تلاوت­خورشید

 

از پيش من سپيده دمان كوچ مي­كند

شب مي­رسد سپيدة جان كوچ مي­كند

 هر جا كه بود همهمة شاد زنده­گي

از شاخه­هاي سبز جوان كوچ مي­كند

 چشمان سبز باغ لبالب ز گريه است

آب روان ز جوي روان كوچ مي­كند

تا مرگسار حادثه زين خاكدان سوگ

يك آسمان ستاره شبان كوچ مي­كند

 شب هر كجا به گوش سحر طبل مي­زند

از كام آفتاب زبان كوچ مي­كند

 گلواژه­هاي شعر بلند ديار من

تك تك ز خاطرات زمان كوچ مي­كند

 سيلاب وار حادثه­يي مي­رسد ز راه

كوه گران چو پيل دمان كوچ مي­كند

 من نورم و تلاوت خورشيد مي­كنم

زين شيشه عطر باده چسان كوچ مي­كند

 شهر کابل

حمل 1375 خورشیدی

 

زقوم دشت نفرين

 

 فرو ريزد ز ابر تيره باران

چه اندوهي مگر دارد بهاران

 سيه دستار غم بر بسته از ابر

تمام قله­هاي كوهساران

 نتابد قبة زرين خورشيد

فراز خيمة نمناك باران

 هزاران اختر خاموش، آونگ

ز دار كهكشان چون سر به داران

 ندوشد آسمان شب شير مهتاب

درون كاسه­هاي چشمه­ساران

 ز مشرق تا به مغرب ابر ولگرد

گرفته آسمان را در كناران

 ز ابر و باد گويي باز افتاد

به دست هرزه­گان زلف نگاران

 و يا در چاه شب افتاد و بشكست

چراغ آفتاب از برج تاران

به گريه باغ­ها يك سر نشسته

چو انبوه عظيم سوگواران

 زند بر خنگ آتش باد شلاق

به نام صاعقه در بيشه زاران

 به روي روشنايي راه بسته

هجوم تيره­گي چون پهره­داران

 تمام جاده­ها اندوده از گرد

نشاني نيست، اما از سواران

 نمي­رقصد دريغا دختر آب

به ساز ارغنون آبشاران

 براي رويش برگي نجنبد

رگ سبزي در اندام چناران

 سرود خامشي سر داده در باغ

گلوي سرمه اندود هزاران

 حمايل دست نخلستان به گردن

بود بيگانه باغ و جويباران

 سوار باد ها تازد به غارت

به زانو سر نهاده دلفگاران

 خطوط گام­ها و راه پُر خونô

ز بس روييده هر جا ديو خاران

 نه موجي راه جويد سوي دريا

نه كاري چاووشان را با قطاران

 فرو ريزد نگين اشك ترديد

ز چشم روشن چشم انتظاران

 حرير حرف­هاي ياوه بافند

به كار زنده­گاني نا به كاران

 زبان­ها چون ز قوم دشت نفرين

چو باشد سينه ­ها صندوق ماران

 درون سينه ­ها شد سنگواره

سرود ياريي دل­هاي ياران

 فرو بشكسته از سنگ زمانه

همه آيينة آيينه داران

 كه پيچد شيون غمناك زنجير

به گوش ره ز گام رهگذاران

 چراغ سبز جنگل نيست روشن

قفس انديشه شد پرواز ساران

زبان درد را از من بپرسيد

زبان باده را از باده خواران

 شبم از شب سياهي باج گيرد

نخواند روز من با روزگاران

 اسفند ماه 1369 خورشیدی

شهركابل


به­نامت­دست­افشاندبهاران

 

برآمد ماهتاب از سوي خاور

حرير روشن خورشيد در بر

 درخت روشني روييد از آب

سراسر آسمان را سايه گستر

 تو گويي دختر زيباي مشرق

درون آب كوثر شد شناور

  و يا رودابه شد بر بام گردون

ستاره پيش رو مانند چاكر

 دو دست كهكشان از سكه لبريز

دكان آسمان پُر سيم و پُر زر

 زند چشمك ز هر سويي ستاره

گسسته يا كه آن جا هار دلبر

 بسيط آسمان چون باغ نرگس

دماغ نوريان باشد معطر

 ستاره در فضا گويي كه بر آب

شده از نسترن صد باغ پرپر

 ز چتر آبگون گاهي شهابي

همي آيد فرو مانند اژدر

 پريده رنگ شب از هيبت ماه

چو محكومي پشيمان پيش داور

 مگر مه حجت از خورشيد آورد

كه بام آسمان را ساخت منبر

              *

نه من بر قول هر كس مي­نهم گوش

كه «حجت» از خراسان مي­زند سر

 درختي با چنان باري ز دانش [1]

فگنده سايه­ها بر چرخ چنبر

 درختي ريشه­اش آن سوي پندار

درختي پر ز گل، گل­هاي از هر

 خرد را مشعل تابنده بر برج

زمان را از زر انديشه افسر

 بود عرش سخن را شير يزدان

منم من در قفايش همچو قنبر

 سوار قرن­ها تا دار حكمت

چه خوش آزاده مي­راند تكاور

 قيام قامتش عصيان تاريخ

چراغ حجتش خورشيد ابهر

 چه گويم از تو اي «داناي يمگان»

تويي دريا و من باشم چو فرغر[2]

 چه دارد جز كمال عذر تقصير

زبان الكن و ياد سخنور

 منم آيينه را زنگار ابهام

تويي انديشه را درياي گوهر

 به نامت دست افشاند بهاران

سپيدار بلند باغ باور

 مپرس از من كه حال ملك چون است

كه باشد «حال ملك و قوم ابتر»

 كنون بنشسته در يلداي تاريخ

خراساني چنان فرزانه پرور

 چه گويم گردي از اقصاي شب خاست

كه شد آيينة دل­ها مكدر

 كه بوم كور در ويرانة روز

نويسد نام شب بر لوح مرمر

 تباهي چوب بدست جنگ در دست

تبيره مي­زند بر بام كشور

 پريشان خواب سبز سبزه­زاران

شكسته قامت ناز صنوبر

 شود شب از چراغ كوچ ياران

همه غمخانة غربت منور

 خروشان باد ويرانگر زند مشت

به روي سينه و بازوي هر در

 جنون را تا سياهي تيغ برداشت

گريبان خرد گرديد بي سر

 ز خواب باغ­ها هم كوچ كردند

درختان گشنشاخ تناور

 چمن را از طراوت كرد خالي

شكسته باد يارب دست صرصر

 نه در گلخانه­ها لبخندي از گل

نه در ميخانه­ها نامي ز ساغر

 نه سيمرغي افق را بال و پر زد

نه بر بامي فرود آمد كبوتر

 نه كاج همدلي مي­رويد اين جا

به باغ آهن و پولاد و آذر

 عطشناكان خون را باز گوييد

روان شد موج خون در جوي و در جر

 حكايت بس كه از خون رفت اين جا

گرفته بوي خون ديوان و دفتر

 دو دست التجا مادر بر آورد

سر راه زمان با حال مضطر

 ز غصه جامة صد پاره بر تن

به سر الوان زخم كهنه چادر

 تنش خاكستري برباد رفته

درون سينه دل مانند اخگر

 نهاده پشت بر ديوار ماتم

زخون زنده­گاني ديده­گان تر

 نه ترسي در ميان از خشم يزدان

نه آزرمي ز حال زار مادر

 توان با ميهن ما كرد مانند

چو باشد آسمان را رعد و تندر

 شگفتي بين كه در درياي آشوب

ندارد كشتي انديشه لنگر

 به گرداب خطر بكشوده حلقوم

نهنگ موج­هاي كوه پیكر

 برين بي بادبان چوبينه كشتي

فروزان كن چراغ سبز بندر

 مگر باشد كه در قاموس فردا

نه نام از جنگ ماند ني ز سنگر

 مبادا كس زند از كين خورشيد

به چشم روشن آيينه نشتر

 مبادا همنشين آسمان هيچ

شبان تيرة بي ماه و اختر

 وطن در آتشي مي­سوزد؛ اما

چه ققنوسي ز خاكستر زند سر

 به فرجام شب از گلدسته آمد

به گوشم نعرة «الله اكبر»

 خروس آفتاب از بام مشرق

سرود صبحدم بر خواند از بر

 كرانه تا كرانه راه بگشود

سپاه روشني با تيغ و خنجر

 تهي از سنگ ظلمت دست آفاق

زمين و آسمان آيينه منظر

 چو طبال زمان طبل سحر زد

به جان تيره­گي آورد محشر

 چمنزار فلق را لاله روييد

دل شب پاره شد با تيغ كيفر

 شهر كابل ـ آبان 1369 خورشيدي


به كاظم كاظمي

 ...وگرية صدقرن­ درگلودارم

شب است و مجمرة ماهتاب روشن نيست

حضور آيينه تا صبحگاه با من نيست

 ز لحظه لحظة شب اضطراب مي­رويد

ز باغ سبز ستاره شهاب می­روید

 تمام هستي من از نبود لبريز است

فضاي خانه­ام از حجم دود لبريز است

 كنار پنجره مرگ است انتظاري نيست

كه در قبيلة نوروز شهسواري نيست

 نَيِ سرود ز نيزار من نمي­رويد

بهار قصة دل را سخن نمي­رويد

 مسيح روح بهاران ز دار آونگ است

ز پرتگاه سكوت آبشار آونگ است

 شب است و گرية صد قرن در گلو دارم

شراب كهنه اندوه در سبو دارم

 دلم ز غصة آيينه­ها پريشان است

زبان باد پر از ضربه­هاي  هذیان است

 ستاره در دل شب بي فروغ مي­آيد

سحر سوارة خنگ دروغ مي­آيد

 چراغ عاطفه­ها را به دست مي­گيرم

اگر چراغ اميدم شكست مي­ميرم

 حضور سبز بهاران به خاك مي­ريزد

نگين روشن باران به خاك مي­ريزد

 ز لحظه لحظة شب موج آه مي­گذرد

سوار حادثه­ها رو سياه مي­گذرد

 ز جويبار سحر تا غبار مي­خيزد

نه بوي همنفسي از بهار مي­خيزد

 بهار در نظرم بي­چراغ مي­آيد

نسيم صبحدمان بي­دماغ مي­آيد

 تمام نسترن اين چراغ بي­برگ است

كه فصل رويش خار است و باغ بي­برگ است

 هنوز حادثه در كوهسار بيدار است

فراز گنج سحر چشم مار بيدار است

 دل شكستة ما را به درد اندودند

شگوفه­هاي سحر را به گرد اندودند

 كليم باغ در اندوه سوسنان مويد

نه هر پرنده كه هر خار آشيان مويد

 غم بزرگ مرا آسمان نمي­داند

زبان روح مرا كهكشان نمي­داند

 ز راز تشنة دريا به دشت مي­گويم

كه كار تشنه­گي از حد گذشت مي­گويم

 ايا درخت برومند شاخسارت كو

شگوفه بار نياورده­اي بهارت كو

 من از بهار چه گويم كه در تمامت باغ

قيام سبزه و گل نيست با امامت باغ

 بهار 1373 خورشيدي

شهر كابل


ني نواز نور

 شب بي­تو از ستاره صدايي نمي­رسد

شیپور ماهتاب به جايي نمي­رسد

 در گوش سنگزار سياهي درين سكوت

از نينواز نور نوايي نمي­رسد

 زين رود بار حادثه چون بگذرم كه هيچ

بر فرق پيل موج عصايي نمي­رسد

 چندين بهار آمد و اما درين چمن

يك سبزه هم به نشو نمايي نمي­رسد

 در خونزمين سوگ به جز بوته­هاي دود

سرو بلند سبز قبايي نمي­رسد

 پرگشته گوش دشت ز فرياد اهرمن

 نوري ز چلچراغ درايي نمي­رسد

 شهر كابل

 بهار 1373

 

ترانه­هایی­برای­تکسار

 

 تکسار منم بهار تکسار منم

ازخندة گل همیشه پُر بار منم

بر سینة لاجورد شفاف خدا

آن آختر پُر فروغ بیدار منم

 

ای کوه بلند پر غرورم تکسار

ای اوج کبود بی­عبورم تکسار

من صخرة داغدار دامان توام

از دیدة تو اگرچه دورم تکسار

 

تکسار من و غرور من یارانند

آزاده­گی فکر مرا می­دانند

شب قصة این غرور و این کوه بلند

مرغان ستاره­گان به­هم می­خوانند

 

شب­ها که ستاره­گان ترا می­رقصند

با ساز ترانة خدا می­رقصند

گل­ها به کنار تو در آن دشت و چمن

چون دخترکان جدا جدا می­رقصند

 

شهزادة قله­های پامیر تویی

همراز ترانه­های شبگیر تویی

شب­ها که به دوش توفتد حلة ماه

فوارة نقره­گونة شیر تویی

 

خورشید ترا سحر سحر می­بوسد

بی آن که ترا کند خبر می­بوسد

وانگه چو شوی ز خواب دوشین بیدار

سر تا قدمت شکر شکر می­بوسد

 

شب بی­تو چو از کنار من می­گذرد

پاییز من و بهار من می­گذرد

دزدانه ز کوچه­های پندار تو شب

این سایة شرمسار من می­گذرد

 

پاییز 1386

شهرکابل


عاشقانه...

 

من باده پرست جام عشقم

آزاد همی به دام عشقم

 عشق حاصل زنده­گانی من

لبخند گل جوانی من

 تا ساغر عشق سرکشیدم

فریاد نهان دل شنیدم

 آن دل که تهی ز سوز عشق است

غافل ز همه رموز عشق است

 من نامه به نام عشق خوانم

من هستی دل ز عشق دانم

 از عشق بود فرشته خویی

گر این گل آتشین ببویی

 من رهرو سرزمین عشقم

شادم من اگر غمین عشقم

 من هستی ز عشق می­پذیرم

گر عشق نباشدم بمیرم

 عشق است اساس زنده­گانی

بی­عشق مبایدم جوانی

 من تشنة چشمه­سار عشقم

چون تازه گلی بهار عشقم

 از دیدة عشق دیده­ام بین

خورشید نهان سینه­ام بین

 تا عشق درون سینه دارم

من گوهر معرفت ببارم

 امید دلم زعشق رنگین

عشق است مرا طریق و آیین

 من پرتوی آفتاب عشقم

سرمست شراب ناب عشقم

 اندر ره عشق جان سپارم

تا زنده­گی پر زند کنارم

دلو 1355

گیزاب ارزگان

 

آبنوسان برگ و بار آورده اند

 

شب شد و غم در دلم توفان گرفت

خندة آیینه­ها پایان گرفت

 عنکبوت سایه­ها ظلمت تنید

بادها چون مارها هرسو خزید

برگ و بار بادها را باد بُرد

رونق قندیل­ها از باد مُرد

 باد شب شلاق ولگردی به دست

قامت سبز درختان را شکست

 های هوی ابر ها بالا گرفت

اختران را هالة سودا گرفت

 زورق خورشید در ساحل شکست

روشنایی هر کجایی بار بست

 کاج کاج روشنی از پا فتاد

مرده جانی گویی در دریا فتاد

 آسمان چون سینة شب تنگ شد

آسمان و تیره­گی همرنگ شد

 ظلمت اندر کوچه­ها خمیازه کرد

زخم­های روشنی را تازه کرد

 خیمه زد آیینه بر گور چراغ

سینه­اش از بی­چراغی داغ داغ

 در دل نیزار های دور دست

قوی مه را گویی پر بشکسته است

 دختران روشنایی سوگوار

قامت یلدای شب چون چوب دار

 روزنان اختران تاریک و سرد

آسمان تا بیکران  لبریز گرد

 با ستاره آسمان را راز نیست

کوچه راه کهكشان­ها باز نیست

نعرة دیو است اندر نای شب

بامدادان مانده زیر پای شب

 لکه­های ننگ بر اندام ماه

ننگ دارد آفتاب از نام ماه

 پیل شب با پیل­بانان در وفاق

می­کند با روزگاران جفت و تاق

 برکة آیینه بی­نیلوفر است

سال­ها شد این صدف بی­گوهر

 گوهر آیینه­ها تاراج شد

آرزو در سینه­ها تاراج شد

 چاه­سار زنده­گی پر مار و مور

نی امیدی از رهایی نی ز نور

 زنده­گان با مرده­گان همخانه­اند

زنده­گان با زنده­گی بیگانه­اند

 پاسدار زنده­گی دیوان مرگ

هر یکی را روی لب فرمان مرگ

 آبنوسان برگ و بار آورده­اند

بوی شب را در کنار آورده­اند

 لاله­یی در دشت­ها بی­داغ نیست

ای دریغ از بلبلان چون باغ نیست

 بلبلان را آشیان در باغ خون

در گلوشان سرمه­یی از داغ خون

 باغ­ها مان جمله خاکستر هنوز

مجمر سوزانِ پُر اخگر هنوز

 فکر روشن در ضمیر کوه نیست

غیر آتش­سوزی انبوه نیست

 کوه این­جا می­فتد از پا به دشت

رود آتش تا که از صحرا گذشت

 میزان 1373

شهرکابل

 

چمنزاران سرخ آفتاب

 ای وطن، ای عشق پاک برترین

این مرا بر خاتم هستی نگین

 سوز من با ساز تو آمیخته

عشق تو آتش به جانم ریخته

 ای مرا تو آفتاب زنده­گی

مایة فرخنده­گی تابنده­گی

 کوه­سارانت بلند و پر غرور

قله­هایش قلة امواج نور

 آسمانت جلوه­گاه اختران

ای شکوهت چون شکوه کهکشان

 قلب من آتشگة سوزان تو

ای تمام هستیم قربان تو

 عشق تو آیین من ایمان من

از تو شد روشن تمام جان من

 ای وطن، ای برترینِ برتران

آسمان­ها در کف خاکت نهان

 نام تو بر تارک ایمان من

اختران آسمان جان من

 ای چمنزاران سرخ آفتاب

پاکتر از جلوة باغ شراب

 خاک گردم خاک گردم خاک تو

در تب این عشق آتش­ناک تو

 خاک گردم تا توآبادان کنم

خویشتن را مرغ این توفان کنم

 

شام من روشن بود از روز تو

سینة من جلوه­گاه سوز تو

 

ای وطن ای دیده­گان روشنم

دشمنت را هر کجا من دشمنم

 

من ترا با زیب و با فر می­کنم

برتر از خورشید و اختر می­کنم

 

زمستان 1365

کابل


 

 

 

 

نسیم غریب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بهار می­رسد؛ اما نه با ترانة گل

که مار حادثه پویید در خزانة گل

 

نه یک پرنده بر افروخت مجمر آواز

نه رنگ بال و پری زد ز آشیانة گل

 

نه برگ پرچم سبزی به شاخه­ها افراشت

نه شعر شبنمی آورد از دهانة گل

 

من از زبان نسیم غریب بشنیدم

خزان ترانة روز است در زمانة گل

 

به بلبلان چمن با دریغ باید گفت

که خار زرد خزان رسته از جوانة گل

 

فسرده جانی دل را کجا برم پرتو

که رنگ عشق نبینم به خانه خانة گل

 

حمل 1374

شهرکابل


 

 

به نیای بزرگ شعر فارسی­دری

حماسه­ سرای  بزرگ جهان

    ابوالقاسم فردوسی

 

                 

 

تو شاهی و شهنامه اورنگ تو

 

نیای بزرگ سخندان من

تو مهر سخن را خراسان من

 

به یادت چو یاد خراسان کنم

چراغ سخن را فروزان کنم

 

خراسان چه گویم روانم تویی

نه آتش که زردشت جانم تویی

چو نام ترا بر زبان آورم

گل تیره­گی را خزان آورم

 

حضور تو مرگ سیاهی شود

شب تیره در بی پناهی شود

 

 خراسان سخن را دیار گزین

درخشد به تاج زمان چون نگین

 

درخت خراسان پر از بار و برگ

که بر وی نتازد همی باد مرگ

 

خراسان به جان سخن زنده است

زمینش سپهر درخشنده است

 

سپهر خراسان پر از آفتاب

حقیقت چو خواهی ز من سر متاب

 

خراسان چو گردن گردان به پای

ز خاکش همه اختران سرمه سای

 

خراسان به گیتی چراغ آورد

بهار سخن را به باغ آورد

 

سخن تا ز شعر خراسان زنم

نمک را به چشم حسودان زنم

 

حکیم سخن سنج دانای طوس

خروشنده موجی به دریای طوس

 

کران تا کران جهان رام تو

به بام زمان می­رسد بام تو

 

چو شعرت به رخش زمان رستم است

سر روزگاران به پایت خم است

 

چه پایه تو داری که باشد رکاب

سمند خیال ترا آفتاب

 تو شاهی و شهنامه اورنگ تو

زمین و زمان جمله در چنگ تو

 تو از چرخ گردون از آن برتری

سخن را به باغ خرد پروری

 که نامت طلوع خراسان بود

طلوع از خراسان نه آسان بود

 نمیری از این پس که توزنده­ای

که تخم سخن را پراکنده­ایó

نمانده ز پای و نمانده ز هوش

رسالت چو کوه گرانی به دوش

 ز دریا و کوه و بیابان رنج

دل و جان سپرده به توفان رنج

 به اورنگ هستی رسیدی فراز

همه دل فروغ و همه تن گداز

 ایا تاجدار دیار سخن

کمر تاببستی به کار سخن

 ببردی سخن را به اوج برین

که شعر ترا شد زمانه زمین

 سخن را همه رنگ و بو رنگ تو

جهان تا جهان زنده فرهنگ تو

 کیان را شکوه کیانی تویی

کران تا کران بی­کرانی تویی

 تو سیمرغ قاف سخن آمدی

بهار خرد را چمن آمدی

 جهان آفرین تا جهان آفرید

سخنگوی دانا چو تو کس ندید

 چو دانم به فرهنگ و رای و خرد

که نامت ز هفت آسمان بگذرد

 ز شهنامه کاخ سخن شد بلند

که از باد و باران نیابد گزند

 چه کاخی که هرگز ندارد نظیر

از آن بام گردون بود سایه گیر

چه کاخی که هرگز نگردد خراب

ز باران و از تابش آفتاب

 چه کاخی که سنگش ز یاقوت جان

هوایش هوایی ز لاهوت جان

 چه کاخی کز اندیشه دارد چراغ

شگفته کنارش ز آیینه باغ

 چه کاخی خرد شد بر آن پاسبان

سر سجده آن جا نهاده زمان

 چه کاخی فرازش لوای سخن

دو بال سپید همای سخن

 ستاره به باغش گل نسترن

نگر اوج کاخ سخن در سخن

 چه کاخی که جام جم روزگار

به هر ذره دارد هزاران هزار

 چه کاخی چه گویم ترا من نشان

به وصفش نیارد زبانم توان

 هرآن کس به کاخی تو راهی برد

ز فرهنگ و رای و خرد بر خورد

 نه رستم بماند و نه اسفندیار

مگر کاخ زرین ترا پایه دار

 سخنگوی دانای طوسی نژاد

چو دریا زبان و چو دریا نهاد

 به بزم سخن تا زبان بر گشاد

سخن بر زبان و لبش بوسه داد

 سخن را به آیین خاور بگفت

به گوش سیاهی ز آذر بگفت

 سخن تا ز جامش لبان تر کند

دری را همه لفظ گوهر کند

 ز ایمان چراغی به کف پر فروغ

دلی پر ز کینه به کیش دروغ

 سخن را به سوی خدا برده است

چه پایه تو بنگر صدا برده است

 خدایا خراسان سیاهی گرفت

ز گند سیاهی تباهی گرفت

 زمانه چه رسمی نموده پدید

گران قفل ماتم ندارد کلید

 مبادا دیگر ای خداوند پاک

سر و یال مردان بیاید به خاک

 مبادا که خون سیاووش راد

بریزد گروی ستم بر مراد

 مبادا زمانه بنوشد شراب

به رسم و به آیین افراسیاب

 مبادا سیاهی چو دیو پلید

کلید سحر را کند ناپدید

 برادر به چاه سیاه شغاد

چو رستم بیفتد مبادا مباد

 مبادا که آتش شگوفد ز آب

شود مرغ و ماهی به تابه کباب

 که میهن به خاک و به خون داده­اند

خرد را به چنگ جنون داده­اند

  دل پاک مادر به خون در تپید

که در بر پلاس تباهی کشید

 دیار دلیران به خون اندر است

ز جنگ اندرونش پر از محشر است

 ستاره فرازش بتابد کنون

چو زرینه زورق به دریای خون

 که نفرین به جنگ و به آیین جنگ

نه بیدق بماند نه فرزین جنگ

 آذرماه خورشیدی1369

شهرکابل