شب خیال تست در چشمان من

 

 ای طلوع رازناک آفتاب

خندة گلگونة جام شراب

 ای غرور کاج­های بی­خزان

آشنا با اختران آسمان

 ساقی بزم تمنای دلم

بی­خبر از تشنه­گی­های دلم

نغمة امواج مست رودبار

صبح­گاهان تاج سرخ کوهسار

 پهنة اندیشه­هایم جای تو

خلوت پاک دلم ماوای تو

 در رگ گل­ها نشاط زنده­گی

اختران را مایة تابنده­گی

 شب مرا اندیشة سوزان تو

غرق سازد در دل توفان تو

 در نهادم فتنه­ها انگیختی

بادة غم در دل من ریختی

 بعد از این باید بسوزم من خموش

از چه کردم در دل توفان خروش

 چشم در چشمان من تا دوختی

باورت ناید که جانم سوختی

 شب خیال تست در چشمان من

ای غم تو در دل و در جان من

 تا شگفتی در دلم چون آفتاب

مرده در من شام سرد اضطراب

 لحظه­های من زیادت دل­پذیر

من از آن در لحظه­های خود اسیر

 آفتاب سر زمین جان من

آتش بشگفتة پنهان من

 آتشی پیوسته می­سوزد مرا

تا رموز عشق آموزد مرا

 حوت 1358 خورشیدی

شهر شبرغان

با نام تو 

 

ای نام تو تمامت اندام آفتاب

با نام تو که زنده بود نام آفتاب

 دنیای من چو طور تجلی همی کند

جایی ندیده هیچ کسی شام آفتاب

 بال و پری گشودم و رفتم به بیکران

چون مرغکان نور من از بام آفتاب

 گل می­کند ترانة سبز جوانه­ها

روی لبم همیشه ز پیغام آفتاب

 بگذار تا به رقص درایم تمام عمر

در دشت­های روشن و پدرام آفتاب

 مستم من از حقیقت دریای زنده­گی

زان می که سر کشیده­ام از جام آفتاب

 «پرتو» ترا شکوه هزاران ستاره است

تا همت بلند تو شد رام آفتاب

 عقرب 1366 خورشیدی

ریشخور ـ کابل


من آن دریا دلی دریا نوردم

 گل سرخ بیابان­های مشرق

شراب روشن مینای مشرق

 رموز ژرف دریاهای جانی

تو لبخند گل زیبای جانی

 طلوع آفتاب ناز از تو

نشاط آبی پرواز از تو

 بهارستان رنگین روانم

نسیم عطر بیز باغ جانم

 بهاران با تو خویشاوند دیرین

نیایش را فروغ سبز آمین

 جهان در چشم تو موج تبسم

مرا بی تو بهار خنده­ها گم

 منم آن لالة سر تا به پا داغ

که از داغ دلم شد داغ­ها داغ

 چراغستان جانم روشن از تو

بیابان دل من گلشن از تو

خوشا آن موج گوهربار لبخند

مرا با زنده­گانی داده پیوند

 توگنجی گوشة ویرانه­ات من

تویی آتش که آتشخانه­ات من

 مکن ای ساربان محمل نور

به شنزار سیاهی دیده­ام کور

 که آ ن شور جنون پاک مجنون

به رگ­های تنم جوشیده چون خون

 گل سرشاخه­های باغ خورشید

چراغ رهروان راه امید

 غرور پاک یزدان در نگاهت

شکوه آسمان­ها خاک راهت

 من آن دریادلی دریانوردم

که جز دریا نمی­داند ز دردم

 به دریا می­زنم دل را که دریا

خبر دارد تپش­های دلم را

 که دل سرچشمة جوشان عشق است

روانم جلوه­های جان عشق است

 تو در من، من شدی، من نیستم من

چه عمری گرچه در من زیستم من

 ترا من آشنا بیگانه با خود

رها با تو مگر زولانه با خود

 از آن با نالة نی همزبانم

که زین زولانه می­نالد روانم

 شهر کابل

اسد 1367 خورشیدی


اميدجاری باران

 

شب است و همهمة ماهتاب کوچيده

طراوت از چمن سبز آب کوچيده

 اميد جاري باران، اميد روشن آب

به خانه خانة هيچ حباب کوچيده

 تمام هستي ما بوي سايه بگرفته

زبام ميکده ها، آفتاب کوچيده

 زمانه دفتر تاريک خويش گسترده

ترانه­هاي سحر زين کتاب کوچيده

به هر کرانه يکي ديو قامت افرازد

ز سرزمين فلک تا شهاب کوچيده

 من از خطوط جبين زمانه مي­ خوانم

تفنگ آمده است و کتاب کوچيده

 شهرکابل بهار 1375


با خیال سیاه زلفانت

 

شب چو بی تو کنار شب بودم

زخمه بودم به تار شب بودم

 این کبود آسمان خبر دارد

شهریار دیار شب بودم

 با خیال سیاه زلفانت

روح نااستوار شب بودم

 همچو حلاج اختران ای­دوست

تا سحرگه به دار شب بودم

 در دو چشمم ستاره می­خندید

پر ز گل از بهار شب بودم

 در تنم نبض آبنوسان بود

شب چو بی­تو کنار شب بودم

 جوزا ـ 1374 شهرکابل


گلدان

 

رفتی و در هوای تو دیوانه­ام هنوز

روی لبان حادثه افسانه­ام هنوز

لبریز از طراوت عطر شگوفه­هاست

گلدان خاطرات تو در خانه­ام هنوز


شعلهء طور

 

شب که رویای تو در دیدة ما می­آید

همه ذرات وجودم به نوا می­آید

 غم تو در دل من می­رسد از راه دراز

چون عقابی که شب بال­گشا می­آید

 جلوة عشق تو در سینة من صبح امید

گوییا شعلة طوری ز خدا می­آید

 می­شگوفد چو خیال تو به چشمم آرام

اختری هست که شب­ها به فضا می­آید

 کاروانی به گمانم به رة نور تپید

دمبدم ازدل این دشت صدا می آید

 با خبر باش که پرتو چو درد پردة شب

همچو خورشید سحر سوی شما می­آید

 ثور 1356

گیزاب ـ ارزگان


خلوت سبز درختان

 

 آمدی با تو بهارانم رسید

شور و مستی در دل و جانم رسید

 رفته بودی بی تو گل­ها مُرده بود

زنده­گی سر تا به پا افسرده بود

 خار غم در جان جانم می­شکست

گویی آتش در روانم می­شکست

گریه می­کردم نهان با خویشتن

تا نداند دیگران از راز من

 قلب من سنگ صبوری بوده است

عشق را چون کوه طوری بوده است

 من به خود پیچیدم و اما به کس

شکوه­یی هرگز نکردم یک نفس

 هرزمان چون یاد رویت کرده ام

صد بهاران آرزویت کرده ام

 ای نفس­های زمین در گام تو

زنده­گی خود بادة در جام تو

 خلوت سبز درختانی هنوز

جلوة رنگین مرجانی هنوز

 در تو من روح بهاران دیده­ام

صد جهان باغ گل­افشان دیده­ام

چون شراب کهنه مستم کرده­ای

یا که از مستی تو هستم کرده­ای

 ای تو چون تندیسة زیبای عشق

سر نهادم بهر تو در پای عشق

 روح سرد بیشه زاران غمم

هر زمان زخمی شگوفد در تنم

 رفته بودی شب کنارانم گرفت

لشکر غم کشور جانم گرفت

 بی تو بودن درد بی­درمان بود

با تو بودن خنده­های جان بود

 تو نباشی می­فتد دریا ز شور

چون تن افتاده­یی در قعر گور

 تو نباشی زنده­گانی پژمرد

غنچه را شور جوانی پژمرد

 تو نباشی آسمان را نور نیست

باده­یی در شیشة انگور نیست

 تو نباشی هر چه باشد خسته است

یک جهان دل هر کجا بشکسته است

 تو نباشی باغ­ها را رنگ نیست

شیشه­یی نبود که آن­جا سنگ نیست

 رفته بودی زنده­گی از من گریخت

از پی تو تا کجا اشکم بریخت

 ای که تنها با خیالت زنده­ام

رفتی و بردی تو شور خنده­ام

 آمدی ای رفته تا آن دورها

همرکاب لاله­ها و نورها

آمدی تا گل بروید در چمن

ای فدای مقدمت این جان من

 آمدی سرما و یخبندان گریخت

آن شب یلدای بی­پایان گریخت

 آمدی شوری به جان من دوید

کس چو تو افسونگری هرگز ندید

 آمدی غم­ها ز جانم دور کن

سینة غمناک من پر نور کن

 آتش شوقی به جان من فروز

چون خسی سر تا به پای من بسوز

 تو بسوزانم چنان در راه باد

تا نماند در دلم داغ مراد

 رفته بودی های و هویی داشتم

با دل خود گفتگویی داشتم

 ای تو زیبا گوهر دریای عشق

آفتاب روشن پهنای عشق

 آمدی جانم چراغان از تو شد

هر چراغی باز خندان از تو شد

 ازتومی­خندد چراغستان من

ای فدایت این دل حیران من

 با خیالت روح من پر می­زند

خلوت عشق ترا در می­زند

 حمل 1368

شهر کابل


 

دریای سبز

 

چشم­هایت چشمة الهام من

چشم تو آغاز من انجام من

 چشم تو دریاچة  بی­انتها

ای سراپا هستی سبز خدا

چشم تو گلخانة گل­های سبز

روح توفان­دیدة دریای سبز

ای که با چشمت بهار آورده­ای

صد چمن گل در کنار آورده­ای

 از تو من شور دیگر دارم به دل

جای خون گویی شرر دارم به دل

 پیش چشمم هرکجا چشمان تست

جان من گویی که در فرمان تست

 وقتی می­خندی بهاری می­شوی

دشت جان را لاله­زاری می­شوی

 چون تو می­آیی مرا از راه دور

می­شگوفد در دلم گل­های نور

 خنده­های شاد تو شادم کند

از غم دیرینه آزادم کند

 من ز خود تا بی­خودی ره می­زنم

من جنون چشم تو می­پرورم

چشم من با دیدنت روشن شود

زنده­گی گلخانه یی بر من شود

 ای که آگاهی ز راز سینه­ام

من ترا سر تا به پا آیینه­ام

من ز تو یک لحظه غافل نیستم

بیدلم هرچند «بیدل» نیستم

 از تو شعرم رود بارانی شده

جنگل سبز بهارانی شده

 تا که از چشمت سخن سر می­کنم

عالمی را پر ز گوهر می­کنم

 اسد 1368

دانشگاه کابل


از دو چشمت من خدا را یافتم

  

ای دو چشمت باغ سبز زنده­گی

آیت سبزینه­گی تابنده­گی

 از دو چشمت من خدا را یافتم

هستی بی­انتها را یافتم

 گر بگویم رازی از چشمان تو

عالمی را می­کنم ویران تو

 عشق را با نام تو آموختم

عشق را آموختم خود سوختم

 بوی آتش از نفس­هایم پدید

تا به جانم بوی عشق تو رسید

 عطر صد گلخانه در اندام تو

بادة میخانه­ها در جام تو

 با دل آگنده از عشق و نیاز

می­برم من پیش چشمانت نماز

 بادة سبز ترا نوشیده­ام

من از آن در عشق تو کوشیده­ام

 در روانم تا که عشقت جان گرفت

ساحل اندیشه را توفان گرفت

 تو چراغ خلوت جان منی

نوبهار سبز ایمان منی

 ای تو واقف از همه اسرار عشق

صد گره افگنده­ای در کار عشق

 می­گشایم من گره از کار تو

تا که منصوری شوم بر دار تو

 تابستان 1368خورشیدی

شهرکابل


 شقایق سوخته

 

کنار ساحل افتاده در خواب

شکسته زورقی بر سینة آب

چودیدم سوی زورق سوی دریا

دلم زورق شد و غم­های من آب

 

دل بی­تابی من تابی ندارد

سرابم چشمة آبی ندارد

فسانه سر کنم با ماه و اختر

شبانه چشم من خوابی ندارد

 

به جانم آتشی افروخت چشمت

تمام هستی من سوخت چشمت

نظر بازی نمی­فهمیدم هرگز

نظر بازی مرا آموخت چشمت

 

نجابت خانه­یی باشد دو چشمت

شب فرزانه­یی باشد دو چشمت

گهی با من به جنگ و گه به یاری

عجب دیوانه­یی باشد دو چشمت

 

 عبادتخانة جانم تو هستی

چراغ بُرج ایمانم تو هستی

 ترا بی پرده می­گویم من ای دوست

همه پیدا و پنهانم تو هستی

 

دو چشمت روح باغستان عشق است

تنت دریا و دل مرجان عشق است

ترا حرفی کزان لب­ها شگوفد

به گوش جان من فرمان عشق است

 

دو چشمت شعر پر ابهام عشق است

تنت آیینة اندام عشق است

شراب زلف تو در ساغر باد

پریشان ذهن بی­فرجام عشق است

 

دو چشمت آسمان شام ابهام

نگاهت باده­یی در جام ابهام

دل تو بهمن و اما به چشمت

شگفته باغی از بادامی ابهام

 

تورفتی خنده بر لب­های من مرد

شرار باده در مینای من مرد

گل از گلخانة خورشید بگذشت

امید سبز فردا های من مرد

 

تیری که زشست من رها شد

 شب رفته و انتظار باقیست

پاییز مرا بهار باقیست

 از قامت کاج صبح­گاهان

بر دیو زمانه دار باقیست

 پندار شبان تیره خشکید

اندیشة بی­کنار باقیست

در خط جبین ماه دیدم

بر گنج سپیده مار باقیست

 من خاک به فرق باد ریزم

تا همت کوهسار باقیست

 ای خصم کمینة خراسان

مروان ترا حمار باقیست

 در نای زمانه می­دمم نور

تا نامی از این دیار باقیست

 کی قامت سبزه راست گردد

تا سایة نخل نار باقیست

 یک شهر فغان شگفته ،کابل

خونین دل و داغدار باقیست

 با همت استوار پامیر

با مویة رودبار باقیست

سیمرغ سحر شکسته بال است

اندوه شبان تار باقیست

 برگوی قراولان شب را

آیینة بی­غبار باقیست

 آرامش رمه­گان حرام است

تا گرگ سیاه هار باقیست

 نجوای غمین هجرت و کوچ

در گریة جویبار باقیست

 صد ساغر خون دیگر بنوشد

آن را که به سر خمار باقیست

 بس گوی به خاک هیچ غلتد

تا گنبد پر نگار باقیست

 در باغ ترانه­های رنگین

پیوند من و هزار باقیست

تیری که ز شست من رها شد

برسینة روزگار باقیست

 جوزا 1374 شهر کابل