خود را
فریاد می زند
آیا برای بار ابد ماکیان صبح
بابیضهء طلایی خورشید
بدرود گفته است
کابل
میزان1376 خورشیدی
ترانه ها
فریاد دلم به گوش جانت نرسد
این خاک سیه به آسمانت نرسد
صد باغ پرازشگوفه صد کاج بلند
بر قامت نازگلفشانت نرسد
به به چه قشنگ و نازنین آمده ای
برخاتم جان من نگین آمده ای
دانم تو فرشته ای و زان شهر بلور
تا محبس تیرهء زمین آمده ای
ای دخترک قشنگ مغرور سلام
این چشمهء نو شگفتهء نور سلام
من درتو تجلی خدا می نگرم
ای جلوهء صادقانهء طور سلام
دیشب نظری به سوی دریاکردم
اندیشهءغم گره گره واکردم
با شیشه گران ماه در مستی موج
آیینهء روح خویش پیداکردم
رفتی و سفر مبارک ازگام توشد
سرقافلهء امید من نام توشد
آیینه شود بهار از دیدن تو
خورشید چراغ روشن شام توشد
رفتی وبهارغصه هایم بشگفت
برشاخهء جان گل نواییم بشگفت
هرسوکه قدم نهادم از دوری تو
آتش همه جا زنقش پایم بشگفت
رفتی و ستاره گان من کورشدند
آیینهءشب شدند و بی نورشدند
درشیشهء مه شراب خورشیدکجاست
تاسایهء ما زهمدیگر دورشدند
غمهای تراشبانه چون یاد کنم
بنشینم و صد ترانه بنیاد کنم
چندان ز دو دیده اشک ریزم به کنار
تا دامن شب ستاره آباد کنم
شب بی تو دلم چمن چمن می گرید
آیینه به حال زارمن می گرید
گفتم سخنی به یاد تو سازکنم
دیدم چودو چشم من سخن می گرید
با آمدنت چراغ جان می آری
صدخنده گل ازرازنهان می آری
می آیی و دردوچشم زیبات به من
آیینه و نور، ارمغان می آری
شب فکر مرا ستاره گان میدزدند
گویی که زمن رازنهان می دزدند
رنگینی لحظه های پندارمرا
ازباغ کرشمه های جان می دزدند
بس ناله زنای آسمان است بلند
اندوه بزرگ کهکشان است بلند
بشکسته تمام قامت فصل بهار
شیپوردمادم خزان است بلند
نشگفته تمام غنچه ها پیرشدند
آهوبره گان جمله به زنجیرشدند
این فصل چه فصل است که انبوه کلاغ
دلبستهء قله های پامیر شدند
یک دریاچه سرود
شب است واختران بیماروغمناک
چواشک عاشقان بر دامن خاک
شب ازتاک سیاهی سایه برسر
نتابدخوشه یی؛ اما دراین تاک
شب است و نی نوازد نینوازی
سراپا آتش و سوزو گدازی
نه در میخانه ها نامی زساغر
نه بر گلدسته ها بانگ نمازی
شب است و دردلم شورسحرنیست
مرا ازتو،ترا ازمن خبرنیست
میان ماوتو دریایی خونین
از این دریا مگر راه گذر نیست
شب است وبارغم بردوش مهتاب
به چشمان ستاره سرمهء خواب
سیاهی آبنوس تشنهء پیر
شب ازسرچشمهء شب می خورد آب
شکسته قامت شمشاد درباغ
همه سبزینه ها نا شاد درباغ
چه کس گسترده با دستان پاییز
گلیم ماتم وفریاد درباغ
به سروستان زبس شمشادبشکست
مرا اندرگلو فریاد بشکست
دلم قندیل برج زنده گی بود
به چاه غم فروافتاد بشکست
بهاران صدچمن اندیشه دارد
به باغ آرزوها ریشه دارد
مگربادی به خود پیچیده می گفت
خزان دردست هایش تیشه دارد
خزان فصل کلاغان غریب است
درین دریا،چه توفان غریب است
به سروستان بی تشویش ایمان
همه پرپرزمرغان غریب است
زدریا موج گوهربارناید
دهان بگشوده غیر ازمارناید
هزاران کس زبیداری سخن گفت
ولیکن یک دل بیدارناید
دل سردی چو آهن داری ای شب
زخونم گل به دامن داری ای شب
توظلمتخانه ای از کینه لبریز
اگرچه ماه روشن داری ای شب
تو ای پاکیزه جان پاکیزه پندار
بر افروزان چراغ سبزدیدار
غمت کوه بلند است و شبانه
نوای نای من آید زکهستار
شب من جلوهء نوری ندارد
که موسای زمان طوری ندارد
شکسته باد دست باغبانی
که در کنگینه انگوری ندارد
بهارآمد پرستویی نیامد
کنارچشمه آهویی نیامد
دل من تشنه وسوزان وغمناک
که آب رفته در جویی نیامد
دل من میل دیدار تو دارد
خیال باغ و گلزار تودارد
نمی دانی که منصوردل من
هوای چوبهء دارد تو دارد
بهار آمد چوپیدایت کنم یار
زگل خلخال برپایت کنم یار
توگل گل خنده برلب بشگفانی
ومن گل گل تماشایت کنم یار
به شب راه گذردادند ورفتند
به زاغان بال وپردادند ورفتند
پی تاراج جنگلزارخورشید
به دست شب تبر دادند و رفتند
سحربانام شب نامی ندارد
گلوی ماه پیغامی ندارد
خروس بامدادن رفته در خواب
مگر این دهکده بامی ندارد
شکوه آفرینش نازی نازی
خلوص دل به هنگام نمازی
سرود عشقم و اما شبانه
مرا در نای تنهایی نوازی
دلی دارم سراسر خانهء درد
سرمن خم شده بر شانهء درد
زخون من کسی ریزد شبانه
شراب خنده درپیمانهء درد
سفردرپیش رودارد شبانه
به دل صد های و هو داردشبانه
به سازطبل کوچ نوبهاران
سرودی درگلو دارد شبانه
شبانه درسرم شورشبانه
دل من جلوهء طوری شبانه
سراپا آفتاب انتظارم
شود تا پخته انگور شبانه
شبانه چون رود دنیا بگرید
زمین و آسمان یک جا بگرید
بمیرد خنده بر لب های خورشید
دل من چون دل دریا بگرید
تو غم راجنگل انبوهی ای دل
نه جنگل؛بلکه غم را کوهی ای دل
چرا بیهوده می نالی شبانه
که خودسرچشمهء اندوهی ای دل
فلک پروین غم بر دوش شب کرد
پریشان رمه های هوش شب کرد
ولی دیدم سحرگاهان که خورشید
ردای روشنی بر دوش شب کرد
منم عطرگل گلخانهء نور
منم من عاشق دیوانهء نور
به گوش کودک جان می سرایم
سرشب تا سحر افسانهء نور
چوشب آید کسی درکار خون است
چراغ زنده گی بر دارد خون است
کجا گیرم سراغ زنده گی را
که این جا هر قدم بازار خون است
عروس بامدادان خنده سرداد
دلم را سوی مشرق بال و پرداد
تبسم های رنگین شقایق
افقها را زمرگ شب خبر داد
بهاراست و مگر زیرو زبرباغ
نداردقطرهء خون در جگرباغ
نجوشد باده در جام شگوفه
ز بس دارد به تن زخم تبرباغ
مسافر می رسد باغ وچمن را
که مرهم تا نهد زخم کهن را
مسافر درعبادتگاه خورشید
نیایش می کندعشق کهن را
مسافر سوی میهن بسته محمل
که دارد آتش آشفته دردل
نوای موجها خواند به گوشم
که روزی زورقی آید به ساحل
مسافر رهنورد راه دور است
مسافر عاشق گلهای نور است
سر راه مسافر گل بریزید
مسافر قلهء عشق وغرور است
فلک فصل شگفتن برده از یاد
چراغ ماه مرده بر کف باد
چه سنگین بیستونی دارد این شب
که ناید زنده زانجا هیچ فرهاد
تورفتی جنگل غم بارورشد
صدف های سیاهی پرگهرشد
چراغ آفتاب افتاد از برج
مراروز و شبان زیروزبرشد
مصیبت هشیاری
باده می نوشم
بدمستی می کنم
وبر دیوار هشیاری سنگ می زنم
درسرزمینی که آب دیوانه گی در رودخانه هایش جاریست
من چرا مصیبت هشیاری ام را
چنان پوستین کهنه یی
از میخ بلند بد مستی نیاویزم
چرا همرنگ جماعت نباشم
چرا همرنگ جماعت نباشم
رسوا شدن حوصلهء بزرگ می خواهد
اوگست دوهزار
شهر پشاور
نام من
چنان ستاره یی
از مدار شکیبایی خویش رها شده ام
سرگردانیم در هیچ منظومه یی نمی گنجد
هرچند دور نام من خطی کشیده اند
اما نام من،
هستهء تلخ یک بادام کوهیست
که هیچگاهی کام دشمن
از آن شیرین نخواهد شد
اکست دو هزار
شهر پشاور
نقطهء انجام
پرنده وار پرگشود و رفت
و شهر آشیانهء متروکیست
که از زمزمهء عاشقانه خالیست
وشهر آیینهء شکسته ییست
که بدبختی در پاره پارهء آن لبخند می زند
شهر قصیدهء بلند مصیبت است
که مطلع دشوار آن را به نام من سروده اند
و در قوافی تنگش
آزادی من زندانیست
پرنده وار پرگشود و رفت
وچنبرهء کبود آسمان
چرخید و
چرخید و
چرخید
و با تمام ستاره گانش
چنان حلقه یی بر گردن من غلتید
پرنده وار پر گشود و رفت
و همه چیز پایان یافت
و همه چیز در یک لحظه پایان یافت
و من به نقطهء انجام رسیده ام
و من به نقطهء انجام رسیده ام
اگست دو هزار و دو
شهر پشاور
انقراض نشل ستاره گان عاشق
خورشید من ماتم گرفته است
خورشید من چشم آن ندارد
تا انقراض نسل ستاره گان عاشق را تماشا کند
خورشید من در آن سوی ابر های فاجعه
گردونهء بامداد را
دو اسبه می راند
شاید در جستجوی مشرق تازه ییست
خورشید من یک روز هستی بزرگش را
با حنجرهء کهکشانی فریاد می زند
که با غروب بیگانه است
اگست دو هزار و دو
شهر پشاور
انتظار
امیشب درخت رویا هایم
در آن سوی آیینه شگوفه داده است
امیشب درخت رویا هایم
در همهمهء سبز شگفتن
جنگل انبوهیست
امیشب صدای نفس های خورشید را
از پشت پنجره می شنوم
امیشب شراب دلتنگی من
مزهء دیگری دارد
چه می دانم
چه می دانم
شاید فردا فصل زمستان به پایان می رسد
شاید فردا گردونهء خورشید
پشت دروازهء خانهء من می ایستد
و کسی به دیدار من می آید
اگست دوهزار ودو
شهر پشاور
دایرهء سیاه
گفتند دورنامت دایره یی کشیدند
دایرهء سیاه
شاید هم دایرهء سرخ
آن سان که مرگ قربانیانش را
نشانی می کند
کودک بودم
مانند پسرم علی سینا
که از پدرم شنیدم
« زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد»
اگست دو هزار و دو
شهر پشاور
سپاس
جام شرابی به من داد
و لقمه نانی
آن جام زهر مار بود
وان لقمه در گلویم گرفت
سالهاست که بیماری تهوع
رنج می برم
اگست دو هزار و دو
شهر پشاور
قبلهء عالم
دیشب ستاره یی شگوفهء اندوهش را
روی دریاچهء کبود آسمان
رها کرده بود
دیشب ستاره یی در افق شرمساری می تابید
که قبلهء عالم آدمکی هست
که آقا می تواند آن را در جیب کوچک خویش حمل کند
قبلهء عالم آدمکی هست
که آقا می تواند آن را چنان داربازک« زریاب»
در بازار های مسخره گی بفروشد
قبلهء عالم آدمکی هست
که بی هیچ دغدغه یی می خندد
و بی هیچ دغدغه یی می خنداند
قبلهء عالم!
بخند و بخندان
که زنده گی تمسخر بزرگ آفرینش است
اگست دو هزار و دو
شهر پشاور
بر گشت
نگاه کن که پیشوای من
همان که روزگاری همچو ماکیان پیر
به روی بیضهء طلایی ستاره گان نشسته بود
کنون چراغ ماه را
به دست باد داده است
زمستان 1373
شهر کابل
افسانه
من حقیقت زیبایی تورا
در نجوای عاشقانهء باران
در زمزمهء پرنده یی که در خولت جنگلی می خواند
در هوای جفت خویش
در رقص لاله یی در دشت
وقتی که سمفونی باد نواخته می شود
دریافته ام
وقتی می خندی
حقیقت زیبایی توبرهنه می شود
وقتی می خندی من به بامداد آفرینش ایمان می آورم
قامتت استوای زیباییست
و دستانت
پلیست
که عشق و عاطفه را به هم پیوند می زند
دیشب شراب سبز رویای تورا
در ساغر تنهایی خود نوشیدم
وتمام هستی من بهار گردید
زیبایی تو
حقیقتیست که در شعر های من
به افسانه بدل می شود
اگست دو هزار و دو
شهر پشاور
سفر هر روزه
اسبم را بر آخور بلند بسته ام
اسبم را در دریاچهء آب می دهم
که از توفان ندامت سر چشمه می گیرد
اسبم را هر شامگاه
وقتی که از سفر اهانتبار هر روزه بر می گردم
با سر پنجه های شیطانی غرایز
خرخره می کنم
و عرق جبینش
با مخمل سپید وجدان من خشک می شود
اسبم در بیشهء شیهه می کشد
که درختانش از سنگینی میوه های تو هین
سر بر زمین نهاده اند
اسبم را با پاشنهء فقر مهمیز می زنم
و در این سالهای فرسوده
کفلهای لاغرش
در زیر شلاق نا چاری من
آماس کرده است
بیچاره اسبم نمی تواند که شیوهء رفتار خود را عوض کند
سفر هر روزهء من
از سنگلاخی آغاز می شود که جای هر سنگ
سوسماری در آن خوابیده است
اگست دو هزار و دو
شهر پشاور
اندوه کوچک
نازنین!
غمگین تر از آنم که برای تو سرودی بخوانم
و نا امید تر از آن
که به وعدهء دیداری
دلشاد شوم
بگذار یک شب نا امیدانه صنوبر صدایم را
در باغچهء خزان زدهء تنهایی
قامت افرازم
تا قمریکان خاموشی بر آن لانه بیارایند
من،
افسانهء دراز تشنه گیهایم را
در گوش چشمه ساری زمزمه می کنم
که گرزه ماری در آن چنبر زده است
ناز نین!
شاید خاموشی من
یک روز اندوه کوچکی را
در تو بیدار کند
اگست دو هزار و دو
شهر پشاور
آن سوی پنجره
کنار پنجره یی
رو سوی افقهای دور نشسته ام
و می بینم
که جهیل کوچک خورشید
در ریگزار تشنهء غروب
می خشکد
آن سان که رویا های دختری
در آستانهء سی ساله گی
کنار پنجره یی
رو سوی افقهای دور نشسته ام
و گردش خون روشنایی را
در رگهای سبز بامداد احساس می کنم
و می بینم که سردار جماعت ابتذال
بزرگواری دروغینش را
با تیشهء گزافه و نیرنگ
تندیسی بر می افرازد
از مرمر رسوایی
کنار پنجره یی نشسته ام
و دستانم – دو پرچم آزادی-
ستاره گان را به شهادتگاه فرا می خواند
روزگاریست که سیاهی با من مقابله می کند
جولای دو هزار و دو
شهر پشاور
روزنه های بسته
وقتی از من رنجید
ترانهء مشرق از یاد آفتاب رفت
و ماه چهرهء خراشیده اش را
در پشت ابر ها پنهان کرد
باران مهربای دستانش را
از باغچه من پس گرفت
و دیگر هیچ شگوفهء لبخند
به دیدار من نیامد
و رود خانه های اعتماد
در ریگزار های توطئه خشکیدند
وقتی از من رنجید
« من در آیینه خود را نگاه می کردم»
و شکیبایی آیینه حیرانم کرده بود
که چگونه سنگی را در آغوش گرفته است
وقتی از من رنجید
ستارهء من از کهکشان همهمه های شاد
در ژرفنای چاهی فرو افتاد
که در آن سوی، در نهایت اندوه
با جهنم سوزان رابطه دارد
وقتی از من رنجید
مهربانیش را به دشمن من بخشید
دیروز مهربانی آن یار
« آن یگانه ترین یار»
پنجرهء گشوده یی بود
که مرا با افتاب پیوند می داد
امروز
گلبوته های عشق من
در خشکسال عاطفه
در خشکسال عشق
شعر بلند سرخ شگفتن را
از یاد برده است
امروز هر چه هست
خشمش به جان عاشق من باد!
اگست دو هزار و دو
شهر پشاور
خلوت سرد تو
دستان تو سرد است
آن گونه که خلوت تو
چشمان تو آیینه های بی تصویر سرنوشت من است
توفانی در آن سوی گردنه
خمیازه می کشد
و در این بی پناهی مطلق
هیچ چیز
هیچ چیز
حتی خلوت سرد تو نیز پناهم نمی دهد
خلوت سرد تو به انجیر زارانی می ماند
که چراغ شگوفه هایش را
باد های های سرد حادثه خاموش کرده است
اپریل دو هزار و دو
شهر پشاور
در آن تنگ غروب
وقتی می گریم
چشمان تو به یادم می آید
که در آن تنگ غروب
که گریبان مرا از ستاره های دنباله دار
لبریز کرده بود
وقتی می گریم شیطان در برابر من می گرید
وقتی می گریم
در آن سوی پنجره توفانی خمیازه می کشد
و پرنده گان عشق از پرواز می مانند
هیچ نمی دانم در روزگاری که عشق
با ریسمان عدالت تو طئه حلق آویز می شود
من چراغ گریه هایم را
در خرگاه تاریک چه ابری بر افروزم
جولای دو هزار و دو
شهر پشاور
درختان فاصله
میان من و تو
فاصله ییست
که با هیچ پیوندی نمی توان آن را پرکرد
میان من و تو، پل های رابطه
در آغوش ابدیت انفجار خوابیده است
میان من و تو حتی یک لبخند
رخنه یی نمی گشاید در این شب تاریک
وعشق
در پشت دیوار سنگی تعارف از نفس افتاده است
در این باغی که مرا به پاسبانی نشانده ای
درختان فاصله گل داده اند
در ختان فاصله میان من و تو
روزی هزاربار به برگ و بار می رسند
و تو هربار با های هوی سادهء فراموشی
انبوه
انبوه
پرنده گان کوچک خاطرات مرا
به سوی درختان فاصله پرواز می دهی
در این باغی که مرا به پاسبانی نشانده ای
همه چیز مانند دستان تو سرد است
و هیچ چیز
مانند چشم های توزیبا نیست
مارچ دو هزار و دو
شهر پشاور
شبان
از دشت های شور و شیدایی می آیم
با یک بغل بنفشهء وحشی
و طلوع دستان ترا
در پشت پنجره نی می نوازم
از دشتهای شور و شیدایی می آیم
و تو آن گاه
که آرام و بی دغدغه
سرت را چنان حجم لطیف نور
روی شانهء من رها می کنی
من عشق را
از نفس های تو می نوشم
و از بامداد لبریز می شوم
اپریل دو هزار و دو
شهر پشاور
در میان دو انفجار
به کوچه می برایم
به کوچهء بن بست
فریا دمی زنم
و مشت بر دیوار می کوبم
کوچه تاریک است
و چراغها در صدف دلتنگی خود پوسیده اند
چراغهای زبان الکنی دارند
چراغها شعر سپید روشنایی را
از یاد برده اند
چراغها مرده اند
و زنده گی
در فاصلهء کوتاهی در میان دو انفجار
دود و خاکستر شده است
می دانم
می دانم
این پیراهن شرمساری کیست
که این سان چرکین و پاره پاره
روی ریسمان خمیدهء تاریخ تاب می خورد
در روزگاری که ماه
عمامهء سپیدش را
بر فرق سیاه شب می گذارد
و شب در وزن روشنایی قصیده می سراید
دیگر نمی توان حتی به آفتاب اعتماد کرد
که کاغذین نیست
جون دو هزارو دو
شهر پشاور
بیگانه
هر بامداد
بر گلدان های کنار پنجره آب می ریزد
بی آن که بداند ، دستانش
چقدر با نوازش گلهای عشق
بیگانه است
فیبروری دوهزارو دو
شهر پشاور
تشنه گی
در آن یلدای نا امیدی
این چه صدایی بود
که مرا به سوی نور فرا خواند
و خود اما؛
پیش از آن که سیبی بر شاخهء بلند بامداد سرخ شود
در میان ابر های اضطراب پنهان شد
وقتی که چشمه ساران
در نخستین نفس شاد شگفتن
این گونه خاموش و بیدریغ می خشکد
من آب را در کدام کوهستان تشنه گی
جستجو کنم
و از زبان کدام زاغ بشنوم که عشق
در سر زمین استوایی یک دروغ
زمستان گمشده ییست
که دیگر هیچگاهی بر نمی گردد
اپریل دو هزار و دو
شهر پشاور
از تاریکی می ترسیم
خدای من
خدای من
در زمین تو خسته ام
در زمین تو خسته ام
در زمین تو مجالی برای شگفتن نیست
در زمین تو خورشید را پشت دیوار خانهء من سر بریده اند
در زمین تو تمام پنجره های انتظار
رو به سوی بامداد بسته است
و ما همه گی از تاریکی می ترسیم
و ما همه گی از تاریکی می ترسیم
اپریل دو هزار و دو
شهر پشاور
با یک مشک باران تا دریای بغداد
انجمن قلم افغانهای مقیم ستکهلم روز شنبه چهاردهم جوزا سال رون خورشیدی(1390) از کارنامه های ادبی و علمی شخصیت بزرگ فرهنگ و د انش کشور، استاد واصف باختری تجلیل به عمل آورد. بیشتر از نیم سده است که این یل گردن فراز عرصهء فرهنگ و ادب، چنان رستمی با شمشیر قلم خویش به آوردگاه رفته و با هر چه سیه کاری ، استبداد و بی خردی و قلدری بوده جنگیده و هم اکنون چنان تندیسی از شرافت و ایمان بریکی از بلند ترین چکاد های شعر و ادب معاصر فارسی دری ایستاده است که مبارکش باد! بیشتر از نیم سده قلم زدن در فقر، تنگدستی ، تهدید، زندان و آواره گی حوصله یی می خواهد بزرگ و بشکوه.
در آن سالهای دشوار، سالهای شوم، سالهای زنجیر و سالهای تجاوز و سالهای حاکمیت رنگ سرخ، سالهای آتش و خون مرا نیز حلقه بر دست زدند و فرستادند در پشت میله های زندان پلچرخی ، به تعبیر حضرت یوسف (ع ) به آن گورستان زنده ها. آن جا شعر و کتاب خوانی نعمتی بود که دلتنگی های مرا از من می گرفت. گاه گاهی پر می شدم از نوشتن و سرودن و بعد آن چیزها را روی زرورقهای سگرت می نوشتم ، خاموش و بیشتر شبانه ها! یکی از آن سروده ها ، از همان نخستین سطر با استاد واصف باختری آغاز گردید و تا فر جام گویی شعر گفتگوییست با او، با استاد واصف باختری. این شعر در نخستین گزینهء شعری من « قفلی بر درگاه خاکستر» انتشار یافته است که نمی توانستم در پایان آن بنویسم زندان پلچرخی، قوس 1364 خورشیدی.
از سرایش این شعربیست و شش سال می گذرد ، باز هم سالهای آتش و خون ، سالهای انفجار و شلاق ، سالهای تنگدستی و آواره گی ، سالهای سیاه و ویرانی ، سالهای کوچ ، سالهای بی بهار.در امتداد این همه بد بختی تا هنوز باری به استاد واصف نگفته ام که این شعر به او اهدا شده است و مخاطب من در این شعر اوست. گاهی تصور می کردم که اهدای این شعر به استاد همان زیره به کرمان بردن است. گاهی فکر می کردم که اهدای این شعر به او همان بردن مشک آب باران است به وسیلهء آن مرد صحرا نشین به دربار خلیفه در بغداد، بی آن که بداند که چه رود خانه های خروشانی در آن جا جاریست. با این همه نمی دانم چرا احساس پشیمانی می کنم که چرا این هدیهء نا چیز را نفرستادم تا در آن نشست بزرگداشت زیره یی باشد به کرمان و مشک آب بارانی باشد در دربار این سلطان معانی و این دریای خروشانی که تا این رواق زبر جد بر افراشته است، صدای او کران تا کران جاری و طنین انداز خواهد بود.با دریغ که دیگر چنان حس و حواسم پراگنده است که گاهی فکر می کنم که خودم را گم کرده ام و فکر می کنم که همه چیز پایان یافته است و من به نقطهء انجام رسیده ام.
گلهای سرخ باور فردا
ای شعر تو دریچهء بگشوده سوی نور
در هستیت تمامی خورشید ها نهان
با من سخن بگو
با واژه های روشن قرمز
از خندهء شگوفهء باغ سپیده ها
از آتشی که در دل هر صخره زنده است
در انجماد تیرهء یلدای کور شب
با من سخن بگو
کایا هنوزهم
آن عنکوبت خستهء افسوسیان شهر
در گارگاه ذهن غبارین تیره گی
دور از نگاه لشکر پیروز آفتاب
تاری تنیده است؟
یا که درون لانهء تاریک شان شگفت
گلهای سرخ باور فردای زنده گی
با من سخن بگو
آیا دو دست روز
بر اوجگاه خامش یک سر نوشت شوم
فرسوده نعش تیرهء شب های خسته را
از آن صلیب مرگ
آونگ کرده است
یا که زبیخ بتهء نیرنگ لحظه ها
در آسمان پر دمه و بی ستاره یی
روییده نخل حنظل پربار
با من سخن بگو
از انفجار تیره گی در مرز یک طلوع
از قامت بلند سپیدار صبحگاه
کز های های روز
روزی به روشنی تمام سپیده ها
ذرات جان من
چون مرغکان خفته ز پهنای دشتها
راهی به سوی بیشهء آیینه ها برند
تا واپسین دمان
در باغ سبز باور دیرینه ام به نور
گل باشد و شگوفه و امید و زنده گی
زندان پلچرخی
قوس 1364 خورشیدی
روز مادر و گهواره های خونین!
امروز بیست و چهارم جوزاست، روز مادر در افغانستان . این که چگونه این روز به نام روز مادر در کشور من نامگزاری شده است، بحث دیگریست. من این روز را برای همه مادران داغدیدهء سرزمینم مبارک باد می گویم! می دانم این مادران عزیز از بدخشان تا تخار تا قندهار و هلمند و پکتیا و بلخ و هری و بامیان همه سوگوار اند، سوگوار نو نهالان خود اند که می بینند چگونه باد های توفانی جنگ و تروریزم قامت سبز آن ها را فرومی شکند و با خاک یک سان می سازد.انتحاری خون آشامی در بامدادی و یا هم در یک شام اندوهناک هموطنان ما را به خاک و خون می کشد ، بعد مادری سایهء شوهر را از دست می دهد و یا هم می بیند که چگونه قامت بلند فرزند ش به خاک افتاده است.
خون جوانا ن جاری می شود و این خون مادر ماست، خون مادر ما در بدخشان ، در تخار در قندهار در هلمند در پکتیار در ننگرهار در بلخ و در هرات. خون افغانستان است که جاری می شود. خون من است که جاری می شود ، خون تست که جاری می شود ، خون ماست که جاری می شود. این خون ها همه رنگ سر خ دارند، خون بدخشانی ، خون قندهاری ، خون لغمانی ، خون ننگرهاری و خوستی و خون هراتی ، بلخی و بامیانی همه رنگ سرخ دارند، هر چند این خون در اندامهای جاریست که زبان های گوناگونی دارند، نام های گوناگونی دارند ، مذاهب گوناگونی دارند، اما خون آنها یک رنگ است، خون آنها خون افغانستان است. خون افغانستان سرخ است و خاک های تشنه این همه خون ها را یک سان در خود فرو می کشد. سراسر افغانستان از این خون داغ از این خون سرخ رنگین است. وقتی در تخار خونی می ریزد، ننگر هار نیز خونش جاریست وقتی خونی در قندهاری می ریزد، خون بد خشانی نیز جارییست و خون بامیانی نیز جاری می شود . وقتی در پروان خونی می ریزد؛ غزنی نیز به جویبار خونین بدل می شود. صدای انفجار از مسجدی به گوش می آید و بعد پیکر های نمازگزارنی را می بینی که روی شانه ها برده می شوند. صدای انفجار از خیابانی به گوش می آید بعد پیکر راهگذری را می بینی که بر شانه ها برده می شود و این صداهم چنان به گوش می آید و بعد خون، خون خون است که جاری می شود ، تا به خود نیامده ای که جای باران از آسمان آتش فرو می بارد و بعد کودکی در گهواره و مادری در حالی که پستانی در دهان کود کش کرده است ، اندامشان پاره پاره می شوند وبعد می بینی که جای شیر، خون در دهن خاموش کودک جاری شده است ، این صدا ها ، صدا های شوم انتحار و صدا های بم افگن های دموکراسی اهدایی، همه روزه ترانهء لالایی دهها مادر جوان را خاموش می سازد! یکی ما را به نام اسلام می کشد و دیگری به نام دموکراسی و کرسی نشینان دستی این جا می فشارند و چشمکی آن سوی می زنند! این روز را چگونه به مادرانم مبارک باد بگویم! مادرانی که همه سیه پوش اند و سوگوار عزیزان خویش!
افغانستان من! مادر من ! این روز را برایت چگونه مبارک باد بگویم ، می دانم سالهای دراز و خونینی است که تو سوگواری و جای اشک خون تو جاریست! برایت روز های آفتابی می خواهم! نفرین به این همه جنگ و جنگ افروز، نفرین به آنها های که جز خشونت، دیگر فرهنگی ندارند! این روز برای من همیشه روز خاطره انگیزی است. جوان بودم که نخستین جایزهء ادبی خود را به مناسبت همین روز دریافتم، در کابل. مادر و زن در سرود ها و ترانه های من همیشه جایگاه با شکوهی دارند. این جا یکی دو سروده ء خود را از آن سالهای دور هر چند نه چنان دسته گلی؛ بلکه چنان دسته خاری پیش گامهای مادران عزیز سر زمین سوگوارم افغانستان می گذارم! مادرانی که همیشه اسطوره بزرگ شکیبایی بوده اند و سنگ صبوری! و خداوند صابران را دوست دارد!
پرتو نادری
تصويربزرگ
آيينهء کوچک
ما درم از قبيله ء سبز نجابت بود
و با زبان مردم بهشت سخن می گفت
چادری از بريشم ايمان به سر داشت
قلبش به عرش خدا می ماند
که به اندازه ء حقيقت خدا بزرگ بود
و من صدای خدا را
از ضربان قلب او می شنيدم
و بی آن که کسی بداند
خدا در خانه ء ما بود
و بی آن که کسی بداند
آفتاب ازمشرق صدای مادر من طلوع می کرد
مادرم از قبيله ء سبز نجابت بود
مادرم وقتی به سوی من می آمد
در نقش کوچک هرگامش
روزنه ء کوچکی پديدار می شد
که من از آن
باغ های سبز بهشت را تما شا می کردم
و سيب خوشبختی خود را از شاخه های بلند آن می چيدم
ما درم از قبيله ء سبز نحابت بود
چادری از بريشم ايمان به سر داشت
پيشانيش به مطلع عاشقانه ترين غزل خدا می ماند
که من هر روز
آن را
با زبان عاطفه زمزمه می کردم
و آن گاه با تمام ايمان در می يافتم
شعر خدا يعنی چی؟
ما درم از قبيله ء سبز نجابت بود
و با زبان مردم بهشت سخن می گقت
و صبر کبوترسپيدی بود
که هر صبح
پر های عزيزش را
در شفافترين چشمه های بهشت شست و شو می داد
و چنان پييکی از ديار مبارک قران می آمد
و پيغام خدا را برای مادر من می خواند
ما درم از قبيله ء سبز نحابت بود
شجره ء نسبش تاريخی دارد که تنها در حافظهء آفتاب می گنجد
و من از آفتاب می دانم
وقتی مادرم چشم به جهان گشود
پدرش در جذامخانه های فقر
سقوط سپيدار قامت خود را
چراغ سوگ می افروخت
و من از آفتاب می دانم
کا مادرم تمام عمر
در جستجوی واژه ء لبحند
با انگشتی از تقدس و ايمان
کتاب زنده گی اش را ورق می زد
و بادريغ
تا آخرين دقایق زنده گی هم نتوانست
مفهوم شاد لبخند را
به حافظه بسپارد
ما درم با گريه آشنا بود
ما درم از مصدر گريستن هزار واژه ء اشتقاقی ديگر می ساخت
ما درم با هزار زبان
مفهوم تلخ گريستن را
به حافظهء تاريک چشم های خويش سپرده بود
و چشم های مادرم
- آيينه های تجلی خدا –
حافظهء خوبی داشتند
ما درم با بها ر بيگانه بود
و زنده گی او مورچه راهی بود
که از سنگلاخ عظيمی بدبختی عبور می کرد
و درچار فصل سال
ابر های تيره ء اهانت و دشنام
در آن فرو می باريد
و ما درم هر روز
آن جا دامن دامن، گل بد بختی می چيد
ما درم سنگ صبوری بود
وقتی پدرم
کشتی کوچک انديشه اش را بادبان می افراشت
و بر شط سرخ خشم می راند
مادرم به ساحل صبر پناه می برد
و اشک هايش را با گوشه های چادرش پاک می کرد
و با خدا پيوند می يافت
پدرم مرد عجيبی بود
پدرم وقتی دستار غرورش را به سر می بست
فکر می کرد که آفتاب
کبوتر سپيديست
که از شانه های بلند او پرواز می کند
و فکر می کرد که می تواند روشنی را
برای مادرم چيره بندی کند
و فکر می کرد که ماه
مهره ء رنگينيست
که می تواند آن را
بر يال بلند اسب سمندش بياويزد
پدرم مرد عجيبی بود
پدرم وقتی مرا به حضور می خواند
من فاجعه را در چند قدمی خويش می ديدم
و کلمه ها
- کنجشکان هراس آلودی بودند –
که از باغچه های خزا ن زده ء ذهنم کوچ می کردند
و ترس جامه ء چرکينی بود
که چهره ء اصلی ام را از من می گرفت
پدرم وقتی مرا به حضور می خواند
حون تکلم در رگ های سرخ زبانم از حرکت می ايستاد
و آن گاه قلب مادرم
- بلور روشنی بود –
که در عمق دره ء تاريکی رها می گشت
و مادرم ويرانی خود را
در آيينه های شکسته ء اضطراب تما شا می کرد
و منتظر حادثه يي می ماند
پدرم مرد عجيبی بود
پدرم وقتی دستار غرورش را به سر می بست
در چار ديوار کوچک خانه ء ما
امپراتوری کوچک ا و آعاز می گشت
و آن گاه آزادی را که من بودم
و زنده گی را که مادرم بود
شلاق می زد
و به زنجير می بست
روان مادر من شاد
که با اين حال خدا را شکر می کرد
و در حق پدرم می گفت :
خدا سايه ء ا و را از سر ما کم نکند .
میزان 1368
شهر کابل
نجوایی با مادر
الا ای مادر ای عشق و امیدم
خیالت در نگاه من نشسته
درین تنهایی شبرنگ دلگیر
گل غمها به جان من شگفته
دلم همخانهء اندوه و درد است
که من بی تو غم پیوسته دارم
ز اندوه نهان سینه ام پرس
که مادر، من دل بشکسته دارم
کنون بی تو چنان روزم سیه شد
که این جا من ندارم صبح و شامی
شبانگاهان درون آسمانها
شهاب از سینه ام دارد پیامی
فروغ دیده ام گردیده خاموش
نمی یابم دریغا خاک راهت
فدای تو که بیداراست و غمناک
شب از رنج خیال من نگاهت
مگو مادر که من آشفته خویم
گل پژمرده ام، خاکسترم من
زعشق تو توان سر کشی کو
مگر از زنده گانی بگذرم من
جوزا - 1355
شهر فیض اباد
رنگین کمان زنده گی
بی تو ای مادر در این ویرانه شهر
آسمان دیده گانم سرد شد
لاله زاران قشنگ خاطرم
بی خزان زنده گانی زرد شد
باورم ناید که بی تو زنده ام
گرچه می نوشم شراب جام خویش
مادرای رنگین کمان زنده گی
اختری گم کرده ام در شام خویش
بی تو من افسرده ام افسرده ام
بی تو در این امتداد راه درد
بی تو در این آسمان بیفروغ
بی تو در این کلبهء تاریک و سرد
بی تو این جا هیچگاهی، لحظه یی
کس نمی جوید ملال خاطرم
غصه هایم اوج می گیرد چنان
زنده گی گم می شود در باورم
من همای آسمانهای شبم
آشیانم روی اوج تیره گیست
بی تو در این سرزمین دور دست
هر نفس این زنده گی، شرمنده گیست
جدی 1357
شهر شبرغان
تا خدا
می گریزم در خویش
و تنهایی ام را
با خدا قسمت می کنم
جدی 1389
شهر کابل
هستی من
شب را با نام تو آغاز می کنم
و بامدادان با رویا های تو بر می خیزم
تمام هستی من
یک حادثه تنهاییست
جدی 1389
شهر کابل
تشنه گی
شبانه ها
وبامدادان
افتاب در کف دستان من
تخم می گذارد
جدی 1389
شهر کابل
دیدار
با کوزهء تشنه گی
از چشمه سار بر می گشت
وعشق
در پشت تپهء دلتنگی
غروب می کرد
جدی 1389
شهر کابل
بیگانه گی
اگر مرا در آیینه یی دیدی
از من برای من سلامی برسان
روزگاریست
که از خویشتن گریخته ام
جدی 1389
شهر کابل
شگوفه های من
در ساحل کدام رود خانه
این گونه رها شده از خویش می رقصی
که آسمانها می آشوبد
و باد ها رویا های توفانی خود را
با در ختان باغ در میان می گذارند
و شگوفه های من می ریزند
قوس 1389
شهر کابل
سلام سبز
کسی را در آن سوی زمانهای دور
هنوز دوست دارم
کسی که یک روز
پرچم سبز سلام خویش بر افراشت
و کبوتران صبر من
دیگر هیچگاهی بر نگشتند
قوس 1389
شهر کابل
می گریم ،
و تصویر تو
قطره ، قطره ، قطره
روی دستانم می ریزد
من یک آسمان انار خونینم
جدی 1389
شهر کابل
امشب گلوی باغ لبالب ز گریه است
این چشم های داغ لبالب ز گریه است
از این فضای تلخ چه ابری گذشته است
یک آسمان چراغ لبالب زگریه است
پنجرهء باز قصه ها
آن روز برهنه گي اندامت
حس فاتحانهء به من نبخشيد
و دندانهايم ،
بيهوده جاي داغ داندانهاي کهنه يي فرو رفتند
و التهاب سرد پستانهاي تو
فواره هاي داغ پشيماني بود
که من درآن کاسهء شکسته ء دستانم را
از نيازي مي شستم
که سالهاي درازي مرا سوخته بود
هيچ نمي دانم آن روز سوار خنگ دجال
ازکدام کوچه ء شيطان برگشتي
که در نخستين هم آغوشي ما
عشق سه بار جان داد
و امروز
در کدام نجيب خانهء شهر
پنجره ء باز قصه هاي مرا
چراغ سرخ مي افروزي
مي دانم
آن گاه که باد در دامان تو لانه مي کند
لب هاي تو پر مي شوند از قصه هايي که
تنها اندام تو آن ها را با هم پيوند مي زند
مي دانم آن کي در کنار نام تو
به هواي سرزمين هاي تازه
پاي در کوچه ء رفت و برگشت نهاده است
هيچ گاهي نخواهد فهميد
که در ميان برچيدن گلي در باغ
تا خريدن آن در کوچه ء گلفروشي
چند رنگ سرخ فاصله است
اين سان که مي دانم
خاموشانه در وازه هاي باد را ببند !
ورنه شايد کسي جغرافياي اندامت را
قصه يي خواهد ساخت
درچار راه نفرينامه هاي سنگسار
و رها خواهد کرد
در ذهن کوچه هاي تکرار
به کوه بلند تکسار
تکسار منم بهار تکسار منم
ازخنده ء گل همیشه پر بار منم
برسینهء لاجورد شفاف خدا
آن آختر پرفروغ بیدار منم
ای کوه بلند پر غرورم تکسار
ای اوج کبود بی عبورم تکسار
من صخره ء داغدار دامان توام
از دیدهء تو اگرچه دورم تکسار
تکسارمن و غرور من یارانند
آزاده گی فکر مرا می دانند
شب قصهء این غرور و این کوه بلند
مرغان ستاره گان به هم می خوانند
شبها که ستاره گان ترا می رقصند
با ساز ترانهء خدا می رقصند
گلها به کنار تو در آن دشت و چمن
چون دخترکان جدا جدا می رقصند
شهزادهء قله های پامیر تویی
همراز ترانه های شبگیر تویی
شبها که به دوش توفتد حلهء ماه
فوارهء نقره گونهء شیر تویی
خورشید ترا سحر سحر می بوسد
بی آن که ترا کند خبر می بوسد
وانگه چوشویی ز خواب دوشین بیدار
سرتاقدمت شکر شکر می بوسد
شب بی تو چوازکنار من می گذرد
پاییز من و بهار من می گذرد
دزدانه زکوچه های پندار تو شب
این سایهء شرمسار من می گذرد
انتظار
وقتی در انتظار تو می مانم
گل های صبر من
يک يک به دست با د
در دشت های فاصله تاراج می شوند
وقتی در انتظار تو می مانم
من با حضور خويش بيگانه می شوم
از خويش می روم
با جيوه ء خيال
آيينه می شوم
با تباشیر آفتاب
مانند يک الهه
با جبينی گشاده تر از خورشيد
درمشرق اسطوره های عشق و زيبايي
قامت افراشته است
صدايش را می شناسم
صدايش از انتهای کوچه ء خورشيد می آيد
صدايش
همهمه ء بال فرشته است
در شب معراج
صدايش ستاره گان عشق را
گوشواره می آويزد
از شعر بيداری
صدايش را می شناسم
صدايش
همهمه ء ار غنونيست
که فرشته يي
در خلوت سبز ملکوت
می نوازد
آرام
آرام
صدايش را می شناسم
صدايش باغچه ييست
که گلبرگ های نام من آن جا نمی رويند
گلبرگ های نام من
سر گذشت خويش را
بر شانه های باد
علم افراحته اند
صدايش با صدای من بيگانه است
صدايش زبان صدای مرا نمی فهمد
صدايش افسانه است
حقيقت زيبايي را
مجاب ساخته است
هر روز
هر روز
هر روز
تباشيری از آفتاب می گيرم
و بر ديوارشکسته ء صبر خويش می نويسم
نام خدا را
نام او را
نام عشق را
فاصله
چه مغرور
چه سر بلند
از وعده گاه نور و آيينه می آيي
و صدای گامهايت
در اقصای کهکشانی می پيچد
که هزار سال نوری از من فاصله دارد
ابراهميست در تو
خشمگين بر گشته از جنگل آتش
و با تيشه يي از زمرد ايمان
بتخانه ء تاريک غرور مرا
روزنی می گشايد
به سوی يک نياز روشن
تر ا هيچ چيز
نه ستاره يي در شب
نه ماهی در آسمان
و نه خورشيدی در صبح
مجاب می سازد
تو از ماه و ستاره و خورشيد آن سوتر
در لايتناهی عشق
زيبايي را
چنان شراب گوارا يي
جرعه جرعه می نوشی
يک لقمه روشنايي
پيش از آن که دستم به جويباری برسد
جوانی من
درگلدان تنگ سال های شوم خشکيد
و باد ها ی خشم آلود
از دشت های خسته ء پاييز
به ديدار شکوفه های من آمدند
پيش از آن که دستم به جويباری برسد
سپيدار های تشنه
در باغ های بی سرانجامی خشکيدند
و دار ها قامت بلند تری يافتند
اين جا در انبساط فاجعه
آسمان برای رقص ستاره گان تنگ شده است
و آفتاب پشت ديوار گرسنه گی
چشم انتظار یک لقمه روشناييست
و دلتنگی من بزرگتر ا زآن است
که به ديدار چراغی دلشاد شوم
اين جا در انبساط فاجعه
کشتی شکسته ء مرا
جز ابر های پاره پاره ء سرگردان
بادبانی نيست
من آماج یک توطئۀ بزرگ شده ام
سلام به هه دوستان و همه یارانی که مرا به گونهء مستقیم و یا هم به وسیلهء نوشته ها و شعرهایم می شناسند!
بیشتر از سی سال است که با و جود تمام اندوه ، فقر، تهدید، زندان و تبعید همیشه با قلم و کتاب بوده ام و تا آن حدی که خداوند برایم توان داده است چیز های نوشته ام، کمتر از یک سال می شود صفحه یی در فیس بوک که شاید بتوان آن را به زبان فارسی دری چهره نگار یا چهره نما گفت، گشوده ام.هدفم تماس بیشتر با دوستانم بود و هدفم به دست آوردن امکانات بیشتر جهت نشر نوشته هایم بود بود.
با دریغ از یک هفته بدینسو صفحهء من در فیس بوک به وسیلهء شماری از اعضای گروه آن چنانی راوا هک شده است ، آن ها به صفحهء من دستبرد زده اند، چنان که تا هم اکنون توانسته اند توطئهء بزرگی را بر ضد من راه اندازی کنند، چنان که نوشته های چرکینی را از نام من به کسانی فرستاده اند و بدینوسیله زمینهء آن را فراهم ساخته اند تا شماری از عناصر بی خبر از ماجرا وعقده یی به دشنام گویی و ستیز بر ضد من بپر دازند!
هر چند از چنین سخنانی نا گوار که از سر بی خردی گفته می شود هراسی ندارم و تا آن روزی که دستانم توان آن را داشته باشد، همچنان قلم خواهم کشید ، قلم خواهم کشید آن گونه که وجدانم و روانم حکم می کند، من تا کنون قلم بر مراد هیچ کسی نکشیده ام و چنین نخواهم کرد و از نوشتن باز نخواهم ماند. این شمشیر من است و من شمشیر خود را بر زمین نخواهم گذاشت ولو دراین جبهه تنهای تنها هم که بمانم.
دوستان گرانقدر من! اگر از نشانی فیس بوک من پیام نا گواری به شما رسیده است و چیز نا گواری را خوانده اید از شما معذرت می خواهم و هم چنان می خواهم بگویم که اگر این روز ها هر پیامی که ازنشانی فیس بوک من به شما می رسد باور داشته باشید که آن پیام ازمن نیست ؛ بلکه یک توطئه است