دورم زتو دریغ...

در ژرفنای خاطر من گل نموده است

یاد تو چون شقایق رنگین آسمان

دریای بیکرانهء غم می برد هجوم

بی تو به سرزمین دلم مست وجاودان

 

در چشم من نگاه هراسان شگفته است

کابوس لحظه های سیه پرسه می زند

تر سم به آسمان دل پر زشوق تو

ابر سیاه دوری من  پرده افگند

 

بی تو دو دست مرگ مرا می کشد به بر

مانند یک غروب غم آلود دردناک

گرچه شبانه در دل میخانه های شهر

ریزم درون ساغر خود، خون سرخ تاک

 

دورم زتو دریغ، مگر پیش چشم من

رقصد ستاره های درخشان چشم تو

تنها شدم اگر چه درین پنهدشت دور

باشد خیال گرم تو با من به گفتگو

 قوس 1355

شهر کندهار

 

کوچهء خیال

 تو می روی و من زپیت گریه می کنم

ای که تو بر بهار دل من شگوفه ای

در سینه ام همیشه دلم سوگوار تست

محمل که باز سویی غریبانه بسته ای

 

می خواستم زچشم سیاهی صدا زنم

بر روشنی صبح  که آید به سوی تو

می خواستم که سدی شوم در هجوم باد

تا گرد دلشکسته نخیزد زکوی تو

 

فریاد من چو شیون مرموز زنده گی

پیچیده در سکوت دو چشم سیاه تو

تو میروی و باز درین کوچهء خیال

همچون گدای پیر نشینم به راه  تو

 

در چشم من نگاه تو آتش فشانده است

مانند آفتاب به چشمان صبحگاه

از گریه های داغ دلم بیخبر مرو

من نیستم برای تو یک عشق نیمه راه

 شهرترینکوت

قوس 1355

 

صدای آخرین

چقدر ها دور گریدم زتو

ای نگاهت قصه گوی مستیم

روشنی چشم من خاک درت

ای فدای هستی تو هستیم

 

بسته بودم با تو پیمان ابد

روزگارم این چنین آواره کرد

ساغر ما بود لبریز از شراب

دستی آمد ساغر ما چپه کرد

 

کی گریزم رنگ رسوایی گرفت

تیری بودم از کمانی جسته ای

جز رمیدن چاره ام دیگر چه بود

تو ببخشایم اگر آزرده ای

 

ما و تو پیمان هستی بسته ایم

تا صدای آخرین قلب خویش

هر کجا باشم تو در یاد منی

خفته رویای تو در چشمم همیش

 

تو بمان ای غنچهء رنگین من

در بهار انتظارم بی خزان

تو بمان تا روزی آیم چون نسیم

خنده بخشم بر لبانت جاودان

 

در دل شب های اندوه گران

اشک از چشمان زیبایت مریز

مادرت را دل پریشان تو مساز

تا توانی  تو ز اندوهم گریز

 

بر سر پیمان تو ایستاده ام

تو به من مهر جفاکاری مزن

گر به ظاهر  دور گردیدم زتو

این بود از فتنهء چرخ کهن

 گیزاب ارزگان

قوس 1355

 

با زبان بی زبانی

 دلم خواهد که در شب های مهتاب

روم پارو زنان بر سینهء آب

بگویم با زبان بی زبانی

تمام راز دل با موج دریاب

 

دلم خواهد ره ساحل نیابم

در آن دریا که من باشم روانه

هم آوا با خروش مست دریا

به گوش موج ها خوانم ترانه

 

دلم خواهد که در بی تابی موج

نشان خندهء مهتاب جویم

دلم خواهد که از دشت پر از گل

نسیمی پر گشا آید به سویم

 

دلم خواهد که بی تاب و خروشان

چو موجی دامن دریا بگیرم

 شبانگاهان در این پهنای آبی

به گوش اختران پیچد صفیرم

 سنبله 1358

شهر شبرغان

 

 سیمرغ

 چو آن زندانی غمگین که شبها

نه بیند چشم شوخ اختران را

نگوید وز سلول تنگ و تاریک

غم سر بستهء دل آسمان را

در آن کنجی که خورشیدش نتابد

نداند او بهاران و خزان را

 

خروشان در دلش غمها زند موج

شتابان در تنش خونی دود تیز

تو می گویی که چشمانش در آن شب

زچشم اختران بنموده پرهیز

فسرده لاله زاران قشنگش

به قلبش رخنه کرده رنج پاییز

 

دو چشمانش به در بسته مگر در

نمی گردد به روی او گشوده

گل زیبای رویا های رنگین

به باغ خاطرات او فسرده

مگر آن جا در آن تاریکی سرد

چو قوغ زنده گی در خود غنوده

 

نگاه نافذش هر سو که بیند

به غیر از تیره گی دور و برش نیست

در آن ژرفای هول انگیز بی نور

به جز زنجیر آهن در برش نیست

به خود از درد می پیچد به سختی

مگر جز فکر مردم در سرش نیست

 

اگر جنبد زجای خویشتن، سر

خورد بر سقف زندانش به سختی

در آن ظلمت در آن معمورهء رنج

عقابی هست وامانده زمستی

نه بر رویش گشوده می شود در

مگر دیوار ها گیرد شکستی

 

من این جا همچو آن افتاده در بند

درون دخمه های شب اسیرم

فضای زنده گی تاریک و دلگیر

مگر نوری درخشد در ضمیرم

نمی لرزم به رنگ شعله در باد

زتوفان حوادث من نمیرم

 

هوای پر گشایی در سرم هست

عقابم، فطرتی این گونه دارم

نمی میرد چراغ روشن من

به دل من آتش دیرینه دارم

بزن پیکان زهر آلود ای خصم

ندارم گر سپر، من سینه دارم

 

به ظلمتخانه یی دارم جهانی

جهان پر شکوه بیکرانی

به سردی هستیم کی می گراید

که جوشد در دلم آتشفشانی

من آن سیمرغ آزادی پسندم

که در پستی نسازم آشیانی

 

 

سنبلهء 1358

شهر شبرغان

 

 

 

 

 

 

 

7

توفان بی ساحل

 

ما و این کشتی بشکسته دریغ

ما و این مستی توفان بزرگ

ما و این هیبت امواج بلند

ما و این ساحل گم گشتهء دور

در شگفتم که به ساحل برسیم

 

می زند موج پیاپی به شتاب

پیکر خویش چو پیل بدمست

برتن کشتی ویران خراب

و دراین عرشهء مرگ

بی خبر درهمه سو می نگرند

سرنشینان پریشان وغمین

ساحلی را که نیاید در چشم

افقی را که نگنجد درذهن

 

سرنشینان عجیبیم که عشق

سالهاییست دراز

بهرما خاطرهء گمشده ییست

بهرماهست امیدی که گهی

در دل بستهء ما راه نیافت

گر یکی دشنه یی آورد به کف

غافل از راه کج گشتی بان

غافل از تیزی دندان نهنگ

سینهء همسفر خویش شگافت

 

می کشد موج سراسیمه به خویش

کشتی را که ندارد سکان

چاه گرداب، گشاده آغوش

منتظر چشم نهنگ است در آن

با دهانی که چو گودال عمیق

هست آمادهء بلعیدن ما

 

خیزد از نعرهء دیوانهء موج

نالهء زنگ غم آلود خطر

کشتیبان قصهء ساحل گوید

مگر این قصه فریبیست که ما

 سینهء همدیگرخویش دریم

 

با چنین کشتی بشکسته دریغ

با چنین ساحل گمگشتهء دور

تو بیندیش به این کشتیبان

تو بیندیش به دندان نهنگ

تو به این غارت جاری زمان

دلو 1359

شهر شبرغان

 

یگانه دلبر منی

 تو می روی و چشم من

پر از ستاره می شود

تو می روی و سینه ام

پراز شراره می شود

تو می روی و قلب من

چو قایقی شکسته ای

اسیرموجهای بیکناره می شود

 

مرو مرو قشنگ من

اسیر رنج و غصه ام مکن

درین بهار زنده گی

که آسمان شگفته است

تو شاخهء شکسته ام مکن

سفر مکن زپیش من

عزیز من، امید من

فدای تو، فدای تو

تمام هست و بود من

 

درین فضای بیکران

شکوه اخترم تویی

خیال تو به چشم من

همیشه در برابرم تویی

دلم فتاده در قفای تو

دل غمین و عاشقم

مرو مرو تو جاودانه باش در برم

که تو یگانه دلبر منی

دلم چو جاودانه از تو شد

تو جاودانه دلبر منی

تو جاودانه  دلبر منی

 عقرب 1358

شهر شبرغان

 

 خوشهء پروین

 گاهی ای دختر تو میدانی که من

بوسه می خواهم که گیرم از لبت

تا بریزم در دو چشمت نور شوق

اختری گردم فروزان در شبت

 

در نگاهها نت نمی دانم که چیست

کاینچنین راه فرارم بسته است

گرچه می بینم که در سوگ امید

گاه گاهی چشمهایت خسته است

 

یک شبی چون خوشهء پروین به ناز

بزمگاه شوق من پر نور کن

تو بیا جامی بده، جامی بنوش

چشمهای دشمنان را  کور کن

 

حیف باشد با چنین دلمرده گی

بگذرد این روز ها مان بی امید

حیف باشد شور و شوق زنده گی

گردد اندر سینه ها مان نا پدید

 

چشم تو با من همی گوید سخن

با نگاه گنگ و پر ابهام خویش

من به یک آغاز اندیشم، مگر

تو همی اندیشی بر فرجام خویش

 اسد 1358

شهر شبرغان

 

عید و تنهایی

 عید من پر غصه و پر درد بود

باده در جام دل من سرد بود

بس هجوم آورد بر من درد من

خاطرم چون شیشه یی پر گرد بود

 

عید آمد در دلم آتش نشست

ساغر لبریز امیدم شکست

نیمه شبها پیش چشم اختران

کس ندادم پیک گلگونی به دست

 

عید من ای تلخی جانسوز من

غصهء بیباک درد آموز من

بود شبها روی مژگانم پدید

مشعل پر نور شب افروز من

 

عید آمد یکه و تنها بدم

لالهء سوزانی در صحرا بدم

یکه بودم با دل آگاه خویش

شمع بی پروانه یی گویا بدم

 

عید آمد خانه ام  بی نور بود

موج غم در سینه ام پر شور بود

بی نگاه گرم آن چشمان مست

دیده گان روشن من کور بود

 سنبله 1358

شهر شبرغان

 

غبار ملال آور غروب

 چون آخرین شگوفهء رنگین آفتاب

از دشت سبز زنده گیت می کنم گریز

دیگر تو دانه های درشت سرشک خویش

بیهوده در سکوت شبان سیه مریز

 

من می روم که ضربهء پتک گران درد

قلب ترا چو شیشهء رنگینی بشکند

من می روم که نام ترا دست زنده گی

در گور سرد و تیرهء شبها بیفگند

 

در آسمان خاطره های تو بعد از این

پر می زند غبار ملال آور غروب

یک روز خواهی دید که انبوه غصه ها

در چشمه سار خاطر تو می کند رسوب

 قوس 1359

شهر شبرغان

 

با خندهء تو

 ای غنچهء باغ نو جوانی

ای اختر بی نشانهء دور

ای پیش نگاه تو شکسته

لبخند ستاره های مغرور

 

جز یاد تو و شکوه هستی

در سینهء من ستاره یی نیست

شبها چو شود ستاره روشن

بینم به منش اشاره یی نیست

 

از دیدهء من چو اشک ریزد

روی تو درون آب بینم

جاری چو شود غم تو در دل

دنیا همه در حباب بینم

 

آمد چو بهار و لاله رویید

من خندهء گل ندیدم ای وای

زین دشت بلا که زنده گانیست

جز خار غمی نچیدم ای وای

 

تنها و غمین، شبانه در آب

رقص مه و اختران ببینم

در غربت غصه ناک جانم

من لاله زدشت غم بچینم

 

با خندهء تو که گل بخندد

جز خاطره یی نمانده در من

اما همه جا بهار یادت

صد خرمن گل فشانده در من

 

تنها شده ام که در دل شب

راهی به سپیده ها گشایم

باشد که زبرج روشن مهر

در گوش تو پر کشد صدایم

 ثور 1356

گیزاب ارزگان

 

نوای سبز هستی

 چرا از غصهء تنهایی نالم

ازین بی همدمی بی همزبانی

کسی آن جا ز برج روشن ماه

زند چشمک به  سوی من نهانی

 

زبانم را نمی داند کسی هیچ

که من حماسه خوان شهر نورم

مرا این آسمانها می شناسند

عقاب پرغرور اوج دورم

 

از آن بالا از آن دنیای روشن

صدا دارم عقابان دیگر را

که افرازند چتر بالها شان

ستیغ کوهساران سحر را

 

اگر تنهایی آتشخانه ام کرد

مگر آزاده گی شد آشنایم

نمی دانی که می پیچد به هردم

نوای سبز هستی در نوایم

حمل 1356

گیزاب ارزگان

 

رهء خورشید

چون دور و برم مردم فرزانه نباشد

می سوزم و هیچم غم پروانه نباشد

توفان بلا خیز بود حادثهء راه

گر قافله را همت مردانه نباشد

از من رهء نورانی خورشید بجویید

زین راز خبر زاهد دیوانه نباشد

(پرتو) تو از این کلبهء ویرانه چه نالی

چون گنجی نباشد که به ویرانه نباشد

 جدی 1355

گیزاب ارزگان

 

افسانهء چشم تو

 دیشب ز ستاره گان روشن

افسانهء چشم تو شنیدم

سرشار سرود آشنایی

از باغ سحر ترانه چیدم

 

شبها که ستاره گل بر آرد

در سینهء آسمان آبی

یاد نگهت به دل نشیند

در ساغر من فتد شرابی

 

افسانهء تو شنیده ام من

افسانه ء چشم دل سیاهت

از من تو دگر نهان چه داری

اسرار نهفتهء نگاهت

 سنبله 1355

شهر فیض آباد

 

دریای تشنه

 باز از چشمان من خوابم پرید

در هجوم سرکش رویای تو

باز ره زد در فضای خاطرم

اختران روشن زیبای تو

 

می نشینم پشت دیوار خیال

می پرد اندیشه ام سوی جنون

می برم تا نامی از تو زیر لب

می شود بت های جانم سر نگون

 

یاد گرم لحظهء دیدار تو

ساغرم را کرده لبریز شراب

باز می خواهم که در این نیمه شب

سر کشد در دیده گانم آفتاب

 

شب که بر دریای ذهن تشنه ام

زورق یاد تو پیدا می شود

درد تو گل می کند در جان من

هست و بودم موج دریا می شود

میزان 1354

شهر تالقان

 

آرزوی نا تمام

 دلم در سینه می کوبد چو موجی

به بزم آرزوی نا تمامم

امید سبز فردا های روشن

شراب زنده گی ریزد به جامم

 

دلم زین تیره روزی ها گرفته

سخن را سوی فردا می کشانم

دل من قطرهء نوراست و امشب

من این قطره به دریا می کشانم

 

به جانم گرچه دردی ره گشوده

ولی دل مست جام زنده گانیست

همی دانم من از امواج دریا

که رزمیدن حیات جاودانیست

 

نمی خواهد دل آشفتهء من

که چون شمعی درون سینه میرد

نمی خواهد که دیوی مرگ این جا

به آرامی مرا در بر بگیرد

  

دلم مرگ دیگر می خواهد ای دوست

دلم مرگی که در وی زنده گانیست

سبک مغزان دوران را بگویید

که مرگ من حیات جاودانیست

میزان 1354

شفاخانهء علی آباد- شهر کابل

 

چراغ بزم بیداد

 منم دست و گریبان با سیاهی

که من همریشهء گلهای نورم

فرو ناید سرم از مشت دوران

ز مه بر تر بود کوه غرورم

 

به دشمن فکر سازش در سرم نیست

که خورشید سحر با شب نسازد

به دشت هستیم اندیشهء پوچ

گهی مانند توفانی نتازد

 

کنون گر روز من سرد است و تاریک

ولی باشد مرا فردای پر شور

نگاهی کن؛ چراغ بزم بیداد

که کم کم می شود خاموش و بی نور

 میزان 1354

شفاخانهء علی آباد- شهر کابل

 

کلید لحظهء دیدار

روح من افسرد در رنج سکوت

اشک من خاموش از چشمم چکید

تا که درد بی کسی در قلب من

چون شب سرد و سیه دامن کشید

 

کس سراغ من نمی گیرد دریغ

تا بر افروزم چراغ خنده یی

کو کلید لحظهء دیدار تو

تا گشایم قفل باغ خنده یی

 

سالها شد کاینچنین در شهر عشق

بر رخم دروازه ها را بسته اند

آن طرف در دامن صحرای هیچ

خانه ام در سمت غمها داده اند

 

هر که این جا در طریق دوستی

گام زد ای وای با نیرنگ زد

هر که آمد با دو دست خشمگین

بر بلورستان جانم سنگ زد

قوس 1354

دانشگاه کابل

 

سنگ بر شیشهء باران

 راز دریا را چه می داند که چیست

این گروه یاوهء ظاهر پرست

کور باشد چشم غواص زمان

جز خزف گوهر نمی آرد به دست

 

زنده گی لبخند جام نیمه شب

در کنار دختری در  نور ماه

 زنده گی هنگامهء یک رقص شاد

زنده گی افسون یک چشم سیاه

 

زنده گی یعنی هوس یعنی ریا

دیدن خورشید در جام شراب

با حقیقت پشت کردن بیدریغ

نیزه کوبیدن به چشم آفتاب

 

تن فروشی ها به رنگ تازه یی

پا گریزی ها زفرهنگ قدیم

داغ داغ  سوزعشق سکه ها

خنده ها بر گریهء تلخ یتیم

 

خنده در تالار های پر فروغ

زیر نور ساکت رنگین چراغ

با تن عریان و رقص نیمه شب

با شراب بوسه های گرم و داغ

 

شب نشینی ها زمزد دیگران

سر کشیدن های جام پی به پی

دور گشتن از رموز آدمی

یاوه گویی ها زمستی های می

 

در دو چشم روزگار افتاده است

پردهء پندار شوم تیره رنگ

خشکسال عاطفه با دست کین

می زند بر شیشهء باران به سنگ

 قوس 1354

دانشگاه کابل

 

ترانه های دلتنگی

 چو نیلوفر قشنگ و نازنینی

طلوع آفتاب آتشینی

چه آسان در دل من ره گشودی

مگر چون شعر حافظ دلنشینی

 

نگاهت قصه می گوید برایم

و من با بیصدایی همصدایم

دلم هر لحظه می خواهد که یک شب

به لبهایت لب خشکیده سایم

 

عزیزم گرچه از من دور هستی

بهشت خاطرم را حور هستی

منم من سایهء یک شام دلگیر

تو صبح روشنی پرنور هستی

 

منم ابر پریشان فضا گرد

که می گریم شبانه با دل سرد

زنو چشمم بود سر چشمهء خون

تن افسردهء من خانهء درد

 

دلم قران چشمان تو خواند

نهاده سر به فرمان تو خواند

سرود پاک جانی های مریم

ز انجیل نگاهان تو خواند

*

 دل سردی چو آهن داری ای شب

زخونم گل به دامن داری ای شب

توظلمتخانهء از کینه لبریز

اگرچه ماه روشن داری ای شب

*

تو رفتی از تبسم مانده مهتاب

به دامن اشک غم افشانده مهتاب

به دنبال تو هر شب تا سحرگاه

ستاره تا ستاره خوانده مهتاب

 

به باغستان کسی نام تبر برد

نشاط اندر بلور غنچه افسرد

شکست آیینهء پندار ناژو

چکاوک کوچ کرد و لاله پژمرد

 

غروب عید

آفتاب زرد و بیمار غروب

می شود از چشم روزن ناپدید

مرغ شب دنبال او گسترده بال

با دل تاریک و خالی از امید

 

آسمان خاموش می گردد زشوق

در غبار تیره گیهای غروب

مرغکان بر شاخه ها سر داده اند

غمگینانه باز نجوای غروب

 

می رسد از دور در گوشم گهی

های هوی کودکان از کوچه ها

خیره می بینم زپشت پنجره

تا کران دور دست بیصدا

 

می شگوفد چون گل رنگین به شب

در نگاهم نقش اشک مادرم

می چکد از ناودان آسمان

هستی این شام غربت بر سرم

 قوس عید قربان 1355

گیزاب ارزگان

 

سماور خانه

سماورخانه یی در دامن کوه

مرا در نیمهء ره گشته منزل

به سوی شهر دور و ناشناسی

اگرچه کاروانها بسته محمل

 

فضا روشن زنور ماهتاب است

چو شهر خاطرات آشنایی

نگاه اختران شب نشین باز

چو چشم دلبران در دلربایی

 

گهی ابری سپید بیقراری

فتد همچون حریری روی مهتاب

چو آن جا لحظه یی آرام گیرد

نخندد آسمان در شیشهء آب

 

نگاه اختران هنگامه خیز است

فغان زین دختران آسمانی

که چشمک می زند پیوسته سویم

ولی از چشم یک دیگر نهانی

 

برون زیبا ولیکن زمهریر است

درون گرم است؛ اما تیره و تار

فغان و همهمه سر داده مردم

گروهی حلقه بر دور سماوار

 

فضایش تیره تر از درد تبعید

زسقفش دوده می ریزد به پایین

چراغی می زند سوسو به کنجی

سیاه و تیره و پرگرد و چرکین

 

نبد یک لحظه در چشمان من خواب

که با سرمای شب بودم هم آغوش

زمستان در سماورخانه گل کرد

چو آتش در سماور گشت خاموش

قوس 1355

گیزاب ارزگان

 

 سرود آسمانی

 عزیزم، آرزوی آتشینم

دل من قطره قطره آب گشته

درون آسمان سینهء من

چراغ اختران یک یک شکسته

 

در این ویرانه، هر شب تا سحرگه

خیال تو  چراغ شبفروزم

پر پروانهءآشفته داند

درون شعلهء غمها زسوزم

 

پیام غصه آلود دلم را

بخوان در دیدهءخورشید بیمار

که هنگام غروب شامگاهی

بمیرد با دل سوزان و تبدار

 

 گل تاریک شبها چون شگوفد

در آن اسرار چشمان تو بینم

سحر چون پاره می سازد گریبان

صفای جلوهء جان تو بینم

 

تو ای زیبا پرستوی بهاران

بخوان بر من سرود زنده گانی

بخوان بر من سرود آرزو ها

بخوان بر من سرود آسمانی

 

تو اسرار دل دیوانه دانی

تو در شهر خیالم آشنایی

توآهنگ نشاط بزم عشقی

که از تو من نمی یابم رهایی

 جوزای 1355

شهر فیض آباد

 

سماور خانه

  سماورخانه یی در دامن کوه

مرا در نیمهء ره گشته منزل

به سوی شهر دور و ناشناسی

اگرچه کاروانها بسته محمل

 

فضا روشن زنور ماهتاب است

چو شهر خاطرات آشنایی

نگاه اختران شب نشین باز

چو چشم دلبران در دلربایی

 

گهی ابری سپید بیقراری

فتد همچون حریری روی مهتاب

چو آن جا لحظه یی آرام گیرد

نخندد آسمان در شیشهء آب

 

نگاه اختران هنگامه خیز است

فغان زین دختران آسمانی

که چشمک می زند پیوسته سویم

ولی از چشم یک دیگر نهانی

 

برون زیبا ولیکن زمهریر است

درون گرم است؛ اما تیره و تار

فغان و همهمه سر داده مردم

گروهی حلقه بر دور سماوار

 

فضایش تیره تر از درد تبعید

زسقفش دوده می ریزد به پایین

چراغی می زند سوسو به کنجی

سیاه و تیره و پرگرد و چرکین

 

فتاده بوریای کهنه هر سو

به رویش هر کسی جایی گزیده

گروهی همچو من برپاستاده

غمین و خسته دل، لبها گزیده

 

نبد یک لحظه در چشمان من خواب

که با سرمای شب بودم هم آغوش

زمستان در سماورخانه گل کرد

چو آتش در سماور گشت خاموش

 قوس 1355

گیزاب ارزگان

 

سرنوشت 

روز های شاد از چشمم گریخت

مرغ شب بر شاخهء عمرم نشست

ای دریغا باز می بینم کنون

خنده های طعنهء مردان مست

 

بسته شد دروازهء امید ها

سخت با دستان شوم سر نوشت

در دل من هیچگاهی زنده گی

دانه یی از آرزو مندی نکشت

 

در پی او اشک من دنباله یافت

در شبان خامش  بی نور من

پردهء اسرار قلب من درید

پنجه های سر نوشت کور من

قوس 1354

شهر کابل