تا دهکدهء بی بامداد
شماری از شعر های گزینهء« دهکدهء بی بامداد»
تا دهکدهء بی بامداد
در سالهای اخیرالههء شعر کمتر به دیدار من می آید؛ حتی شبانه ها هم که بسیار دلتنگم. من نیز او را دنبال نمی کنم. می ترسم که روی برگرداند وبگوید: مگر آزرمی نداری که پیرانه سرهم، مرا رها نمی کنی!
با این حال گاه گاهی شرفهء نازک بالهایش رامی شنوم که چنان نسیمی از دهلیز ذهن من می گذرد؛ اما تا بر می خیزم که پنجره یی به رویش بگشایم، با دریغ که نه شرفهء بالیست ونه جرقهء الهامی ! دوباره همان سکوت سنگین دلتنگیست که برهمهء هستی من سایه می افگند. او وقتی این گونه می آید و بر می گردد، دردناکترین لحظه ها را برای من برجای می گذارد. با این حال گاهی پنجره را می گشایم ومی بینم که اودر پشت پنجره لبخند می زند و می آید ومی نشیند درکنارم و آرام آرام ، با روح من درمی آمیزد چنان درآمیختن بامدادی با دریایی دردامنهء کوهستانی! تا با من است،ازهستی لبریزمی شوم وشورنا شناخته یی همهء هستی مرا به پروازدرمی آورد، سنگینی خود را از دست می دهم و ذهنم باز می شود چنان افقی روشن و گلرنگی، افقی پاکیزه ازهرغباری ومن خودم را می نویسم وهستیم جاری می شود درجویبارزلال واژه ها وسطرها ی تازه.
گاهی هم که اومی آید تا پشت پنجره، می بینم که خانهء ذهنم پراست ازاضطراب ، خانه همه اش پراگنده است وغبارآگین ،چنین است که گاهی پنجره گشوده نمی شود وگاهی هم نمی توانم ازشرم او را به چنین خانه یی بی سروسامانی فراخوانم. او می رود و من فرو می روم دردریای تاریک دلتنگی، دلتنگی که نمی دانم ازکجا می آید و ازچه چشمه یی سرچشمه می گیرد! گاهی هم تاسطری می نویسم دیگر او رفته است ومن نا تمام می مانم و بر می خیزم وخیره برنقش گامهای اومی نگرم ودرمی یابم که با چه ناز وتمکینی رفته است ومن ازحسرت نا شناخته یی لبریزمی شوم.
با این همه اوهمدم همیشه گی من است. درتلخترین لحظه های زنده گی به دیدارمن آمده وخاموشی مرا به رودباری از ترانه ها و سرود ها بدل ساخته است. حالا همین دیدارهای اوست که ادامهء هستی مرا دراین کوره راه داغ و خوف انگیزرنگ می زند. اگراین دیدارها نمی بود نمی دانم که این کوله بارسنگین را چگونه می توانستم بر دوش بکشم.شعر پناه گاه من است، شعر مرا با خداوند و با بیکرانه گی هستی پیوند می زند. وقتی دلتنگی هایم فشرده می شوند، وقتی درد هایم متبلورمی گردند وقتی ازاین همه چیز و ازهمه کس دلگیر می شوم. وقتی پر می شوم از گفتن و پرمی شوم از فریاد شعر به سراغ من می آید. گاهی بارهای سنگینی بردوش نازک او می گذارم و بعد دوستانی ملامتم می کنند که نباید یک چنین بارسنگینی را بردوش شعر نهاد و گاهی هم چیز های کم اهمیتی را بر دوش او می گذارم باز هم ملامت می شوم. درهرحال او درکنارمن است و اندوه مرا با خود قسمت می کند، شاید بهتر باشد بگویم که مرا از اندوه تهی می سازد و چنان سایهء شفافی در کنارمن راه می زند. تا او راه می زند ، من نیز نفس می کشم. تا او راه می زند من می رسم به سرزمین های ناشناختهء دور که گویی آن جا همه چیز از نو تولد یافته اند. گاهی با دوبال او پرواز می کنم وکران تا کران هستی را زیر پر می گیرم و در می یابم که زنده گی با همه دلتنگی هایش و با همه دردهایش چقدر بیکرانه، زیبا و دوست داشتنی است. او که می آید همه چیز وهمه کس در ذهنم نام و نشان دیگری می یابند، او که می آید جهان دیگری در ذهن من ایجاد می شود. او که می آید، من به سرزمینی می رسم که « دهکدهء بی بامداد» نام دارد.دهکدهء که مردمانش هنوز خط جبین تاریکی را لبخند بامداد انگاشته اند و آسمان شبانهء شان جزماه نخشب ، ماهتاب دیگری را در آغوش نگرفته است.
من از سرزمین بی بامداد می آیم و به زبان دیگر پس از پنج هزارسال به سرزمینی رسیده ام که خورشید بی آسمانش تاریکی نشخوار می کند! او زمانی که چشم هایش را به من می دهد من ازل را تا ابد در چشم های او می خوانم و می رسم به آن سوی دیوار تاریک زمان. در سفر درازی که به گفتهء استادلطیف ناظیمی با گامهای لرزانی آغاز کرده بودم، تازه رسیده ام به «دهکدهء بی بامداد»، هرچند درتاریکی راه زده ام؛ اما از همان آغاز می دانستم که ضربان نبض خورشید چه قانونی دارد و ماه ، شبانه ها در کدام چشمهء عشق آبتنی می کند!
من احساس کرده ام که درهرگام درنبض خورشید جاری شده ام ودرخلوت آبی رویا های شبانه ام باماه رقصیده ام ونفس کشیده ام. بوی خورشید وعطرتن ماه در نفس های من جاریست و چنین است که در « دهکدهء بی بامداد» نمی توانم بیشتر اتراق کنم. گویی زمان ازآن سوی دیواربلند سده های دور، هم آوا با آن ستایشگر بزرگ طبیعت استاد منوچهری دامغانی مرا صدا می زند :
الایا خیمه گی خیمه فروهل
که پیش آهنگ بیرون شد زمنزل
تبیره زن بزد طبل نخستین
شتربانان همی بندند محمل
بیابان در نورد و کوه بگذار
منازلها بکوب وراه بگسل
می دانم باید منزلهای بسیاری را بکوبم وراه بگسلم تا در یک بامداد روشن برسم به آن سر منزلی که سالهاست بدان سوی محمل کشیده ام.شاید سالهاییست که به شعر رسیده ام؛ امادیگر باید درشعر سفر کرد . آن جا که سفر تا شعر است آن را پایان است و آن جا که سفر در شعر است آن را پایانی نیست، شعر سرزمین بیکرانه ییست و تا به این سرزمین می رسی دیگر سفر پشت سفر است و به هر گوشه که می روی با دنیای تازه یی رو به رو می شوی . منزل در منزل درسفری ؛ سفری که آن را پایانی نیست.در گزینهءشعری« دهکدهء بی بامداد» چهل وشش سروده از سروده های یکی دو سال پسین گرد آوری شده است، به اضافهء یکی چند سروده از سالهای حاکمیت مجاهدین که در شهر کابل بوی باروت تنفس می کردم و با آتش راکت زمستان خود را گرم می ساختم و پکول قناعت بر سرداشتم!
« دهکدهء بی بامداد» سروده های بی وزن من اند. حالا چه می توان کرد؟ شنیدم که این جا فرهنگ و فرهنگیان را وزنی نیست ! من هم خرمن از همان سویی باد کردم که باد می آید.دیدم که باد های بی وزنی فرهنگ از سوی مغرب می آیند و به تعبیرمنوچهری بزرگوار باد بی وزنی از جانب مغرب وزان است، من هم در پروای آن نشدم که بیچاره سنگین وزنان فرهنگ به تعجب سر انگشت گزان اند، آمدم و به دهکده که رسیدم کوله بار بی وزنی خود را گشودم، اما اگر خدا بخواهد و این دهکده را نفس بامدادی در رگهایش بدود و تا مردم بیایند و کالای بی وزن مرا ببینند، من آن گاه رفته ام به جای دیگری . بگذار که آن زمان سنگین وزنان دراز بیان، هزار سنگ سیه به دنبال این مسافر بی وزن پرتاب کنند. شاید اگر روزی آن ها راببینم یا روی برگردانم بگویم، این همه بر من سنگ پرتاب مکنید و اندکی از وزن غضب خویش بکاهید که در این روزگار وزن و سقوط برادران دوگانهء هم اند. من از سقوط می ترسم پس بی وزنی را دوست دارم، شما که وزن را دوست دارید، سقوط آزاد برای تان گوارا باد!
شاید اگر اندکی آرام شدند بپرسم، یاران سنگین وزن فرهنگی من! در روزگاری که بازارمکاره ، فرهنگ و فرهنگیان را با سنگ بی وزنی میزان می کند ، به گفتهء مردم با سنگ بی وزنی تول می کند و آن گاه آنها را بی تول می فروشد، دیگر چگونه می توان شعر باوزن سرود. زمان زمان حاکمیت بی وزنیست و به گفتهء استاد خلیل الله خلیلی:« همدوش زمان رفتن رمزیست زهشیاری». غیر از این بی وزنی سودمندیهای دیگری نیز دارد.تنها می خواهم بگویم تا چهار سال دیگروقتی که چمچهء دوغ ترش سیاست دور کرد و به دست امیرالمومنین ملا محمد عمرآخوند! رسید و شاهین پادشاهی افغانستان از شانهء سیاه بارک اوباما پرواز کرد و دور زد و دور زد و نسشت روی شانهء گندمی پاکستان ، آن گاه با این وزنی که دارید چگونه از جای خواهید جنبید؟مگر شما را هراس از آن نیست که تا بخواهید موزون بجنبید سنگینی سررا از دست داده اید ! خوب خداوند هیچ چیزی را بی حکمت نیافریده است. اگر سنگ به جای خود سنگین است،پرکاهی را نیزدر بی وزنی حکمتی است. ببین تا باد های داغ ازسوی جنوب وزیدن گیرد و آتش نفسهایش در کوچه های کابل بپیچد، بی وزنان چنان پرکاهی درآن سوی آبهای شوردر دام کاکل زرینانی خواهند بود؛ اما سنگینی سنگین وزنان سر آنها را سبک خواهد کرد. یک لحظه دلم را شاد دیدم که کالای من در« دهکدهء بی بامداد» از جنس بی وزنیست ؛اما هنوز تبسمی روی لبم ننشسته بود که به یادم آمد شماری ازین کالا ها بافته شده در کارگاه عروض مشرقزمین است. دلتنگ شدم که با این کالای سنگین چگونه توانم از دم باد های سوزانی که در راه است رخت به سویی کشم. پایم را هنوز در بند وزن دیدم وآن چه را که سروده بودم در برابرم ایستاد و من یک بار دیگر آن را تکرار کردم:
من و آیینه و خورشید مردیم
سیاهی تا به ما خندید مردیم
کسی با دست های شوم نیرنگ
بساط روشنی بر چید مردیم
بدینگونه صدای من در دهکده پیچید وباشنده گان دهکده هر کدام خواب آلود از پنجره ها سر به در آوردند و تا مرا دیدند همه گان چنان همسریانی صدا بر کشیدند: برادر شب در میان خدا مهربان!
پرتونادری
شهرک قرغه- کابل
قوس 1389 خورشیدی
این هم شعر هایی از این دفتر
شاید هنوز دیوانه یی باشد !
آسمان مرده است
و خورشید را به زمین تبعید کرده اند
تاریکی
در چراگاه ستاره گان
خیمه برافراشته است
و گوسفندان حادثه
دنبه انداخته اند مثل آسیا سنگ
ما می توانیم به کشورهای همسایه گوشت صادر کنیم
چه روز گاری
نه زمین به زمین می ماند
نه آسمان به آسمان
پیشوایان دراز دست، سوراخ دعا را گم کرده اند
ونسیمی سبزی از باغهای بهشت نمی آید
وتمام بارانها
روی بالهای همای که بر سر ما سایه انداخته است
گیر مانده اند
و ما هنوزنمی دانیم
که خون های خشکیده روی خیابان ها را کجا بریم
خون های خشکیده روی خیابان ها را...
ما هر روز یک فصل انتحار خرمن می کنیم
سرم درد می کند
هیچ چیز به هیچ چیز پیوند ندارد
نه خورشید با آسمان
نه موج با توفان
وقتی کسی درساحلی با تور خشکسالی
دریا شکار می کند
کابل در ذهن کودکان دهکده
شیطان چراغیست
روی تاق خانهء بیوه زنی
که به اندازهء یک پایتخت گرسنگی
بی روشناییست
من چه می دانم!
شاید هنوز دیوانه یی باشد
که کابل را دوست بدارد
و چاشتگاهان فراخ
هرویینی دود کند در پارک شهر نو
جدی 1387
شهر کابل
آدمکهای روزگار
من تشنه ام
تشنه گی من ادامهء تابستانیست
که در جنوب افغانستان می پوسد
تشنه گی من
بیدیست که در زمین دوزخ ریشه دوانده است
وبرگ برگ آن
سایهء رسواییست
در لحظهء که انسان حقیقت خود را
در صندوق« دروغ » فرو می ریزد
وقتی که زمستان سرزمین من
بلند ترین کوهستان عشق و آزادی را
رو سیاه می سازد
من با تمام تشنه گی قد می کشم چنان صخره یی در کوه
شاید چنان کوهی در خویش
نمی دانم آن آدمک برفی که من چشمانش را با ذغال دیکدان مادر کلان سیاه ساخته بودم
در گرمای کدام هرزه تازی ما آب شده است
آدمک های برفی همه از شرم بی آبی آسمان ، آب شده اند
و آدمک های روزگار؛ اما
سیر آبی خود را چراغی افروخته اند، سرخ
درخیابانی که دروغ پاسبان همیشه گی آن است
آدمک های روزگار
عمر درازی دارند
از قدیم گفته اند
بادنجان بد را بلا نمی زند
جدی 1388 خورشیدی
قرغه – کابل
بر گشت
از حادثه که بر می گشتیم
کنار رود خانه یی نشستیم
وگریستیم
و گریستیم
تنهایی خود را
و زخم هایی را که ازدندان سگان ولگرد
بر اندام داشتیم
شاید آب های خون آلود
قصه های ما را
در سرزمینی جاری سازند
که جوانمردانش سیه پوش نیستند
از حادثه که بر می گشتیم
هیچ چیز به رنگ هیچ چیز نبود
و لبخند ها
طعم شور گریه داشت
و بامدادن در چنگال تاریکی
جان می داد
و کوهساران بلند
- اشتران دشت های دنائت -
خار خجالت در گلو داشتند
و آزادی
فریاد های بی پاسخش را
در گورستان تنگ سکوت
به خاک می سپرد
و ذهن باغ از قارقار نحس کلاغان
فتیله یی می ساخت
تا انفجار زرد درختان
و زمین ، شریان تر کیده اش را
با فلج همیشه گی رویش پیوند می زد
از حادثه که بر می گشتیم
در تمام راه
در تمام راه
کسی به کسی سلامی نمی داد
کسی به کسی بوسه یی نمی داد
کسی با کسی سخنی نمی گفت
کسی به کسی نمی گفت : یک پیاله چای !
از حادثه که بر می گشتیم
حقیقت، شرمساری بزرگش را
در صندوقخانهء دروغ پنهان می کرد
و دختران با کره در کوچه های تاریک اتهام
سنگباران می شدند
و انبوه فاحشه گان
تقدس دروغین شان را
ماهتابی بر می افراشتند
از حادثه که بر می گشتیم
خورشید مرده بود
و ماهتاب در تابوت بیوه گی خویش
مرگ می زایید
از حادثه که بر می گشتیم
آسمان طبل دریده یی بود ، بی آواز
عقرب 1389
شهر کابلژ
پری کوچک من
چشمهایت «سنگردی» پنجشیراست
در زبان زیبایی کوهستان
چشمهایت را به حافظه می سپارم
من زیبایی کوهستانم
و جاری می شوم در خلوت آبی آسمان
و می خوانم
و می خوانم
و می خوانم
و تو می رقصی
می رقصی
می رقصی
با برهنه گی تمام ستاره گان
بر بام دهکدهء مهتاب
پری کوچک من!
نامت رود خانهء غریبیست
که چنان مکاشفه یی
مرا با تو
در نخستین تبسم بامداد
که خداوند عشق را آفرید
پیوند می زند
پری کوچک من!
این هستی تست که جاری شده است
چنان دریاچه یی در زیبایی کوهستان
این منم که در کوچه های توفانی موج
«سنگردی» چشم های ترا می خوانم
و دریا دیوانه گیش را پلی می زند
تا روزی
شاید صدای گامهای تو
در ترانه های من بپیچند
وقتی همسرایان جدا از هم می خوانند
عشق در افق تنهایی غروب می کند
خورشید ها می میرند
و دریا ها می خشکند
وقتی همسرایان جدا از هم می خوانند
من نمی دانم که د ر کدام رودخانهء تشنه
پری کوچک گمشده ام را جستجو کنمَ
شهر کابل
عقرب 1389
دهکدهء بی بامداد
چنان باد های دیوانه
رها شده از خویش
می خندم
می خندم
و هو می زنم
هو هو هو...
وصدای خنده هایم در طنین اندوه من گم می شوند
رها شده از خویش
با گلوی تمام باد های دیوانه
می خندم
می خندم
می خندم
بر روز استقلال سرزمین خویش می خندم
چنان بدخشانی که بر ریش پدر کالان می خندد
و جام شکستهء خویش را
قایقی رها می کند روی دریای کوکچه
و دستاری می بندد فتح سرزمینی را در بابل
من از کلاغی شنیده ام
که شمشیر نیاکان
در غلاف بیهوده گی تاریخ زنگ خورده است
و در سکوت جادهء ابریشم
صدای طبلی از بام بلند دنیا به گوش نمی آید
من از کلاغی شنیده ام
که انفجار تندیس های بودا
پنج هزارساله گی مرا استفراق کرده است
پنج هزار ساله گی من
در کوچه های بی تاریخ پاکستان سر گردان است
پنج هزار ساله گی من
در خانهء نصیرالله بابر چوچه داده است
پنج هزار ساله گی من به هیچ نمی ارزد
وقتی که خواب های گرسنه گی من تعبیری ندارند
پنج هزار ساله گی من
افسانه ییست که پیر مردی در دهکدهء بی بامداد
برای کودکان بیداری تکرار می کند
من پنج هزار سال راه زده
و نان از کمر گرسنه گی خورده ام
و از رود خانه های تشنه گی، آب نوشیده ام
من پنج هزار سال راه زده ام
ودیروزگامهای بربادی من
در دهکده یی فرود آمد
که آفتابش را
در چاه تاریکی،
رگ بریده اند
من پنج هزار سال راه زده ام...
عقرب 1389
شهر کابل
شعر من و تنهایی تو
شعر های من چقدر خوشبخت اند
شعر های من روی لبانت جاری می شوند
مانند یک تبسم
در نخستین دیدار عاشقانه
شاید وقتی در یک شب مهتابی
شعر های من
خواب آهوانهء ترا می دزدند
کتابم را روی سینه می فشاری
آن سان که من تنهایی ات را
توشبانه ها با شعر های من بیداری
وکتابم لای دستانت ورق می خورد
و تو هر بار
می شگفی
می شگفی
می شگفی
و تا عرق آلود بر می خیزی
کبوترانت در آیینه، پرواز می کنند
و نگارستان اندامت
آیینه را با بهار های رفته پیوند می زند
و اتاق پر می شود از پرپر یک خواهش داغ
من با تنهایی تو بیدارم
وشبانه تصور برهنه گیت را
در زمزم پندار های شاعرانهء خویش رها می کنم
و با تو می رقصم عشق را و هم آغوشی را
چنان دو ماهی عاشق
در برکه های روشن بامداد
قوس 1389
شهرک قرغه- کابل
یک شنبه های من !
شاید حق دارم
که ازآسمان و زمین
ازستاره وآفتاب
و ازماهتابی که «آرمسترانگ»
دامنش را لکه دار ساخته است
از طلوع ، از غروب
و از خرناس دموکراسی در این شب تاریک
واز بامدادی که با نام تو پیوند می خورد
بیزارم
بابا !
از خودم بیزارم !
از جغرافیای گفتگو با طالبان
که مرز مناقشه یی اش
به درازای دیورند
انتحار می رویاند
از خودم بیزارم
که بر کلهء کوچک جامعهء مدنی
درمراسم دستاربندان مدرسهء روزگار
دستاری می بندم ، سیاه ، صدمنی
از کرباس بیطرفی سویس یا جرمنی
وبرحقوق ماهانهء خویش می خندم
که جیب هایم را پر کرده است از نقل اهانت مدنی
من مسلمانم
و از هفت تنظیم جهادی
و ازجنبش طالبان
سند مسلمانی ام را
باهشت رنگ بهشت
مهری کوبیده ام به بزرگی القاعده
در انفجار برجهای دو قلوی جهانی
من مسلمانم
هرچندعیسویان خوشبختر از من اند
که یک شنبه ها شان با صدای ناقوس
خطی می کشد در میان زمین و آسمان
یک شنبه های من؛ اما
تکرارافسانهء« سیزف» است
وقتی تیلفونی به صدا در می آید
- ستف میتنگ!-
یک شنبه های من
ریسمان سیاه ملاحظات دفتری
خورشیدی
با روشنایی تاریک انفجار
در مرز یخبستهء تسلیم
یک شنبه های من
انگلیسی پاکستان
فرمان تبعید پشتو
اعدام فارسی دری
در چشم اندازسبز نلدوان امریکایی
یک شنبه های من
یک شنبه های هیاهو
یک شنبه های رویش گلهای هیچ
در گلدان استالیفی جامعهء مدنی
یک شنبه های من
آه! اگر خدا این روز را کم می داشت...
جدی 1387
قرغه - کابل
زمستان شرمساری
این بار اگر به دیدار تان آمدم
کاسه آشی می آورم
با چمچه های بزرگ گرسنه گی
که شایستهء دهن شماست
بخورید!
بخورید!
بخورید!
فرتس!
فرتس!
فرتس!
و زنده گی را فلاخنی زنید
در پشت دیوار غریزه های کور
که بوی ادرار هزار ساله می دهد
وقتی که دریا های تان آبستن بی آبیست
و در کوهستان تان پلنگی نمی غرد
و همهمهء قورباغه یی در مرداب
دلنشین تر از صدای بلبلان شماست
نفرین بر من
که آبی در هاون شما بکویم
من نام تان را هزار بار
برمرمرطلایی خورشید نوشتم
و درهر بارتاریکی طلوع کرد
نام تان جزامخانه ییست
که ذره ذره هستی من در آن می پوسد
وقتی نام تان با سنگینی هیچ
در ته ماندهء شورچای بیوه زنی ترسب می کند
من به سوی آفتاب سنگ می زنم
و درخشان ترین ستارهء آسمان را
چنان زنگوله یی می آویزم برگردن الاغ نجیبی
در طویله خانهء سرکار
این بار اگر به دیدار تان آمدم
در زمستان شرمساری شما گرم خواهم شد
این بار اگر به دیدار تان آمدم
با هیچ سخن خواهم گفت
عقرب 1389
شهر کابل
من وآیینهء و خورشید
کسی می رفت و دریا را نمی دید
در این آیینه فردا را نمی دید
زتنهایی سرودی داشت برلب
ولی دل های تنها را نمی دید
چو شب آیینه بر دوشم تو کردی
جنون را حلقه در گوشم تو کردی
دو مه در آسمان پرواز دادی
تهی از فکر و ازهوشم تو کردی
ترا بوسیدم آن شب، آب گشتی
چو دریایی همه بی تاب گشتی
شدم من آسمان شورو مستی
تو در آغوش من مهتاب گشتی
پریزاد من از دریا نیامد
زگیتار سحرآوا نیامد
نشینم بر سر راهی بگریم
که امروز مرا فردا نیامد
نهال قد کشیده بود دلبر
مرا نور دو دیده بود دلیر
چو موجی بی خبر از خویش می رفت
شرابم را چشیده بود دلبر
شبی با من غزل می خواند چشمت
ابد را تا ازل می خواند چشمت
نمی دانم چه پیش آمد که آن شب
زبانم را عسل می خواند چشمت
گذشتم از تو من دیگر گذشتم
از این دریای بی گوهرگذشتم
چو کامم آب شور زنده گی سوخت
گذشتم من از این ساغر گذشتم
دل دریاییم دریا شکسته
ترنم خانهء صحرا شکسته
مرا برسرهوار ظلمتی ریخت
چراغ من در آن بالا شکسته
من و آیینه و خورشید مردیم
سیاهی تا به ما خندید مردیم
کسی با دست های شوم نیرنگ
بساط روشنی بر چید مردیم
عقرب 1389
شهر کابل
سر نوشت
ستاره یی درآن سوی غروب
بامداد می شود
و مرگ
روسیاهی بزرگش را
طبل می کوبد
جدی 1388
قرغه- کابل
لا له
آفتابی را در بغل گرفته ام
بی آن که آسمانی باشم
دیر گاهیست که چشمهایم را
فانوسی ساخته ام
تا شب از کوچهء پندارهای عاشقانهء تو عبورنکند
نامت را با نام خدا پیوند می زنم
و چشمانت را با ستاره گان سرنوشت خویش
شمیم لاله های تو از کوهستانی جاری می شود
که خدا به نام عشق آفریده است
تو از عشق آغاز می شوی
و من از آفتابی که دربغل دارم
ما آسمان و خورشید همیم
بگذار باد های دیوانه
در فاصلهء آیینه و هیچ
دیوانه گی خود را هو بکشند
جدی 1388 خورشیدی
قرغه- شهرکابل
استعارهء گناه
من به ابتدای هستی خویش بر می گردم
به ابتدای آزادی!
به ابتدای عشق!
به ابتدای هستی خویش که چشم در چشم خدا
سیب آفرینش را
از باغهای خالی بهشت
دزدیدم
و رودخانه های زبانم
در ذهن هر چه هستی بود
توفانی برمی انگیخت
وباد،
فراز کنگرهء عرش
اهتزاز پرچم آزادی من بود
کوه در برابر من
درمرز غرور سنگی خویش می شکست
و تمام تاریکی
در فواره های هستی من می خشکید
و رود خانه های خشم آلود
بر ساق های نیرومندم
بوسه می زدند
با لبان مرتعش تسلیم
من از هیچ چیزی نمی ترسیدم
و خط آتشین تبعید
مرا با بیکرانه گی پیوند می زد
من به ابتدای هستی خویش بر می گردم
به ابتدای لحظه های میلاد عشق و آزادی
که با استعارهء گناه
درپشت دروازه های بستهء بهشت
سیه پوش شده اند
جدی 1388
شهر کابل
کلاه سرخ
خورشید تان را از آسمان ما بر گرید
که این روشنایی تاریک
چشم ستاره گان ما را کور کرده است
خنگ شب در اصطبل حادثه سم می کوبد
و سوار کاران بی لگام
در جشن خر دوانی روزگار
دجال ابتذال را
کلاه سرخ بر سر کرده اند
وفاتحان کوچهء بن بست
انجماد باور خود را
شناوران آب های یخزده اند
خورشید تان را از آسمان ما بر گرید
جدی 1388 خورشیدی
شهر کابل
شبنامه
در امتداد فصل شب
سالهاست که روزنامه یی نخوانده ام
من بی سوادم
چشمهای من
نمی شناسند را الفبای ابتذال
حوت 1373
شهر کابل
بابه نوروز
درمن
شگوفه یی را شور شگفتن
وسبزه یی را امید رستن نیست
وقتی که« بابه نوروز»
جای هفت سین
هفت انفجار روی دستم می گذارد
بهار 1373
شهر کابل