چند شعر کوتاه
انتظار
وقتی در انتظار تو می مانم
گل های صبر من
يک يک به دست با د
در دشت های فاصله تاراج می شوند
وقتی در انتظار تو می مانم
من با حضور خويش بيگانه می شوم
از خويش می روم
با جيوه ء خيال
آيينه می شوم
با تباشیر آفتاب
مانند يک الهه
با جبينی گشاده تر از خورشيد
درمشرق اسطوره های عشق و زيبايي
قامت افراشته است
صدايش را می شناسم
صدايش از انتهای کوچه ء خورشيد می آيد
صدايش
همهمه ء بال فرشته است
در شب معراج
صدايش ستاره گان عشق را
گوشواره می آويزد
از شعر بيداری
صدايش را می شناسم
صدايش
همهمه ء ار غنونيست
که فرشته يي
در خلوت سبز ملکوت
می نوازد
آرام
آرام
صدايش را می شناسم
صدايش باغچه ييست
که گلبرگ های نام من آن جا نمی رويند
گلبرگ های نام من
سر گذشت خويش را
بر شانه های باد
علم افراحته اند
صدايش با صدای من بيگانه است
صدايش زبان صدای مرا نمی فهمد
صدايش افسانه است
حقيقت زيبايي را
مجاب ساخته است
هر روز
هر روز
هر روز
تباشيری از آفتاب می گيرم
و بر ديوارشکسته ء صبر خويش می نويسم
نام خدا را
نام او را
نام عشق را
فاصله
چه مغرور
چه سر بلند
از وعده گاه نور و آيينه می آيي
و صدای گامهايت
در اقصای کهکشانی می پيچد
که هزار سال نوری از من فاصله دارد
ابراهميست در تو
خشمگين بر گشته از جنگل آتش
و با تيشه يي از زمرد ايمان
بتخانه ء تاريک غرور مرا
روزنی می گشايد
به سوی يک نياز روشن
تر ا هيچ چيز
نه ستاره يي در شب
نه ماهی در آسمان
و نه خورشيدی در صبح
مجاب می سازد
تو از ماه و ستاره و خورشيد آن سوتر
در لايتناهی عشق
زيبايي را
چنان شراب گوارا يي
جرعه جرعه می نوشی