شعر های کتاب ... و گریهء صد قرن در گلو دارم - بخش دوم-
شب خیال تست در چشمان من
ای طلوع رازناک آفتاب
خندة گلگونة جام شراب
ای غرور کاجهای بیخزان
آشنا با اختران آسمان
ساقی بزم تمنای دلم
بیخبر از تشنهگیهای دلم
نغمة امواج مست رودبار
صبحگاهان تاج سرخ کوهسار
پهنة اندیشههایم جای تو
خلوت پاک دلم ماوای تو
در رگ گلها نشاط زندهگی
اختران را مایة تابندهگی
شب مرا اندیشة سوزان تو
غرق سازد در دل توفان تو
در نهادم فتنهها انگیختی
بادة غم در دل من ریختی
بعد از این باید بسوزم من خموش
از چه کردم در دل توفان خروش
چشم در چشمان من تا دوختی
باورت ناید که جانم سوختی
شب خیال تست در چشمان من
ای غم تو در دل و در جان من
تا شگفتی در دلم چون آفتاب
مرده در من شام سرد اضطراب
لحظههای من زیادت دلپذیر
من از آن در لحظههای خود اسیر
آفتاب سر زمین جان من
آتش بشگفتة پنهان من
آتشی پیوسته میسوزد مرا
تا رموز عشق آموزد مرا
حوت 1358 خورشیدی
شهر شبرغان
با نام تو
ای نام تو تمامت اندام آفتاب
با نام تو که زنده بود نام آفتاب
دنیای من چو طور تجلی همی کند
جایی ندیده هیچ کسی شام آفتاب
بال و پری گشودم و رفتم به بیکران
چون مرغکان نور من از بام آفتاب
گل میکند ترانة سبز جوانهها
روی لبم همیشه ز پیغام آفتاب
بگذار تا به رقص درایم تمام عمر
در دشتهای روشن و پدرام آفتاب
مستم من از حقیقت دریای زندهگی
زان می که سر کشیدهام از جام آفتاب
«پرتو» ترا شکوه هزاران ستاره است
تا همت بلند تو شد رام آفتاب
عقرب 1366 خورشیدی
ریشخور ـ کابل
من آن دریا دلی دریا نوردم
گل سرخ بیابانهای مشرق
شراب روشن مینای مشرق
رموز ژرف دریاهای جانی
تو لبخند گل زیبای جانی
طلوع آفتاب ناز از تو
نشاط آبی پرواز از تو
بهارستان رنگین روانم
نسیم عطر بیز باغ جانم
بهاران با تو خویشاوند دیرین
نیایش را فروغ سبز آمین
جهان در چشم تو موج تبسم
مرا بی تو بهار خندهها گم
منم آن لالة سر تا به پا داغ
که از داغ دلم شد داغها داغ
چراغستان جانم روشن از تو
بیابان دل من گلشن از تو
خوشا آن موج گوهربار لبخند
مرا با زندهگانی داده پیوند
توگنجی گوشة ویرانهات من
تویی آتش که آتشخانهات من
مکن ای ساربان محمل نور
به شنزار سیاهی دیدهام کور
که آ ن شور جنون پاک مجنون
به رگهای تنم جوشیده چون خون
گل سرشاخههای باغ خورشید
چراغ رهروان راه امید
غرور پاک یزدان در نگاهت
شکوه آسمانها خاک راهت
من آن دریادلی دریانوردم
که جز دریا نمیداند ز دردم
به دریا میزنم دل را که دریا
خبر دارد تپشهای دلم را
که دل سرچشمة جوشان عشق است
روانم جلوههای جان عشق است
تو در من، من شدی، من نیستم من
چه عمری گرچه در من زیستم من
ترا من آشنا بیگانه با خود
رها با تو مگر زولانه با خود
از آن با نالة نی همزبانم
که زین زولانه مینالد روانم
شهر کابل
اسد 1367 خورشیدی
اميدجاری باران
شب است و همهمة ماهتاب کوچيده
طراوت از چمن سبز آب کوچيده
اميد جاري باران، اميد روشن آب
به خانه خانة هيچ حباب کوچيده
تمام هستي ما بوي سايه بگرفته
زبام ميکده ها، آفتاب کوچيده
زمانه دفتر تاريک خويش گسترده
ترانههاي سحر زين کتاب کوچيده
به هر کرانه يکي ديو قامت افرازد
ز سرزمين فلک تا شهاب کوچيده
من از خطوط جبين زمانه مي خوانم
تفنگ آمده است و کتاب کوچيده
شهرکابل بهار 1375
با خیال سیاه زلفانت
شب چو بی تو کنار شب بودم
زخمه بودم به تار شب بودم
این کبود آسمان خبر دارد
شهریار دیار شب بودم
با خیال سیاه زلفانت
روح نااستوار شب بودم
همچو حلاج اختران ایدوست
تا سحرگه به دار شب بودم
در دو چشمم ستاره میخندید
پر ز گل از بهار شب بودم
در تنم نبض آبنوسان بود
شب چو بیتو کنار شب بودم
جوزا ـ 1374 شهرکابل
گلدان
رفتی و در هوای تو دیوانهام هنوز
روی لبان حادثه افسانهام هنوز
لبریز از طراوت عطر شگوفههاست
گلدان خاطرات تو در خانهام هنوز
شعلهء طور
شب که رویای تو در دیدة ما میآید
همه ذرات وجودم به نوا میآید
غم تو در دل من میرسد از راه دراز
چون عقابی که شب بالگشا میآید
جلوة عشق تو در سینة من صبح امید
گوییا شعلة طوری ز خدا میآید
میشگوفد چو خیال تو به چشمم آرام
اختری هست که شبها به فضا میآید
کاروانی به گمانم به رة نور تپید
دمبدم ازدل این دشت صدا می آید
با خبر باش که پرتو چو درد پردة شب
همچو خورشید سحر سوی شما میآید
ثور 1356
گیزاب ـ ارزگان
خلوت سبز درختان
آمدی با تو بهارانم رسید
شور و مستی در دل و جانم رسید
رفته بودی بی تو گلها مُرده بود
زندهگی سر تا به پا افسرده بود
خار غم در جان جانم میشکست
گویی آتش در روانم میشکست
گریه میکردم نهان با خویشتن
تا نداند دیگران از راز من
قلب من سنگ صبوری بوده است
عشق را چون کوه طوری بوده است
من به خود پیچیدم و اما به کس
شکوهیی هرگز نکردم یک نفس
هرزمان چون یاد رویت کرده ام
صد بهاران آرزویت کرده ام
ای نفسهای زمین در گام تو
زندهگی خود بادة در جام تو
خلوت سبز درختانی هنوز
جلوة رنگین مرجانی هنوز
در تو من روح بهاران دیدهام
صد جهان باغ گلافشان دیدهام
چون شراب کهنه مستم کردهای
یا که از مستی تو هستم کردهای
ای تو چون تندیسة زیبای عشق
سر نهادم بهر تو در پای عشق
روح سرد بیشه زاران غمم
هر زمان زخمی شگوفد در تنم
رفته بودی شب کنارانم گرفت
لشکر غم کشور جانم گرفت
بی تو بودن درد بیدرمان بود
با تو بودن خندههای جان بود
تو نباشی میفتد دریا ز شور
چون تن افتادهیی در قعر گور
تو نباشی زندهگانی پژمرد
غنچه را شور جوانی پژمرد
تو نباشی آسمان را نور نیست
بادهیی در شیشة انگور نیست
تو نباشی هر چه باشد خسته است
یک جهان دل هر کجا بشکسته است
تو نباشی باغها را رنگ نیست
شیشهیی نبود که آنجا سنگ نیست
رفته بودی زندهگی از من گریخت
از پی تو تا کجا اشکم بریخت
ای که تنها با خیالت زندهام
رفتی و بردی تو شور خندهام
آمدی ای رفته تا آن دورها
همرکاب لالهها و نورها
آمدی تا گل بروید در چمن
ای فدای مقدمت این جان من
آمدی سرما و یخبندان گریخت
آن شب یلدای بیپایان گریخت
آمدی شوری به جان من دوید
کس چو تو افسونگری هرگز ندید
آمدی غمها ز جانم دور کن
سینة غمناک من پر نور کن
آتش شوقی به جان من فروز
چون خسی سر تا به پای من بسوز
تو بسوزانم چنان در راه باد
تا نماند در دلم داغ مراد
رفته بودی های و هویی داشتم
با دل خود گفتگویی داشتم
ای تو زیبا گوهر دریای عشق
آفتاب روشن پهنای عشق
آمدی جانم چراغان از تو شد
هر چراغی باز خندان از تو شد
ازتومیخندد چراغستان من
ای فدایت این دل حیران من
با خیالت روح من پر میزند
خلوت عشق ترا در میزند
حمل 1368
شهر کابل
دریای سبز
چشمهایت چشمة الهام من
چشم تو آغاز من انجام من
چشم تو دریاچة بیانتها
ای سراپا هستی سبز خدا
چشم تو گلخانة گلهای سبز
روح توفاندیدة دریای سبز
ای که با چشمت بهار آوردهای
صد چمن گل در کنار آوردهای
از تو من شور دیگر دارم به دل
جای خون گویی شرر دارم به دل
پیش چشمم هرکجا چشمان تست
جان من گویی که در فرمان تست
وقتی میخندی بهاری میشوی
دشت جان را لالهزاری میشوی
چون تو میآیی مرا از راه دور
میشگوفد در دلم گلهای نور
خندههای شاد تو شادم کند
از غم دیرینه آزادم کند
من ز خود تا بیخودی ره میزنم
من جنون چشم تو میپرورم
چشم من با دیدنت روشن شود
زندهگی گلخانه یی بر من شود
ای که آگاهی ز راز سینهام
من ترا سر تا به پا آیینهام
من ز تو یک لحظه غافل نیستم
بیدلم هرچند «بیدل» نیستم
از تو شعرم رود بارانی شده
جنگل سبز بهارانی شده
تا که از چشمت سخن سر میکنم
عالمی را پر ز گوهر میکنم
اسد 1368
دانشگاه کابل
از دو چشمت من خدا را یافتم
ای دو چشمت باغ سبز زندهگی
آیت سبزینهگی تابندهگی
از دو چشمت من خدا را یافتم
هستی بیانتها را یافتم
گر بگویم رازی از چشمان تو
عالمی را میکنم ویران تو
عشق را با نام تو آموختم
عشق را آموختم خود سوختم
بوی آتش از نفسهایم پدید
تا به جانم بوی عشق تو رسید
عطر صد گلخانه در اندام تو
بادة میخانهها در جام تو
با دل آگنده از عشق و نیاز
میبرم من پیش چشمانت نماز
بادة سبز ترا نوشیدهام
من از آن در عشق تو کوشیدهام
در روانم تا که عشقت جان گرفت
ساحل اندیشه را توفان گرفت
تو چراغ خلوت جان منی
نوبهار سبز ایمان منی
ای تو واقف از همه اسرار عشق
صد گره افگندهای در کار عشق
میگشایم من گره از کار تو
تا که منصوری شوم بر دار تو
تابستان 1368خورشیدی
شهرکابل
شقایق سوخته
کنار ساحل افتاده در خواب
شکسته زورقی بر سینة آب
چودیدم سوی زورق سوی دریا
دلم زورق شد و غمهای من آب
دل بیتابی من تابی ندارد
سرابم چشمة آبی ندارد
فسانه سر کنم با ماه و اختر
شبانه چشم من خوابی ندارد
به جانم آتشی افروخت چشمت
تمام هستی من سوخت چشمت
نظر بازی نمیفهمیدم هرگز
نظر بازی مرا آموخت چشمت
نجابت خانهیی باشد دو چشمت
شب فرزانهیی باشد دو چشمت
گهی با من به جنگ و گه به یاری
عجب دیوانهیی باشد دو چشمت
عبادتخانة جانم تو هستی
چراغ بُرج ایمانم تو هستی
ترا بی پرده میگویم من ای دوست
همه پیدا و پنهانم تو هستی
دو چشمت روح باغستان عشق است
تنت دریا و دل مرجان عشق است
ترا حرفی کزان لبها شگوفد
به گوش جان من فرمان عشق است
دو چشمت شعر پر ابهام عشق است
تنت آیینة اندام عشق است
شراب زلف تو در ساغر باد
پریشان ذهن بیفرجام عشق است
دو چشمت آسمان شام ابهام
نگاهت بادهیی در جام ابهام
دل تو بهمن و اما به چشمت
شگفته باغی از بادامی ابهام
تورفتی خنده بر لبهای من مرد
شرار باده در مینای من مرد
گل از گلخانة خورشید بگذشت
امید سبز فردا های من مرد
تیری که زشست من رها شد
شب رفته و انتظار باقیست
پاییز مرا بهار باقیست
از قامت کاج صبحگاهان
بر دیو زمانه دار باقیست
پندار شبان تیره خشکید
اندیشة بیکنار باقیست
در خط جبین ماه دیدم
بر گنج سپیده مار باقیست
من خاک به فرق باد ریزم
تا همت کوهسار باقیست
ای خصم کمینة خراسان
مروان ترا حمار باقیست
در نای زمانه میدمم نور
تا نامی از این دیار باقیست
کی قامت سبزه راست گردد
تا سایة نخل نار باقیست
یک شهر فغان شگفته ،کابل
خونین دل و داغدار باقیست
با همت استوار پامیر
با مویة رودبار باقیست
سیمرغ سحر شکسته بال است
اندوه شبان تار باقیست
برگوی قراولان شب را
آیینة بیغبار باقیست
آرامش رمهگان حرام است
تا گرگ سیاه هار باقیست
نجوای غمین هجرت و کوچ
در گریة جویبار باقیست
صد ساغر خون دیگر بنوشد
آن را که به سر خمار باقیست
بس گوی به خاک هیچ غلتد
تا گنبد پر نگار باقیست
در باغ ترانههای رنگین
پیوند من و هزار باقیست
تیری که ز شست من رها شد
برسینة روزگار باقیست
جوزا 1374 شهر کابل